<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زندگی سالم | تریبون آزاد</title>
	<atom:link href="https://tribuneazad.ir/tag/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tribuneazad.ir</link>
	<description>عکس رابطه جنسی عکس رابطه زناشویی و توضیح کامل مراحل رابطه زناشویی و رابطه جنسی کاملا سالم و اصول پزشکی روابط جنسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 11 Sep 2018 11:57:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	
	<item>
		<title>شما در حیاط خلوت زندگی خودتان چه می‌کنید؟</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2015 10:58:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[حیات خلوت]]></category>
		<category><![CDATA[حیاط خلوت زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حیاط شلوغ]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آرام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی پس از طلاق]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی زناشویی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سالم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی متاهلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1415</guid>

					<description><![CDATA[<p>حياط خلوت. اين کلمه براي شما چه معنايي دارد؟ شما را ياد چه چيزي مي‌اندازد؟ اصلا برايتان تعريفي دارد يا نه؟ براي من که معني‌اش مترادف است با چيزي که در نهايت مي‌رسد به حريم خصوصي انسان‌ها. جايي که فقط خودت هستي و خودت. چيزي که شايد اين روزها به متاعي ناياب تبديل شده که خيلي‌ها با چراغ دور شهر پي آن مي‌گردند. حياط خلوت ما آدم‌ها جاي عزيزي است براي خيلي‌هامان. جايي که در آنجا لااقل با خودمان بي‌رودربايستي‌تر هستيم. جايي که براي خودمان فيلم بازي نمي‌کنيم. جايي که قرار نيست آنجا به چهره‌مان نقاب بزنيم و براي خودمان فيلم بازي کنيم.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/">شما در حیاط خلوت زندگی خودتان چه می‌کنید؟</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">شما در <strong>حیاط خلوت</strong> <strong>زندگی</strong> خودتان چه می‌کنید؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/"><strong>حیاط خلوت زندگی</strong></a>. این کلمه برای شما چه معنایی دارد؟ شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ اصلا برایتان تعریفی دارد یا نه؟ برای من که معنی‌اش مترادف است با چیزی که در نهایت می‌رسد به حریم خصوصی انسان‌ها. جایی که فقط خودت هستی و خودت. چیزی که شاید این روزها به متاعی نایاب تبدیل شده که خیلی‌ها با چراغ دور شهر پی آن می‌گردند. <em>حیاط خلوت</em> ما آدم‌ها جای عزیزی است برای خیلی‌هامان. جایی که در آنجا لااقل با خودمان بی‌رودربایستی‌تر هستیم. جایی که برای خودمان فیلم بازی نمی‌کنیم. جایی که قرار نیست آنجا به چهره‌مان نقاب بزنیم و برای خودمان فیلم بازی کنیم. جایی که&#8230; اصولا جای خوب نایابی است این روزها. روزهایی که داشتن حریم شخصی با این همه چشم و دوربینی که دنبالت هستند و تو را می‌پایند به یک آرزو تبدیل شده. روزهایی که حتی به تلفن دستی‌ات هم نمی‌توانی اطمینان کنی و در حقیقت دیگر هیچ جای امنی برایت باقی نمانده جز همان جای امن دیرین و همیشگی. این روزها ذهن آدمی فکر می‌کنم تنها حیاط خلوتی است که برایش باقی مانده. جایی که هنوز به سختی می‌توان به آن نفوذ کرد و پشت لایه لایه‌اش را دید زد و کاوید.<br />
یادش بخیر وقتی که بچه بودم حیاط خلوت اولم اتاق خواب کوچکم بود و کتابخانه‌ای که در آن بود و عشق‌بازی‌ای که در این فضا رفت و آمد می‌کرد. بچه‌تر که بودم، حریم امنم تختخواب کوچکی بود که هر وقت از چیزی آزرده می‌شدم، به آن پناه می‌بردم. جایی که فکر می‌کردم از هر گزندی در آن مصون خواهم بود و با خودم و کسی که همیشه و از ابتدا رفیق درددل‌هایم بود خلوت می‌کردم. <em>حیاط خلوت</em> من همیشه لحظاتی بود برای پرواز پرنده خیال به جاهایی که همیشه آرزویش را داشته‌ام. همچنان هم همین‌طوری است. رفتن به جاهایی که شاید در منظر دیگران خنده‌دار به نظر برسد و حرف‌زدن درباره چیزهایی که شاید بیشتر آدم‌های دور و برت در آن به آن بخندند. اما حیاط خلوت حریم امن بوده و هست. برای تصوراتی که حالا امروز خیلی‌های آنها به واقعیت رسیده‌اند و خیلی دیگر هنوز هم در حد آرزو و تصور باقی مانده‌اند. حیات خلوط اما همچنان عزیز است با همین تصورات و آرزوها. حالا شاید مکانش کوچک‌تر به نظر برسد، اما واقعیتش این‌قدر وسیع شده که دیگر هیچ کسی نمی‌تواند به آن دست پیدا کند و با مرور اتفاقات درون آن تو را مواخذه کند یا به چیزهایی که در آن هست بخندد که شاید در گذشته می‌شد این اتفاق برایش بیفتد. اینجا همچنان حریم امن عزیز است برای من و نمی‌دانم برای شما چگونه است. جالب است برخورد دوستان و بزرگانی که برای همین ماجرا برایمان یادداشت نوشته‌اند. همچنان عاشقانه و همچنان با ولع. برای جایی که لحظات تو در آن تنها برای خودت هست و خواهد بود. فکر می‌کنم خودتان بخوانید، بهتر به ماجرا پی ببرید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>پناهگاه کاغذی<br />
خیلی چیز‌ها آدم به آدم فرق می‌کند. با این‌که خیلی‌ها ممکن است به حیاط خلوت نیاز داشته باشند، بعضی‌ها هم چنین نیازی را ممکن است احساس نکنند. حالا این‌که چرا چنین نیازی احساس نمی‌کنند یا به این دلیل است که خیلی آدم‌های خوشبختی‌اند که همه آن چیزهایی را که می‌خواهند، در همین فضای شیشه‌ای و غیر خلوت به دست می‌آورند و یا این قدر دنبال حیاط خلوت گشته‌اند و نیافته‌اند که خود به خود از خیرش گذشته‌اند و اصلا چنین مفهومی برایشان بی‌معنی شده است.<br />
از این‌که چنین مفهومی برای کسی بی‌معنا شده باشد، خیلی هم تعجب نکنید! اصلا حیاط خلوت و فضای خصوصی و حریم خصوصی مفهوم‌هایی است که بعد‌ها شکل گرفته است و آدمیزاد از‌ همان اول به این چیز‌ها نیازی نداشت.<br />
حالا با این مقدمه خیلی دل و جرئت می‌خواهد که آدم درباره خودش حرف بزند. نه می‌توانم بگویم این قدر خوشبختم که هیچ نیازی به حریم خصوصی نداشته باشم. &#8211; البته خوشبختی کامل و همه جانبه را می‌گویم، وگرنه شکر خدا در زندگی خانوادگی چنین احساسی را دارم- و نه این قدر دنبال حیاط خلوت گشته‌ام و نیافته‌ام که یادم رفته باشد، مگر این‌که من خود را یک مورد استثنایی بدانم که اصلا از اول نیاز به چنین فضایی در وجودم کار گذاشته نشده باشد. که آن هم جوابش این است که من در هر چیزی تردید داشته باشم، در این یک مورد تردید ندارم که اصلا و ابدا آدم استثنایی نیستم.<br />
تا وقتی که یادم می‌آید، یک آدم معمولی بودم. نه در مدرسه خیلی شاخص بودم و نه در دانشگاه و نه در بقیه چیز‌ها. همیشه آدمی بودم آن وسط مسط‌ها که سر و کارم نه به دفتر مدرسه و ناظم می‌افتاد و نه به کمیته انضباطی. شاید هم قیافه‌ام کمی غلط‌انداز بود. بله داشتیم درباره حیاط می‌گفتیم و درباره حیاط خلوتِ نداشته خودمان. برای این‌که کار خودم را راحت‌تر کنم، همین جا می‌توانم بنویسم که من از این حیاط‌هایی که شما می‌گویید ندارم و بیشتر از این هم نمی‌توانم درباره چیزی که ندارم و حسرتش را هم ندارم، توضیح بدهم. اما این جواب راضی‌ام نمی‌کند. فکر می‌کنم گاهی آدم از داشته‌ها و نداشته‌ها و آرزو‌ها و حسرت‌های خودش آگاه نیست. تا پرسشی به جانش نیفتد، بهش فکر نمی‌کند، ولی وقتی پرسش به جانش افتاد، این قدر دنبال پاسخش می‌گردد که پیدا کند. حالا حکایت من است.<br />
اسمش را شاید نشود حیاط خلوت گذاشت، اما به گذشته که برمی‌گردم، به روزهای سخت و دشوار که در همین یکی دو سال کم نبوده‌اند، می‌بینم که همیشه جایی پناه برده‌ام، همیشه جایی را داشته‌ام که در آنجا احساس آرامش بکنم و آن ادبیات است. نوشتن و خواندن برایم چنین پناهگاهی بوده است که از واقعیت‌های تلخ به آن فرار کرده‌ام. شاید کار درستی به نظر خیلی‌ها نرسد، اما پناه بردن به ادبیات هم چون فرارکردن از خطر و پناه گرفتن و جان به‌دربردن را نمی‌شود از راه دور قضاوت کرد. بله اگر بشود اسمش را گذاشت حیاط خلوت، حیاط خلوت من کاغذی است. من البته دوست‌تر دارم اسمش را پناهگاه بگذارم؛ پناهگاه کاغذی!</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>حیاط‌هایی که شلوغ شدند<br />
یک<br />
بچه که بودی حیاط خلوتت «خیال‌پردازی» بود. خیال‌پردازی بود و فرو رفتن در پیله‌ای که راهی بدان پیدا نمی‌کردند. نه مادر که عزیزت بود. نه پدر که نمی‌خواستی قلبت را برایش باز کنی. نه خواهر و برادرهایت که در حیاط خلوت‌های خود پرسه می‌زدند. در عصر رادیو با گوش‌دادن خیال‌پرداز شدی، با قصه‌پردازی. با آب وتاب دادن به هر صدایی، با باز و بسته‌شدن هر دری، با قاب هر پنجره‌ای، با هر واقعه کوچکی (مثل شیرفروشی که در گرمای تابستان کاپشن چرمی بر تن می‌کرد)، به هر کلامی (صدای فروشنده نان فروش)، به هر برخوردی (سلام&#8230; سلام پسرجان). یادگار بچگی در تو باقی ماند. از عصری به عصر دیگر. از دورانی به دوران دیگر. آن روزها خیال‌پردازی را ارج نهادی. مساحت حیاطت سال به سال کوچک شد. اما نمی‌خواستی دیوارهایش بلندتر شوند. نمی‌خواستی درازتر شوند.<br />
دو<br />
نوجوان‌ها معمولا حیاط خلوت‌های پرشماری دارند. برخی آن قدر فراخ که نمی‌توان آنها را حیاط خواند. برهوتی هستند بی‌افق. برخی آن‌چنان کوچک که باید ایستاده درونش ساعات را سپری کرد. مثل اتاق‌های بی‌پنجره. دنیای فوتبال پرتابت کرد به حیاطی دیگر. حیاطی که اگر می‌خواستی خلوت بود و اگر چشم‌هایت را باز می‌کردی، شلوغ و پرجمعیت. هم یکه و تنها بودی و هم صدها رفیق دوست‌داشتنی دوره‌ات کرده بودند. چیزی مثل حیاط مدرسه‌ها که می‌توانستی هم خلوت‌نشین گوشه‌گیری باشی و هم یکی از آن کودکان هیاهوگر. آنجا بود که به مفهوم «خلوت‌کردن در دل جمع» و «حل‌شدن در دل جمع» دست یافتم. آنجا بود که فاصله خلوت و شلوغی، تک‌افتادگی و جماعت زدگی را دریافتی. آنجا بود که دریافتی می‌توان هرجا حیاط خلوتی برپا ساخت. می‌توان هرجا پرتاب شد به دل مردم. می‌توان مثل یک بندباز از «خود» به «دیگران» پرواز کرد و از «دیگران» به «خود».<br />
سه<br />
جلوی مانیتور می‌نشینی. اینترنت. وبلاگ. وب سایت. حروف فارسی و انگلیسی. دیدگاه‌ها. اظهارنظرها. مقاله‌های بلند و کوتاه. اعتراض‌ها. ستایش‌نامه‌ها. اخبار راست و دروغ. عکس و نقاشی. گرافیک ساده. تصاویر دیجیتال&#8230; حیاط خلوت‌هایت حصاری ندارند. دیواری ندارند. پرچین حیاط خلوت‌هایت کوتاه شده‌اند. آن قدر کوتاه که هر نوری به درونش رسوخ می‌کند و گوشه‌ای را روشن. آن قدر کوتاه که می‌توانند از روی آن بپرند. بپرند و در آن خودی نشان دهند. خودی نشان دهند و فریادی بزنند. فریادی بزنند و خلوتت را بشکنند. خلوتت را بشکنند و حیاط را آن خود قلمداد کنند&#8230; حالا نمی‌توانی در حیاطت تنها باشی. نمی‌توانی پیله‌ای بسازی. نمی‌توانی یکه و تنها خیال‌پردازی کنی. می‌دانی نمی‌توانی حیاطی از آن خود برپا سازی که کسی بدان راه نیابد. نمی‌توانی سردرگریبان فرو بری. آدم دیگری شده‌ای. دلت پر می‌زند برای فضولی در حیاط خلوت‌های دیگران. برای نشستن روی شاخه‌ای. روی درختی که نمی‌دانی چه درختی است. درختی که میوه‌هایش را ندیده‌ای. که صدای وزیدن باد لای برگ‌هایش را نشنیده‌ای. به امید یافتن میوه‌ای با طعمی تازه. برای نوک‌زدن به دانه‌ای با رنگ ندیده&#8230; تو تسلیم شده‌ای. تو دیگر حیاطی از آن خودت نداری. نه نداری.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>حیاط شلوغ<br />
در دوران نوجوانی یک <em>حیاط خلوت</em> داشتیم که به واسطه پوشاندن سقفش شده بود آشپزخانه ما. در آنجا یک کمد آهنی داشتم که تمام دنیای من آنجا جمع بود. یک کلید هم بیشتر نداشت. بزرگ‌تر که شدم، آن کمد همچنان سر جایش بود و تا مدت‌ها در آن بسته ماند. چون پوتین کوهم توی آن جا نمی‌شد. مسیر دارآباد و قهوه‌خانه تازه تاسیس آن، رفیقی که همیشه مثل درخت بخشنده بود به نام مسعود براتی و صخره‌ای که زیر آن را تراشیده بودم &#8211; تا سایبانی شود &#8211; شد مأوای روزهای پنج‌شنبه و جمعه و گاهی وسط هفته. آن زمان‌ها دارآباد خلوت بود. ولی الان این‌طور نیست. آن غار کوچک زیر صخره هم مال من نیست. همیشه پر از جوانان قلیان به دست است که از شب گذشته آمده‌اند.<br />
کم‌کم حیاط خلوتم از مکان به ذهن رسید. چون مکان‌ها توسط یک زندگی اجتماعی و آدم‌هایش اشغال می‌شد. دیگر حیاط خلوتی وجود ندارد. مثل حیاط خلوت خانه‌های الان که شلوغ است و بی‌نظم. همه چیز دارد به یک حیات شلوغ تبدیل می‌شود. مکان‌های شلوغ از ذهن‌های شلوغ می‌آید. کی‌بوردی که نمی‌توانی بر آن تایپ کنی. داغی لیوان چایی. مهمانی‌های شلوغ با حرف‌های تکراری. بازی کودکانه با پسرم. و&#8230; همه فرصت‌های کوچکی شد که به خلوت خودم فکر کنم. خلوتی که ندارم، خودخواسته است. ولی بعضی مواقع خواب که نه، همین‌طوری تصویرش جلوی چشمم می‌آید. همیشه می‌گویم مهم نیست دارم بزرگ می‌شوم، شاید باید از دستش بدهم و به جایش چیزهای جدیدتر به دست بیاورم.</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>ملک شخصی<br />
اندازه بیرونی‌اش می‌تواند خیلی متفاوت باشد، بستگی به وسع آدم دارد؛ از یک خانه گرفته تا یک کنج خلوت یا حتی یک برگ کاغذ سفید. اما اندازه درونی‌اش تقریبا همیشه یکسان است یا لااقل برای هرآدم حجمی مشخص دارد. و جالب اینجاست که هر چقدر نیاز درونی به داشتن کنج خلوت بیشتر باشد، وجه بیرونی‌اش کمتر اهمیت دارد. در آن مواقع‌ حتی یک کاغذ سفید کوچک هم می‌تواند پناهگاه خوبی باشد؛ یک سفیدی دعوت‌کننده و یک مداد کوچک که روی آن بدود و یک تک جمله بنویسد: «اینجا ملک شخصی من است!» از آن جور ملک‌هایی که هیچ‌ وقت به خاطرش کارمان به مجادله‌های قانونی نمی‌کشد، آنجا تنها جایی است که می‌توانیم با خیال راحت تصرفش کنیم.<br />
اگر این‌طوری به ماجرا نگاه کنیم، دیگر لازم نیست نگران به‌دردبخوربودن کارمان باشیم، چون به نظر می‌رسد بیشتر وقت‌ها کاربردها و فایده‌های یک چیز هستند که به وجود آن رسمیت می‌بخشند و ما اولین و مهم‌ترین کاربرد کنج خلوتمان را پیدا کرده‌ایم و آن داشتن احساس مالکیت بر چیزی در درونمان است، چیزی که قابل قاپیدن و ربودن نیست و این خیلی احساس خوشایندی در آدم به وجود می‌آورد، یک جور حس قدرتمندی پنهان.<br />
منبع: سامانه پرسش و پاسخ مشاور</p>
<p>بازدید:۳۹۸۶۵۲</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-1336" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg" alt="3.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/">شما در حیاط خلوت زندگی خودتان چه می‌کنید؟</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تغذیه سالم از گذشته تا به حال</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ba%d8%b0%d9%8a%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ba%d8%b0%d9%8a%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2014 15:13:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه جوانان]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه دوره بارداری]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه دوره حاملگی]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه سالم]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه کودک]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه مادر]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه ناسالم]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه نوزادان]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه و رابطه جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه و سلامت جسم]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه و سلامت خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[تغذیه و سلامت روان]]></category>
		<category><![CDATA[رژیم غذایی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سالم]]></category>
		<category><![CDATA[سلامت خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب طهران قدیم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=934</guid>

					<description><![CDATA[<p>از ده‌ها سال قبل تا به حال مردم ایران سال قحطی زیاد دیده‌اند. سال وبایی هم که نگو، از برکت قاجار زیاد دیده‌اند، زیاد گرسنگی و مرض و درد تحمل کرده‌اند، اما سنت‌ها و آرزوهایشان را عین گنجینه‌ای توی دلشان نگه داشته‌اند. برای همین هم هست که می‌گویند وقتی در سال بعد از آن سال قحطی که شتر باربر را توی بازار زیر پای صاحبش قطعه قطعه می‌کردند و گوشت گربه و سگ می‌خوردند، سید ضیا حکم آجر فرش و سینی سفید داد، کسی اعتراضی نکرد.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ba%d8%b0%d9%8a%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84/">تغذیه سالم از گذشته تا به حال</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>موضوع:<strong>تغذیه سالم</strong></p>
<p>از ده‌ها سال قبل تا به حال مردم ایران سال قحطی زیاد دیده‌اند. سال وبایی هم که نگو، از برکت قاجار زیاد دیده‌اند، زیاد گرسنگی و مرض و درد تحمل کرده‌اند، اما سنت‌ها و آرزوهایشان را عین گنجینه‌ای توی دلشان نگه داشته‌اند. برای همین هم هست که می‌گویند وقتی در سال بعد از آن سال قحطی که شتر باربر را توی بازار زیر پای صاحبش قطعه قطعه می‌کردند و گوشت گربه و سگ می‌خوردند، سید ضیا حکم آجر فرش و سینی سفید داد، کسی اعتراضی نکرد. اصلا کله‌پزی یک سنت بود و هر جور بود باید حفظ می‌شد و می‌ماند، پس کله‌پز‌ها با جیب خالی دکان را آجر کردند، چراغ تمیز و بادیه سفید شده آوردند، پرده قلمکار به دیوار زدند و مقوای شیره مالیده برای گرفتن مگس آویزان کردند و نشستند که کابینه سیدضیا هم بیاید و برود، آدم‌های دیگر هم بیایند و دستورات بدهند و قمپز در کنند و بروند، مثل همین رضا خان که مرد و ندید پشت سرش کله‌پز‌ها و دکان‌هایشان ماندند و زندگی کردند و بناگوش هم بار تاریخ نکردند، چون می‌دانستند، هر قحطی بیاید و هر رنج و شادی که بگذرد، کله سر صبح زمستان فراموش نمی‌شود. خوش باش.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>خمیر را چونه چونه چسباندند به دیوارهای حیاط و رفتند خوابیدند. صبح پا شدند خمیرها را از دیوار کندند و گذاشتند توی خورجین. خمیرها از زور سرما مثل مس سفت و سخت شده بودند.</p>
<p>توی تنور کله پاچه بار گذاشته بودند. روی قابلمه را پوشاندند. یک کیسه هم پول داشتند که جای خوبی قایم کردند. آن وقت بیرون آمدند در خانه را بستند و کلید را دم در زیر سنگی گذاشتند و راه افتادند.</p>
<p>پاچه و زبان و مغز و سیرابی و شیردان، چشم و بناگوش، یک دست کامل، سه شاهی تا ده‌شاهی، خیلی کمتر از یک ریال امروز، چرب و چیلی و داغ توی کاسه سفالی و سینی مسی، از آن داستان‌های فراموش شده مردم ایران است. بادیه بشقاب‌های سفید و شعله‌های گرم و رقصان فتیله زیر بادیه‌ها، ترشی مخلوط و لیته و نان سنگک خشخاشی تنوری دهان سوز و چایی قند پهلو و آن روغن و مغز که روزهای سرد زمستان شاهان را از کالسکه‌ها پایین می‌آورد، دیگر بازی ما نیست. از دیزی که می‌نوشتم، دیدم از کله‌پاچه‌شدن و رودستی‌خوردن و خیطی مالیات‌دار که تقدیر ماست، جور دیگر نمی‌شود تعریف کرد، پس شماره دو دیزی در آوردم و گفتم که هم شکمت به قار و قور بیفتد هم مخت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: center;">روغنی کز پاچه گرد آورد پیر کله پز</p>
<p style="text-align: center;">کفچه کفچه بر ترید شیردان خواهم فشاند</p>
<p>حالا اصلا کله‌پاچه چی هست، غذای اغنیا یا خوراک وزوزه‌های فقیر و مفت بر‌هایی که به قول نویسنده کتاب «طهران قدیم» بعد از هزار جور چانه زدن و بامبول در آوردن لقمه‌ای نان و تکه‌ای چشم زیر بغل می‌زدند و می‌بردند. کله‌پاچه آن جور که دهخدا می‌گوید خوراکی است که از کله شاخ‌دار و چشم دار و پاچه گوسفند می‌سازند و می‌زنند به دل و باز هم این‌جور که <strong>فرهنگ معین</strong> می‌گوید، «طرز تهیه آن چنین است که موهای کله و پاچه را با آب آهک سوزانند و کله و پاچه را جوشانده داخل بینی و دهان گوسفند را پاک کنند و با چاقو تراشند و سپس با پیاز و شکنبه و شیردان بار کنند و یک قطعه دنبه و قدری گوشت گردن هم بدان علاوه نمایند.» اما حالا این که این خوراک شاخ دار و چشم دار که گاهی کمی هم کرم کوچولوی مغز دارد و گاهی هم تویش دم و شکنبه پیدا می‌شود، از کجا رفته توی <em><strong>فرهنگ عامه</strong> </em>و چه جوری سر از قصه‌ها، متل‌ها و شعر‌های کوچه بازاری در آورده، دیگر ماجرایی است قابل توجه آنهایی که نمی‌دانند اگر نجنبند می‌افتند توی قصه‌های مردم و تا آخر دنیا روغن کله‌پاچه می‌شوند، نمونه‌اش هم همین شعبان بی مخ که هم کچل بود هم مغز دوست داشت.</p>
<p>«مشتری ابتدا به ظرفیت اشتهای خود ترید نان در بادیه خرد کرده به شاگرد می‌سپرد و شاگرد به دست استاد داده&#8230; اگر مشتری خودمانی و قابل احترام بود، ملاقه‌ای آب از دیگ و اگر غریبه بود از سینی پیش دست به روی آن ریخته و نان‌ها را در آن هموار کرده پنجه به روی نان فشار داده آب اضافی آن را پس می‌گرفت و بعد آن را گنبدی کرده سر ملاقه‌ای روغن و مقداری مخ (مغز) با آب کله مالیده، بر بالای آن ریخته، فلفل و دارچین پاشیده، بر می‌گرداند که البته اگر ظرف از آن مشتری پول بده و قابل پذیرایی بود، از روغن بادیه چهل فتیله رویش می‌ریخت و اگر نه از چربی روی سینی پیش دست.»</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>گفتیم تهران قدیم، پدر بزرگم تعریف می‌کرد از مغازه‌های قدیمی و زهوار دررفته کله‌پزی بازار با دیگ سنگی بزرگ و دیگ‌های مسی دود خورده و بادیه‌های سفید کرده مسی و نان سنگک‌هایی که دسته دسته، منتظر مشتری روی پیشخوان صف می‌کشیدند. روغن چهل فتیله هم بود که روغن همان کله‌پاچه بود و فتیله‌های تویش شبانه‌روز می‌سوختند و هم داغش نگه می‌داشتند هم دکان را روشن می‌کردند. صدای زنگ و «بدو کله تمام شد» هم بود که کله پز‌ها سرصبح و توی تاریکی علم می‌کردند و کله‌های دهان باز و گردن دراز گوسفند‌ها که تمیز شده و مو گرفته روی پیشخوان ردیف می‌شدند و با دندان‌های سفیدشان دل بچه ترسو‌ها را می‌لرزاندند. پدربزرگم اینجا که می‌رسید می‌گفت: البته ما کله توی خانه می‌پختیم، کله‌پزی مال بزرگ‌ها و مردم کوچه بازار بود. کله ما هم روی آتیش کز داده می‌شد، هم دندانش شسته بود وهم چشمش پاک شده، کرم هم از دماغش بیرون نمی‌آمد، اما نمی‌دانم چرا آن کله بازار یک حال دیگری داشت، شاید برای این بود که مردم دور بساطش جمع می‌شدند، پای درد دل هم می‌نشستند، از دراز و کوتاه دل به دل هم می‌دادند و پشت هم را خالی نمی‌کردند، بابت یک لقمه چرب، یادش بخیر&#8230; می‌گفت و سرفه می‌کرد و چشم‌های گنده‌اش پر از اشک می‌شد.</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: center;">بامدادان چو ترید کنند و پاچه زنند</p>
<p style="text-align: center;">می‌برند از پی آن کله و کیپا در کار</p>
<p>حالا فلسفه نان سنگک را هم بگویم که اولا سفت بود و توی دیزی و آب‌گوشت کله‌پزی وا نمی‌رفت، دوما نان سفید با کله‌پاچه، ترشی شکم می‌آورد و سردی بود و طب سنتی و خاله زنکی توصیه‌اش نمی‌کرد، چون اصلا طبع کله‌پاچه هم سرد بود و دارچین و فلفل هم محض گرمی و آب لیمو هم برای هضم چربی‌اش استفاده می‌شد، پس نان سیاه می‌خوردند بابت تصفیه و تعدیل مزاج و رویش چای سر می‌کشیدند و نبات داغ.</p>
<p>رئیس اتحادیه طباخان تهران می‌گوید: در ماه رمضان یک دست کله‌پاچه خام حدود هشت هزار تومان برای طباخان در می‌آمد، اما در حال حاضر قیمت تا ۱۴ هزار تومان افزایش یافته است. با این اوصاف اتحادیه در نرخ‌نامه جدید خود قیمت یک دست کله‌پاچه مرغوب را ۱۶ هزار تومان مصوب کرده است. هر چند که بسیاری از واحدها قیمت را تا ۲۰ هزار تومان بالا برده‌اند. چون معتقدند فروش زیر ۲۰ هزار تومان به صرفه نیست. او با اشاره به رکود بازار کله‌پاچه در سال‌های اخیر، افزود: «یک سری مشاغل وجود دارند که از رده خارج شده‌اند و دیگر کسی تمایلی برای فعالیت و ورود به آن را ندارد. یکی از این مشاغل، طباخی است. شغل طباخی در گذشته از گردش مالی خوبی برخوردار بود، اما این روزها با رکود مواجه شده و حالتی رو به زوال پیدا کرده است.» رواسی اظهار کرد: «هزینه‌های جانبی کار نیز بسیار بالاست. این هزینه‌ها شامل دستمزد کارگر، بیمه، مالیات و پیش خرید بار می‌شود، براین اساس کسی که قصد شروع کار را دارد، باید حتما هزینه‌ها و ریسک کار را محاسبه کند.</p>
<p>جونم واست بگه طباخی هم روزی فراموش می‌شود، اصلا کی دیگر به باجناقش می‌گوید هم‌پاچه، کی می‌داند که کله‌پاچه مرغوب همان شیشک است و کله‌پاچه نامرغوب همان گوشت پیر و لاغر و زپرتی. کی به بچه‌اش می‌گوید کله‌پاچه‌شدن عیب نیست، کلاه گذاشتن سر همسایه نارفیقی است، یا بچه جان حواست باشه کله سفید مرغوب‌تر از کله سیاه است. کی می‌فهمد که کله مانده و عتیقه بیشتر توی قابلمه می‌ماند و بناگوشش به سمت عقب کشیده می‌شود یا برای خالی کردن مغز باید ملاقه‌ای آب از مجرای نخاع ریخت توی کله و بعد دم ملاقه را توی آن پایین و بالا کرد و کله را تکان تکان داد و در ظرف برگرداند تا خوشگل بریزد و حظ بیاورد، اصلا کی هست که دستش را توی تغار مخصوص شسته و زنده مانده باشد، کی هست که مجمعه لب کنگر‌های دکان کله‌پزی را یادش بیاید و دق نکرده باشد، کی مانده که هفته بیجار و لیته با کله‌پاچه زده و کی هست که دوستی و مهربانی و جوانمردی داش مشدی‌های دست به جیب سرش می‌شود. توی این دنیای پر از رسانه و تصویر کی چند ک می‌زند بالای تغار و با کله‌پاچه حال می‌کند و توی کتفش جای زخم خنجر دسته صدفی دوست نیست.</p>
<p>منبع: ساینس دیلی</p>
<p>بازدید:۷۱۴۵۲۶</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-262" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3-Stars.jpg" alt="3-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ba%d8%b0%d9%8a%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84/">تغذیه سالم از گذشته تا به حال</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ba%d8%b0%d9%8a%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%a7%d8%b2-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d8%aa%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d8%ad%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
