<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مشاوره آنلاین | تریبون آزاد</title>
	<atom:link href="https://tribuneazad.ir/tag/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tribuneazad.ir</link>
	<description>عکس رابطه جنسی عکس رابطه زناشویی و توضیح کامل مراحل رابطه زناشویی و رابطه جنسی کاملا سالم و اصول پزشکی روابط جنسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 11 Sep 2018 10:53:03 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	
	<item>
		<title>مشاوره خانواده:تلویزیون و خانواده</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 Jan 2015 14:11:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آگهی تبلیغاتی تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیر تلویزیون بر خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون و خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون و کودکان]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده و تبلیغات تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده و رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[رابطه تلویزیون و خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[مراکز مشاوره تهران]]></category>
		<category><![CDATA[مرکز مشاوره تهران]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره آنلاین]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره ازدواج]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره خانواده آنلاین]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره خوب خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره رایگان]]></category>
		<category><![CDATA[نقش تلویزیون در خانواده]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1380</guid>

					<description><![CDATA[<p>چرا نگاه می‌کنیم؟ چقدر برایمان اهمیت دارد؟ اصلا جذب چه چیزش می‌شویم؟ چرا می‌رویم چند میلیون پول می‌دهیم تا یک پلاسمای 64 اینچش را داشته باشیم؟ اصلا تصویر چقدر در زندگی‌مان نقش دارد؟ خب بستگی دارد دیگر؛ شاید وقتی به یک عکس یا یک نقاشی یا یک بیلبورد تبلیغاتی نگاه می‌کنیم، آنچنان که باید تحت تاثیر قرار نمی‌گیریم و هیجان‌زده نمی‌شویم.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87/">مشاوره خانواده:تلویزیون و خانواده</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong>تلویزیون و خانواده</strong></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p style="text-align: right;">چرا نگاه می‌کنیم؟ چقدر برایمان اهمیت دارد؟ اصلا جذب چه چیزش می‌شویم؟ چرا می‌رویم چند میلیون پول می‌دهیم تا یک پلاسمای ۶۴ اینچش را داشته باشیم؟ اصلا تصویر چقدر در زندگی‌مان نقش دارد؟ خب بستگی دارد دیگر؛ شاید وقتی به یک عکس یا یک نقاشی یا یک بیلبورد تبلیغاتی نگاه می‌کنیم، آنچنان که باید تحت تاثیر قرار نمی‌گیریم و هیجان‌زده نمی‌شویم. اما وقتی پای این جعبه نسبتا جادویی می‌نشینیم، ماجرا قدری عوض می‌شود و می‌توانیم به‌راحتی مثل یک میخ به صندلی‌مان فرو برویم و ساعت‌ها برای تماشاکردنش وقت بگذاریم. بعضی وقت‌ها با دیدن آدم‌هایی که جلوی تلویزیون میخکوب شده‌اند، می‌توانیم صحنه اولین برخورد یک نوزاد با خودش در آینه را تصور کنیم. انگار آدم‌ها خودشان را و تمام چیزهای اطرافشان را و تمام جزئیات زندگی‌شان را در تلویزیون می‌بینند که این چنین محو تماشا می‌شوند.</p>
<p style="text-align: right;">اما این چهارچوب رنگ و جلا خورده عجیب و غریب، دردسرهایی را هم به بار می‌آورد که مطمئنا خیلی فراتر از تیتر تکراری «تاثیر <a href="http://tribuneazad.ir">تلویزیون</a> بر کودکان» است و همین هم باعث شده منتقدان زیادی در سراسر دنیا داشته باشد. بد نیست سرکی بکشیم، ببینیم بشر غربی کجاها با تلویزیون سرشاخ شده.<a href="http://kanon-ir.com"><strong>مشاوره خانواده</strong></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">بمبی که از دودکش افتاد</p>
<p style="text-align: right;">فیلم «سگ را بجنبان» را دیده‌اید؟ رابرت دنیرو در یکی از دیالوگ‌هایش ادعا می‌کند جنگ خلیج فارس اصلا اتفاق نیفتاده و این فقط تصاویر تلویزیون  بودند که خبر از یک جنگ واقعی می‌دادند؛ در صورتی که اصلا جنگی در کار نبوده و آن‌چه که مردم دیدند و باور کردند، تصویر یک بمب بود که به دودکش یک خانه می‌افتد و بعدش هم بووووووم!</p>
<p style="text-align: right;">جالب است بدانید این ادعا اصلا دروغ نیست؛ همان‌طور که اصلا حقیقت ندارد. خیلی از منتقدین غربی هم این نظریه را قبل از آن‌که در فیلم بیاید، عنوان کرده بودند. هرچند استناد محکمی هم برای این ماجرا وجود ندارد. اما خب دیگر شاید خبری از جایی درز کرده و&#8230; این را به‌عنوان مقدمه داشته باشید تا برویم سراغ اصل قضیه. نظریه‌ای وجود دارد که می‌گوید تلویزیون واقعیت را از بین برده و فقط به خودش و دنیای لجبازی خودساخته‌اش می‌پردازد. این نظریه را امبرتو اکو، منتقد مشهور عنوان می‌کند و برای اولین نمونه به سریال‌های دنباله‌دار اجتماعی می‌پردازد. این سریال‌ها در آن سوی دنیا به Soap opera شهرت دارند و پخششان گاهی تا چند سال هم طول می‌کشد. دغدغه اصلی این سریال‌ها درگیری‌های اجتماعی گروهی از آدم‌هاست که هرچند وقت یک بار درگیر ماجرای جدیدی می‌شوند و طبیعتا باید حلش کنند. اکو معتقد است، این سریال‌ها بعد از مدتی ارتباطشان را با دنیای واقعی از دست می‌دهند و تمام اتفاقات فقط و فقط از نگاه گروه تولید تحلیل می‌شود و باعث می‌شود نگاه شخصی آدم‌ها درباره مسائل پیش رویشان به نوعی دچار تزلزل شود. چرا که تلویزیون به‌عنوان یک مرجع قابل اعتماد پذیرفته شده و به راحتی می‌توان از آن الگوبرداری کرد. البته او اضافه می‌کند که الزاما در همه شرایط تحلیل‌های شخصی با آن‌چه تلویزیون ارائه می‌دهد، ضدیت ندارد. شاید کمی گیج شده باشید. پس بهتر است نظریه مکمل ژان بودریار را هم بخوانید؛ او می‌گوید تلویزیون خود ارجاعی دارد و ارتباطش را با دنیای واقعی از دست داده است. مثالش را هم بخوانید، بعد بگویید، نیفتاد! بودریار به برنامه‌هایی اشاره می‌کند که از شبکه‌های مختلف تلویزیون پخش می‌شود و شباهت‌هایی به هم دارند. در چه چیزی؟ در نوع گریم، طراحی صحنه، روش فیلم‌برداری و جلوه‌های ویژه. یا از تلیغاتی نام می‌برد که روش‌های قدیمی‌تر تبلیغ را مسخره می‌کند و گاهی ما را به تصویرهای قدیمی‌تر ارجاع می‌دهد که قبلا به شیوه‌ای دیگر نمایش داده شده‌اند و از این طریق حس نوستالژی آدم‌ها را تحریک می‌کنند. او اضافه می‌کند رغابت تهیه‌کننده‌های تلویزیونی برای جذب مخاطب بیشتر هم مدام باعث می‌شود نگاه تولیدکننده‌ها بیشتر به داخل مجموعه تلویزیون و شبکه‌های دیگر باشد تا به روابط حقیقی آدم‌ها در اجتماع. او حتی روی مصاحبه‌های تلویزیونی هم حرف و حدیث دارد؛ اکو می‌گوید وجود افراد مشهور و جنس حرف‌هایی که می‌زنند، هیچ اهمیتی ندارد، بلکه صرف گفته‌شدن آن حرف‌ها از تلویزیون است که برای مخاطب‌ها اهمیت دارد. برای همین هم می‌شنویم که می‌گویند: دیدی فلانی چه حرفایی در تلویزیون زد؟! واقعا که این حرف‌ها را در تلویزیون زدن جرأت می‌خواهد.</p>
<p style="text-align: right;">حالا بیایید قدری پا را فراتر بگذاریم؛ تمام چیزهایی که تا الان خواندید، گویای این مطلب بود که تلویزیون واقعیت را تحریف می‌کند. حالا اگر بخواهیم وارد دنیای مجازی شویم، با پدیده پیچیده‌تری به نام فراواقعیت روبه‌رو هستیم. یعنی دیگر چیزی برای تحریف‌کردن وجود ندارد و وقت ساختن دنیایی است که بالکل توسط رسانه پایه‌ریزی شده که معمولا حدس‌هایی درباره آینده می‌زند و جهان سال‌های بعد را می‌سازد. منتقدی به نام مایکل هم می‌گوید: «امور مجازی بازنمایی نیستند، زیرا چیزی برای بازنمایاندن وجود ندارد. بازنمایی یعنی نمایش‌دادن چیزی که در جایی وجود خارجی دارد.» به هر حال یادتان باشد این‌که فلان منتقد گفته و می‌گوید دلیلی بر قابل قبول‌بودن هم نیست. احتمالا همین حالا طرفداران فانتزی و ژانرهای تخیلی شمشیر را از رو بسته‌اند. خب غلاف کنید رفقا! اینها فقط بخشی از نگرانی بشر درباره از بین رفتن واقعیت است. همین!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">وسواسی‌های مصرف‌کننده</p>
<p style="text-align: right;">یکی دیگر از مسائلی که داد منتقدان را بر سر تلویزیون بلند می‌کند، ترویج فرهنگ مصرف‌گرایی است. آنها معتقدند از آنجایی که تلویزیون برای بقای خودش به مخاطب نیاز دارد، مجبور است از هر ترفندی برای نشاندن آدم‌ها جلوی جعبه جادویی خودش استفاده کند. این هم توضیح دارد. عجله نکنید. <a href="http://tribuneazad.ir">تلویزیون</a> یک انتخاب محدود به شما می‌دهد و تمام حق انتخابتان را می‌گیرد. شما کنترلی در دست دارید و می‌توانید از بین شبکه‌ها یکی را انتخاب کنید و این حس قدرت را به شما القا می‌کند. اما هیچ وقت نمی‌توانید نوع برنامه‌ای که در حال پخش است را تعیین کنید یا اعمال نظر کنید و بگویید می‌خواهید فلان برنامه زنده را از طریق دوربینی که در جای دیگر صحنه کار گذاشته شده، تماشا کنید و این کارگردان تلویزیونی است که به جای شما تصمیم می‌گیرد. یا قبول کنید، یا خاموشش کنید. ژان بودریار معتقد است این سیستم خلاقیت فردی را از بین می‌برد و مثال جالبی می‌زند: «وقتی برای سالم نگه‌داشتن بدنتان، مدام سخت‌گیری می‌کنید و از انواع مواد ضدعفونی‌کننده برای محیط‌تان و انواع لوازم بهداشتی که هر یک تنها یک وظیفه کوچک را انجام می‌دهند، استفاده می‌کنید. در حقیقت سیستم دفاعی بدنتان را تنبل می‌کنید؛ تا جایی که بدون ابزار بیرونی، توانایی دفاع‌کردن از خودش در برابر یک سرماخوردگی ساده را هم از دست می‌دهد.» به همین ترتیب شما آن‌قدر از تلویزیون استفاده می‌کنید و آن‌قدر به آن اطمینان می‌کنید که احساس می‌کنید برای تمام مشکلات شما چاره‌ای در آستین دارد. اما زمانی که با یک پدیده از نزدیک آشنا می‌شوید، تمام تصورتان از بین می‌رود. می‌شود با دیدن یک فیلم مستند درباره خوابیدن در کوه، کوله‌پشتی را جمع کرد و به کوه رفت؛ آن هم برای شب مانی.<em><a href="http://kanon-ir.com">مشاوره خانواده</a></em></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">آیا باز هم همه چیز به همان اندازه ساده و لذت‌بخش خواهد بود؟</p>
<p style="text-align: right;">اطمینان به تلویزیون در مقوله تبلیغات هم جایگاه ویژه‌ای دارد. مطمئنا یک آگهی تبلیغاتی تلویزیونی پرزرق و برق و خوش‌ساخت، شما را وادار می‌کند حداقل برای یک بار هم که شده آن کالا را استفاده کنید. مخصوصا اگر اجناس گران قیمتی مثل اتومبیل نباشد. اما این زرق و برق هرگز نمی‌تواند کیفیت را هم تضمین کند و از آنجایی که شما یک مصرف‌کننده خوب هستید، حداقل یک بار را باید امتحان کنید تا اگر کیفیتی هم وجود ندارد، خودتان تجربه‌اش کنید. می‌دانید چند میلیون نفر می‌توانند فقط یک بار امتحان کنند و این چند میلیون نفر می‌توانند چه پولی را وارد جیب کمپانی تولیدکننده بکنند و کمپانی هم چه پولی را وارد جیب مبارک تلویزیون؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">بدجنسی آقای بدنام</p>
<p style="text-align: right;">لیوان شیرش رو گذاشت روی میز و سیگاری روشن کرد؛ عصبی بود و محکم به سیگار پک می‌زد. به روبه‌رویش نگاه تحقیرآمیزی کرد و بلند شد رفت طرفش. یه نیشخندی زد و با خباثت بهش گفت: «چیه احمق جون، تا حالا نیگا نیگا می‌کردی، حالا روتو برمی‌گردونی، هان! می‌خوای داد بزنی؟ بزن. هیچ اهمیتی برام نداره. این‌قدر داد بزن تا جونت دربیاد. چیه اصلا؟ تو غلط کردی اومدی اینجا که حالا بخوای واسه من لات‌بازی دربیاری، داد بزن، داد بزن؛ اما بدون گوش من نمی‌خواد صدای تو رو بشنوه.»</p>
<p style="text-align: right;">کمی عصباتی‌تر شده بود. داشت می‌رفت به سمت جنون که یه کاری دستش بده، خدا رو شکر چیزی دم دستش نبود، وگرنه خدا می‌دونه چه اتفاقی ممکن بود بیفته. سیگارش هنوز نفس داشت و اطرافش پر شده بود از دود سیگار. یکدفعه بلند شد رفت طرفش، بهش گفت: «خیال کردی گول اون چشم‌های کوچولوت رو می‌خورم؟ کور خوندی، زهی خیال باطل، زهی آرزوی محال، چیه؟ داشتی داد می‌زدی، حالا مثلا مهربانانه نگاه می‌کنی که چی بشه؟ که بذارم بری؟ نه عزیزم، نه.»</p>
<p style="text-align: right;">هرچقدر بیشتر داد می‌زد، اون بیشتر سکوت می‌کرد، یعنی همش سکوت بود و هیچی، واسه همین کمی احساس عذاب وجدان داشت احاطه‌اش می‌کرد. نمی‌دونست چرا به اینجا کشید، نمی‌دونست به خاطر قضایای صبح ناراحته یا&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">زیر لب به خودش لعنت می‌فرستاد، احساس کرد یه بغضی توی گلوش گیر کرده، می‌خواست گریه کنه، می‌خواست بغلش کنه و بابت همه چیز عذرخواهی کنه، اما نمی‌تونست؛ نه این‌که نخواد، نمی‌تونست.</p>
<p style="text-align: right;">یه خنده تلخی کرد و گفت: «کاش می‌شد صدات رو بشنوم، کاش.» بعد یه نگاهی به دستش کرد، یه نگاهی به پیکر نحیف اون.</p>
<p style="text-align: right;">طوری که نترسه، رفت طرفش و گفت: «بیا عزیز دلم، بیا اینم دونَتْ مورچه احمق من، حالا هی من رو اذیت کن، یه لطفی کن و زود برو، می‌خوام تنها باشم!»</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">تو این خرسه رو خونه داری</p>
<p style="text-align: right;">دست پسرم را گرفته‌ام و به دنبال خودم می‌کشم. پسرم فکر می‌کند من یک کُنتس تمام‌عیارم. هرچه را که می‌بیند، می‌خواهد و سوالش همیشه از من این است که چرا آن کارت آبی را توی دل آن موجود همیشه سرپا ایستاده کنار پاساژ فرو نمی‌کنم تا پول‌ها سرازیر شود. و توضیحات من در برابر چشم‌هایش که از دیدن ماشین‌های گنده شارژی برق می‌زند، بی‌فایده است. فرقی هم ندارد؛ او همه را می‌خواهد، ماشین‌های کوچولوی آهنی که خودم هم عاشقشان هستم، استخرهای بادی کوچک و بزرگ، تی‌شرت اسپایدرمن و بتمن، اسباب‌بازی‌های مسخره‌ای که پنج دقیقه‌ای دل و روده‌شان را می‌ریزد بیرون و فاتحه‌شان را می‌خواند و فروشنده‌هایش هم پسرهای سیاه و کوچکی هستند که مثل کنه بهت می‌چسبند و آن‌قدر خاله خاله می‌کنند تا مجبور شوی یا سرشان داد بزنی یا ازشان یک چیزی بخری که نمی‌دانی اصلا به چه کارت می‌آید. توی این بلبشو مدام باید برای پسرم توضیح دهم که لنگه همه اینها را توی خانه دارد و این‌که به‌درد نمی‌خورند و این‌که یک روز، بله بالاخره یک روز تمام اینها مال او می‌شود. کل این پاساژ و اسباب‌بازی‌های داخلش! جلوی پاساژ زیتون می‌رسیم. دختری که نمی‌دانم چندساله است یا اساسا دختر است، زن است، پسر است که چادر سرش کرده یا اصلا&#8230; بگذریم، روی زمین نشسته و یک دستش انگار از مچ قطع شده است و انگار که همین حالا این اتفاق افتاده باشد، اطرافش را بتادین و باند و هزار کوفت دیگر زده‌اند. می‌دانم که نباید نگاه کنم که تا روزها و حتی سال‌ها، منظره‌اش دست از سرم برنمی‌دارد. اما یک کار آدم بزرگانه می‌کنم. دست پسرم را می‌کشم و دختر را نشانش می‌دهم و شروع می‌کنم که: «ببین این دختر بیچاره دست نداره، غذا نداره بخوره، مامان نداره، اسباب‌بازی نداره، لباس نداره، خونه نداره، هیچ چی و هیچ کس رو نداره&#8230;» تند رفته‌ام، پسرم پشت سرم جا مانده، توی دلش خالی شده، پاهایش جلو نمی‌آید، برای چند ثانیه تمام سوالاتش یادش می‌رود، مبهوت و گیج است. وارد پاساژ می‌شویم، گاوهای عروسکی رقاص را می‌بینم، اما پسرم از کنارشان می‌گذرد، تی‌شرت شرک و خره و اژدها، شکلات‌ها و آبمیوه‌های خارجی با بسته‌بندی‌های خوشگلشان که پای آدم بزرگ‌ها را هم سست می‌کند، حتی پاستیل‌های دندان مصنوعی و مار را هم انگار نمی‌بیند.<a href="http://tribuneazad.ir"><em>تلویزیون و خانواده</em></a></p>
<p style="text-align: right;">من اما چشمم دنبال یک کیف بنفش می‌دود که ۳۵ قیمت خورده است. چشم‌هایم را می‌بندم و دارم فکر می‌کنم ارزشش را دارد یا نه که صدای پسرم مرا به خودم می‌آورد: «چرا اون دختره مامان نداشت؟ خدا مامانش رو مرده کرده بود؟ دستش چرا خونی بود، بقیه‌اش کجا بود پس&#8230;؟»</p>
<p style="text-align: right;">من خرس گنده خجالت می‌کشم، به دست‌هایم نگاه می‌کنم که سر جایشان هستند، به کیفم که هرچند بنفش نیست، اما خوشگل است و&#8230; آدم می‌شوم و زود می‌روم سمت در پاساژ که پسرم پشت سرم قایم می‌شود: «نه از اینجا نه، من از اون&#8230; می‌ترسم، نه، نریم بیرون.» راه می‌افتیم و از در دیگری می‌آییم بیرون. صدای بوق ماشین شوهرم را می‌شنویم. مثل بچه آدم می‌رویم و سوار می‌شویم. نه بهانه می‌گیریم، نه چیزی ازش می‌خواهیم، نه زر می‌زنیم که از گرما مردیم؛ چون یک جفت دست خوشگل داریم، با کفش، با لباس و با خانه‌ای که کولر دارد، آن هم سه تا!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">وقتی همه خواب بودند</p>
<p style="text-align: right;">درباره ایدز زیاد شنیده و خوانده‌ایم، اما درست در روزهایی که بسیاری از کشورها با افزایش بهداشت و آموزش میزان ابتلا از طریق روابط جنسی را کاهش داده‌اند، جدیدترین آمار وزارت بهداشت خبر از افزایش ابتلا به این بیماری از طریق رابطه جنسی می‌دهد. بیایید روراست باشیم. واقعیت چیزی نزدیک‌تر از نوشته‌های داخل روزنامه‌ها و مجله‌هاست. کافی است کمی با دقت به دوروبرمان نگاه کنیم. مسئله بغرنج‌تر از این حرف‌هاست و این بار شوخی‌بردار نیست. برای این‌که با واقعیت نادانسته‌هایمان روبه‌رو شویم، مهمان یکی از مراکز آموزش بهداشت جنسی شدم، راه‌های ممکن آموزش بهداشت جنسی را از زبان یکی از استادهای مرکز شنیدم. حالا همه آن نگرانی‌ها را روبه‌روی شما و شاید مدیران می‌گذاریم تا شاید سال دیگر از پیشرفت برنامه‌های کنترل بیماری‌های واگیردار حرف بزنیم و نه نگرانی از فراگیری بیماری‌های واگیردار جنسی.</p>
<p style="text-align: right;">در یکی از خوش‌آب‌وهواترین نقاط تهران در غرب پایتخت کلینیکی مرکز کلاس‌های بهداشت جنسی و آموزش پیش از ازدواج شده است. وارد کلینیک که می‌شوم، اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند، پوسترهای متعددی است که روی درودیوارها نصب شده‌اند. یک دسته درهم و برهم بروشور از انواع و اقسام وسایل پیش‌گیری از بارداری روی میزِ عسلی کنار صندلی‌های انتظار، پخش‌وپلا شده‌اند. درون قفسه شیشه‌ای چسبیده به میز منشی نیز همان وسایل داخل بروشورها چیده‌شده کنار هم خودنمایی می‌کنند. روی تابلوی اعلانات تصویر بزرگی از تعدادی جوان شمع به دست چسبانده‌اند که با فونت درشت کنارش نوشته شده: «درباره ایدز بیشتر بدانیم.» هنوز سیر و سیاحتم در بخش انتظار تمام نشده که خانم منشی صدایم می‌کند و به داخل اتاق دعوت می‌شوم.</p>
<p style="text-align: right;">دکتر پیرزاد، متخصص مامایی است و ۱۵ سالی می‌شود در زمینه بهداشت جنسی فعالیت می‌کند. به گفته او هم زنانی که شرکای جنسی متفاوت دارند و هم زنانی که همسرانشان با شرکای جنسی مختلف ارتباط دارند، برای مشاوره به این مرکز مراجعه می‌کنند. اما آن‌چه که او را نگران می‌کند، نه مراجعه گروه‌های مختلف زنان مبتلا یا در معرض بیماری است، بلکه ناآگاهی آن‌ها از ابتدایی‌ترین و اصولی‌ترین مباحث بهداشت جنسی است: «متاسفانه صدا و سیما و دیگر رسانه‌ها توجه کمی به مسئله آموزش بهداشت جنسی داشته‌اند و غالبا موضوعات را در هزاران لفافه بیان می‌کنند. برای همین بیشتر افرادی که به ما مراجعه می‌کنند، وسایل جلوگیری را اصلا نمی‌شناسند و نمی‌دانند چگونه می‌توانند از خود و شریک جنسی مراقبت کنند. درصورتی که آمار رو به رشد بیماری‌های مقاربتی نشان می‌دهد که رودربایستی آموزشی هر سال وضع را بدتر کرده است.»</p>
<p style="text-align: right;">برای او بروشورها و کتابچه‌های کوچک آموزشی بخشی از این حرکت هستند و راه اصلی را کنار گذاشتن «تعارف» می‌داند: «در این مسائل می‌بایست رودربایستی را کنار گذاشت و بی‌تعارف جوانان را از خطرهای محتمل آگاه کنیم. چرا جوان امروز نباید بداند که آمار ایدز به چه دلیل روزبه‌روز افزایش می‌یابد. شک نکنید که جوان آگاه تلاش می‌کند تا از در معرض خطر قرار گرفتن دور شود. ناآگاهی آن‌قدر است که حدود ۲۰ تا ۲۵ درصد از جوانان مراجعه‌کننده به ما فقط در مورد شیوه‌های پیش‌گیری از ابتلا به آن آشنایی دارند.»</p>
<p style="text-align: right;">تلفن همراه خانم دکتر مدام زنگ می‌خورد. نگاهی به گوشی می‌اندازد و می‌گوید: «پسران و آقایان به دلیل مسائل شرم و حیا مراجعه حضوری نمی‌کنند و مشاوره تلفنی می‌گیرند.»</p>
<p style="text-align: right;">پیرزاد سعی می‌کند کوتاه و واضح به سوال‌های مرد پشت خط پاسخ دهد و سریع به مصاحبه بازگردد. می‌پرسم آیا برای رفع ناآگاهی جوانان کاری هم در این مرکز انجام شده است؟</p>
<p style="text-align: right;">دکتر پیرزاد می‌گوید: «ما دوره‌های آموزش بهداشت جنسی را مرتبا در این موسسه برگزار می‌کنیم که اتفاقا در کنار زوج‌های جوان میزبان جوانان مجرد هم می‌شویم. هرچند معمولا تعدادشان خیلی کم است.»</p>
<p style="text-align: right;">به گفته او در کل این کلاس‌ها حدودا ۱۰ درصد شرکت‌کننده‌ها را جوانان مجرد تشکیل می‌دهند و بقیه برای پاسخ گرفتن در مورد مسائل جنسی در کلاس شرکت می‌کنند. البته در این مرکز جلسه مجزایی برای تشریح بیماری‌های مقاربتی و ایدز راه‌های ابتلا به هریک و مهم‌تر از آن راه‌های پیش‌گیری از آن را برگزار می‌کنند.</p>
<p style="text-align: right;">با این‌که او از شرکت نکردن جوانان در این کلاس‌ها خشنود نیست، اما معتقد است که جوانان تشنه اطلاعات هستند، اما وقتی همه راه‌ها بسته باشد، به دنبال کشف جواب از راه‌های نادرست می‌روند.</p>
<p style="text-align: right;">مشاور این مرکز از پیشنهاد آزمایش اچ‌آی‌وی برای جوانان در شرف ازدواج می‌گوید: «قبلا آزمایش اچ‌آی‌وی شاید چندان رسم نبود، اما اخیرا به همه توصیه می‌کنیم و در صورت مشاهده نمونه آزمایش مثبت آن‌ها را به مراکز بهداشتی درمانی مخصوص معرفی می‌کنیم تا مورد مشاوره و درمان قرار بگیرند.»</p>
<p style="text-align: right;">او توضیح می‌دهد: «معمولا وقتی نتیجه اولیه مثبت است، از لحاظ روانی فشار وحشتناکی به فرد وارد می‌شود و مسئله را نمی‌پذیرد و کل موضوع را انکار می‌کند. اما با راهنمایی مشاوران و انجام آزمایش دوم در صورت تایید دوباره بیمار با آمادگی وارد مرحله پذیرش می‌شود و برای جلوگیری از شیوع آن یا مبتلا نشدن عزیزانش تلاش می‌کند.»</p>
<p style="text-align: right;">حرف‌های او حکایت از زنجیره فعالیت‌هایی دارد که پشت درهای بسته در یکی از مراکز درمانی غرب تهران انجام می‌شود. برای همین فعالیت‌ها هم تبلیغ محیطی نمی‌شود و فقط مراجعان به مرکز یا معرفی‌شده‌ها به آن‌جا از آن آگاه می‌شوند.</p>
<p style="text-align: right;">کلینیک مشاوره جنسی در یک ساختمان قدیمی در خیابانی پررفت‌وآمد قرار دارد. برای این‌که بدانم چقدر فعالیت این مرکز شناخته شده است، به سراغ دو دختر جوان می‌روم و نشانی «کلینیک مشاوره جنسی» را می‌گیرم. خیلی آرام می‌گویند: «اطلاعی ندارم»!</p>
<p>منبع: com.مشاوره-خانواده</p>
<p style="text-align: right;">بازدید:۳۸۹۶۵۴</p>
<p style="text-align: right;">رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-1336" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg" alt="3.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87/">مشاوره خانواده:تلویزیون و خانواده</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%aa%d9%84%d9%88%db%8c%d8%b2%db%8c%d9%88%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مشاوره شغلی: تاریخ موسیقی</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%ba%d9%84%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%ba%d9%84%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Jan 2015 12:59:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش و مشاوره موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[انواع موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ ملل]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ موسیقی سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ موسیقی ملی]]></category>
		<category><![CDATA[مراکز مشاوره آنلاین]]></category>
		<category><![CDATA[مرکز مشاوره آنلاین خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[مشاور شغلی]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره آنلاین]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره تاریخی]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره تلفنی خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره شغلی]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره شغلی آنلاین]]></category>
		<category><![CDATA[مشاوره موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی زندگی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1343</guid>

					<description><![CDATA[<p>تا به حال 500 هزار نفر را یکجا دیده‌اید؟ می‌شود پنج برابر جمعیت استادیوم آزادی که البته آن 500 هزار نفر موردنظر ما فوتبال نگاه نمی‌کردند، بلکه چشم‌هایشان را چهار تا کرده بودند تا شاهد یک کنسرت باشکوه باشند. حالا 500 هزار نفر دیگر را هم تصور کنید که از ترس نمی‌دانند کجا فرار کنند و هر لحظه احتمال می‌دهند توسط عظیم‌الجثه‌ترین آدم‌ها شکار شوند. البته این 500 هزار نفر دوم هم رفته بودند کنسرت ببینند، اما همه چیز دست به دست هم داد تا شاهد نبرد گلادیاتورهای رومی باشند.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%ba%d9%84%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/">مشاوره شغلی: تاریخ موسیقی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/"><strong>تاریخ موسیقی</strong></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>تا به حال ۵۰۰ هزار نفر را یکجا دیده‌اید؟ می‌شود پنج برابر جمعیت استادیوم آزادی که البته آن ۵۰۰ هزار نفر موردنظر ما فوتبال نگاه نمی‌کردند، بلکه چشم‌هایشان را چهار تا کرده بودند تا شاهد یک کنسرت باشکوه باشند. حالا ۵۰۰ هزار نفر دیگر را هم تصور کنید که از ترس نمی‌دانند کجا فرار کنند و هر لحظه احتمال می‌دهند توسط عظیم‌الجثه‌ترین آدم‌ها شکار شوند. البته این ۵۰۰ هزار نفر دوم هم رفته بودند کنسرت ببینند، اما همه چیز دست به دست هم داد تا شاهد نبرد گلادیاتورهای رومی باشند. دسته اول آن‌قدر کیف کردند که آن کنسرت به بهترین و مهم‌ترین اتفاق زندگی‌شان تبدیل شد و دسته دوم از هرچه موسیقی و ساز و دهل بیزار شدند. هر دو این اتفاقات در تاریخ موسیقی راک جاخوش کردند و قضاوت‌هایی را هم به دنبال داشتند. عده‌ای هم آن‌قدر خوشنام شدند که هنوز می‌شود به چشم یک قهرمان بهشان نگاه کرد و عده‌ای آنچنان مضحکه شدند که خیلی‌ها حیفشان می‌آید حتی جوهر روان‌نویسشان را برای یادآوری آن اتفاقات به هدر بدهند. اما به هر حال تاریخ بخوان فرزندم&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>باتلاقی برای صلح در ایالت نیویورک، شهری وجود دارد به نام بتل (Bethel). در بتل هم یک دریاچه زیبا به نام وایت لیک وجود دارد و همان نزدیکی‌ها هم روستایی به نام «ووداستاک». آنها کشاورزی زندگی می‌کرد که یک مزرعه بزرگ داشت و آن مزرعه یکی از خاطره‌انگیزترین مکان‌های دنیا است. چرا؟ چون جشنواره راک ووداستاک درست وسط این مزرعه برپا شد. سال ۱۹۶۹ بی‌نظیرترین گردهمایی موزیسین‌های راک برای پاسداشت صلح بین‌المللی برگزار شد و مجله رولینگ استون این اتفاق را به‌عنوان یکی از ۵۰ اتفاقی که تاریخ راک را متحول کرد، معرفی می‌کند. حالا داستانش را از ابتدا بخوانید که دهانتان آب بیفتد. ظهور چهره‌های جنجالی موسیقی راک در اواخر دهه ۶۰ تفریح بزرگی برای جوان‌ها و نوجوان‌ها بود. آنها حاضر بودند به خاطر چهره‌های محبوبشان هر کاری انجام دهند. همین میل جنون‌وار، شاخک خیلی‌ها را تیز می‌کرد و البته دندان طمعشان را هم. از این فرصت می‌شد نهایت استفاده را کرد تا یک پول حسابی به جیب زد. این فکر به ذهن چهار سرمایه‌دار گردن کلفت می‌زند که کنسرت بزرگی در یک فضای باز تدارک ببینند و کلی آدم را جمع کنند تا چهره‌های بزرگ <a href="http://tribuneazad.ir/">موسیقی راک</a> را، یکجا روی یک استیج تماشا کنند. نشریه‌هایی مثل نیویورک تایمز و وال استریت ژورنال شروع می‌کنند به تبلیغ برای این کنسرت. در روزهای اول حدود ۱۸۰ هزار نفر بلیت‌ها را پیش‌خرید می‌کنند. آن چهار نفر قیمتی برابر ۲۴ دلار برای هر بلیت در نظر گرفته بودند. فکر می‌کنید با ۲۴ دلار چند ساعت می‌شود در یک سالن کنسرت نشست و کیف کرد؟ هر حدسی بزنید، غلط است. به خاطر این‌که ووداستاک یک کنسرت سه روزه بود! سه روز از صبح تا شب می‌شد با موسیقی زندگی کرد. آرتی کورنفلد که یکی از آن چهار نفر بود، با کمپانی برادران وارنر یک قرارداد ۱۰۰ هزار دلاری می‌بندد تا همه مراسم ثبت شود و بعدها هم فروخته شود. مایکل لنگ هم یک پای دیگر ماجرا بود که وظیفه پیداکردن مکان مناسب برای کنسرت بر دوش او بود که بالاخره مزرعه «مکس یاسگور» به‌عنوان محل جشنواره انتخاب شد. حالا مشکل اصلی، تازه رخ‌نمایی می‌کرد؛ چطور می‌شد آن همه آدم را در یک محل سرباز نگه داشت و اجازه نداد کس دیگری که بلیت نخریده، وارد منطقه شود؟ در این صورت این مشکل آن‌قدر غیرقابل حل بود که چهار نفر قید همه درآمدشان را زدند و کنسرت را مجانی اعلام کردند. خیلی عجیب است که قید پول را زدند، نه کنسرت را. نه؟ ۱۵ اوت ۱۹۶۹، نیویورک، ووداستاک. نیم میلیون نفر در محل حاضر شدند. نلسون راکفلر که در آن زمان فرماندار نیویورک بود، ۱۰ هزار نفر را مامور حفظ امنیت تماشاچی‌ها کرد که می‌توان گفت در این کار تا حدود زیادی موفق عمل کرد. آدم‌ها با کمال آرامش سه روز در آن مزرعه زندگی کردند، شب را هم همان جا سر کردند و تقریبا خون از دماغ کسی نیامد. سیستم صدای این جشنواره عظیم را صدابرداری به نام بیل هانلی طراحی کرد. او برای صدارسانی به ۵۰۰ هزار نفر از باندهای ALTEC و JBL استفاده کرد و صدا آن‌قدر درست و بی‌نقص به گوش همه رسید که هانلی برای کارش جایزه ویژه انجمن تخصصی صدابرداری را برد. حالا حتما می‌خواهید بدانید این کنسرت سه روزه را چه موزیسین‌هایی برپا کردند. پس تحویل بگیرید؛ البته نه لیست کامل را.<strong>مشاوره شغلی آنلاین</strong></p>
<p>روز اول می‌توانستید برت سامر، خوان بائز، سوئیت واتر و تیم هاردین را روی استیج ببینید. اما روز دوم باران عجیبی شروع به باریدن می‌کند و همه را در گل و لای مطلق فرو می‌برد و ووداستاک را به یک باتلاق تمام‌عیار تبدیل می‌کند. با این حال سانتانا، جنیس جاپلین، جفرسون ایرپلن و گروه The who روی استیج رفتند و باران نتوانست کسی را فراری دهد. روز سوم که روز آخر هم بود، جو کوکر، رابی رابرتسون و The band و ترکیب چهار نفره کراس بای، استیلز، استیونش و نیل یانگ و در آخر هم جوجه اردک زشت خودمان یا جیمی هندریکس برنامه اجرا کردند. مغز آدم سوت می‌کشد وقتی اسم این همه سوژه موسیقی را یکجا می‌شنود! صلح، موسیقی و ووداستاک؛ همه چیز عالی تمام شد و بزرگ‌ترین اتفاق موسیقایی ۱۰۰ سال گذشته، هنوز هم آه حسرت آنهایی را که آن زمان هنوز به دنیا نیامده بودند، به آسمان بلند می‌کند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>میک جگر، دردسرساز ۱۱ کاره! چهار ماه بعد از وود استاک، میک جگر، رهبر گروه رولینگ استونز تصمیم می‌گیرد چیزی مثل آن خاطره خوش برای خودش دست و پا کند. بعد از چند نامه‌نگاری، توجه سانتانا، جفرسون ایرپلن و چند گروه دیگر را جلب می‌کند و در کالیفرنیای شمالی در منطقه‌ای به نام آلتامونت (Altamont) جشنواره‌ای به همین اسم به راه می‌اندازد. اما اینجا دیگر راکفلری در کار نبود که امنیت آدم‌ها را تامین کند. میک جگر قهرمان‌بازی‌اش گل می‌کند و می‌گوید ما به هیچ پلیسی احتیاج نداریم و امنیت را به وسیله خود مردم کنترل می‌کنیم. البته نمی‌دانم «فرشته‌های جهنم» اصولا آدم حساب می‌شوند یا نه. اما به هر حال آنها مسئول امنیت بودند. فرشته‌های جهنم اسم یک کلوپ موتورسواری بود که از یک سری لات بی‌سروپای هارلی دیویدسون‌سوار تشکیل می‌شد؛ آدم‌نماهایی که سابقه‌شان می‌گفت کاری جز آزار و اذیت مردم ندارند. نمی‌شود فهمید چه چیزی توی کله میک جگر بود که تصمیم گرفت مردم را بدهد دست این جانورها. رولینگ استونز به اندازه کافی شهرت داشت و جگر هم با خودنمایی‌ها و غرور احمقانه‌اش به اندازه کافی برای گروه حاشیه تراشید. اما باز هم می‌خواست با یک جشنواره اسم خودش را بیش از پیش سر زبان‌ها بیندازد. آلتامونت در حقیقت آخرین کنسرت از تور دور آمریکای گروه بود و آن هم با تبعیت از ووداستاک رایگان برگزار شد. اما خسارت جبران‌ناپذیری به موسیقی راک و مخاطبانش وارد کرد. کارلوس سانتانا درباره آلتامونت می‌گوید: «ما از همان اول هم شاهد برخورد وحشیانه «فرشته‌ها» بودیم. در خلال کنسرت مدام دعوا می‌شد و خیلی از آن وحشی‌ها با چاقو به جان مردم می‌افتادند. آن خیلی‌ها مجروح شدند و چند نفر مردند.» مریدیت هانتر قربانی معروف این جشنواره شد؛ نوجوان سیاه‌پوستی که توسط «فرشته‌ها» به ضرب چاقو مجروح شد و وقتی هم به چادر کمک‌های اولیه رسید، آنجا هیچ امکاناتی برای جلوگیری از خون‌ریزی شدیدش وجود نداشت و به خاطر همین هم درگذشت.مشاوره شغلی آنلاین موج نفرت از رولینگ استونز هر لحظه بیشتر می‌شد. دیوید کراس بای که در ووداستاک هم اجرا کرده بود و شاهد افتضاح آلتامونت بود، درباره آن شب می‌گوید: «ما نیازی به فرشته‌ها نداشتیم، اما مقصران اصلی آنها نیستند، بلکه آنهایی هستند که یک کنسرت عادی را به صحنه جنگ تبدیل کردند؛ یعنی رولینگ استونز. این دیوانه‌های خودپرست نمی‌فهمند چه دسته‌گلی به آب داده‌اند. آنها فقط بلدند فخر بفروشند و خودشان را بزرگ جلوه دهند. برای همین هم از آنها متنفرم.» جرمی پاسکال در کتاب تاریخچه موسیقی راک جمله‌های خوبی درباره این اتفاق دارد: «موسیقی راک که در دهه ۶۰ کاملا بی‌آزار همه چیز را شروع کرده بود و جایگاه موسیقی را از تفریح صرف به یک بستر فکری قابل تامل تبدیل کرده بود، یک شبه آبروی خودش را باخت.» (نقل به مضمون) آلتامونت نقطه مقابل ووداستاک شد و آن‌قدر نحس و سیاه بود که دیگر یادی از آن نشد و خیلی راحت راهی زباله‌دان شد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>&#8211; ووداستاک حواشی زیادی داشت. هر گوشه از آن محوطه بزرگ صحنه‌های جالبی را در خود داشت؛ اما نکته جالبش این بود که دو نفر در آن فوت شدند و دو نفر به دنیا آمدند. فوت‌شده‌ها نه زیر دست و پا ماندند و نه به دست «فرشته‌های جهنم» کشته شدند. یکی از آنها دچار حمله قلبی شد و یک نفر هم در مسیر ووداستاک تصادف کرد. آن دو نفر هم که به دنیا آمدند، بدون هیچ دردسری به وسیله هلی‌کوپتر به کلینیک رسیدند. &#8211; لیست آدم‌‌ها و گروه‌هایی که به ووداستاک دعوت شدند، اما به هر دلیلی به جشنواره نرسیدند، درست مثل نیمکت ذخیره‌های رئال مادرید است؛ پر از ستاره. باب دیلن به دلیل بیماری پسرش از جشنواره بازماند. از گروه The Doors فقط جان دنزمور به جشنواره رسید که برای جو کوکر هم درامز زد. گروه جترو تول و مودی بلوز و جانی میشل را هم به فهرست بدشانس‌ها اضافه کنید. &#8211; در آلتامونت حتی ستاره‌ها هم از دست فرشته‌های وحشی جان سالم به در نبردند؛ مارتی بلین از جفرسون ایرپلن وقتی صحنه کتک‌خوردن یک نوجوان را دید، کارش را رها کرد و به طرف ضارب حمله‌ور شد که البته نتوانست کاری بکند و در نتیجه یک کتک سیر نوش جان کرد. &#8211; سونی بارگر سردسته فرشته‌های جهنم بود. وسط کنسرت، وقتی کیت ریچاردز هاج و واج مشغول تماشای آنها بود، او را با اسلحه تهدید می‌کند و می‌گوید: «یا به کارت ادامه می‌دی یا تو یه مرد مرده‌ای.»</p>
<p>منبع: مقالات کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۴۲۳۹۸۵</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-264" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4-Stars.jpg" alt="4-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%ba%d9%84%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/">مشاوره شغلی: تاریخ موسیقی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d9%85%d8%b4%d8%a7%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%b4%d8%ba%d9%84%db%8c-%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
