<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سبک نویسندگی | تریبون آزاد</title>
	<atom:link href="https://tribuneazad.ir/tag/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tribuneazad.ir</link>
	<description>عکس رابطه جنسی عکس رابطه زناشویی و توضیح کامل مراحل رابطه زناشویی و رابطه جنسی کاملا سالم و اصول پزشکی روابط جنسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 11 Sep 2018 11:46:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	
	<item>
		<title>نقدی بر روش نویسندگی</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 27 Jan 2015 10:23:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش روش نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روش آموزش نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[روش نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سبک نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مشکلات نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نقدی بر روش نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نقدی بر نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی پست مدرن]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی حماسی]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی داستان تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی داستان زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی داستان علمی]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی داستان موفقیت]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی درسی]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگی رمان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1361</guid>

					<description><![CDATA[<p>همه آنهایی که فیلم «هامون» را دیده‌اند، حتما صحنه‌ای را به یاد دارند که شخصیت اصلی فیلم خودش را به دریا می‌اندازد تا برای همیشه در دریا بماند. بعد خواب می‌بیند در یک تور ماهی‌گیری افتاده و نجات پیدا می‌کند. اما برای همیشه این صحنه در ذهن ما نقش می‌بندد که نویسنده‌ای می‌خواسته برای همیشه ساکن دریا باشد و این رازی است که همیشه نویسنده‌ها با دریا دارند.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/">نقدی بر روش نویسندگی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong>نقدی بر روش نویسندگی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p style="text-align: right;">همه آنهایی که فیلم «هامون» را دیده‌اند، حتما صحنه‌ای را به یاد دارند که شخصیت اصلی فیلم خودش را به دریا می‌اندازد تا برای همیشه در دریا بماند. بعد خواب می‌بیند در یک تور ماهی‌گیری افتاده و نجات پیدا می‌کند. اما برای همیشه این صحنه در ذهن ما نقش می‌بندد که نویسنده‌ای می‌خواسته برای همیشه ساکن دریا باشد و این رازی است که همیشه نویسنده‌ها با دریا دارند. مهرجویی در این فیلم، از بهترین نماد موجود استفاده کرده است؛ صحنه‌های کابوس کنار دریا، موسیقی باخ و نویسنده‌ای که قلمش خشکیده. حمید هامون که خسرو شکیبایی آن را بازی کرده، نمادی از یک نویسنده سرگشته است که میان زندگی خانوادگی و نقشش به‌عنوان یک نویسنده سرگردان است. و چه جایی بهتر از دریا می‌تواند این تلاطم روحی او را به نمایش بگذارد. اصلا اگر نگاهی به تاریخ ادبیات داشته باشیم، خواهیم دید که نویسندگان زیادی با دریا ارتباط داشته‌اند. چرا؟ شاید ماجراجو بوده‌اند. شاید هیچ چیزی روح سرگشته‌شان را راضی نمی‌کرده و شاید دریا آنها را به نوشتن علاقه‌مند کرده است. پس بخوانید تا بدانید رابطه فامیلی نویسنده‌ها و دریا چیست.</p>
<p style="text-align: right;">نمی‌خواهیم خیلی تیشه به ریشه تاریخ بزنیم و از نویسنده‌هایی بنویسیم که مثلا هزار سال قبل «دریایی» بودند، عشق سفر دریایی داشتند و از موج‌های دریا می‌نوشتند. اما نمی‌توانیم از میخل سروانتس یاد نکنیم. اصلا انگار نمی‌شود در مورد مسئله‌ای ادبی حرف زد و اسم سروانتس و ارنست همینگوی را نبرد. فعلا به بخش سروانتس بپردازیم تا برسیم به آقای همینگوی که یک‌جورهایی اسمش همه جا قرار است بیاید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">پدر رمان‌نویس، یک دریانورد بازنشسته است</p>
<p style="text-align: right;">سروانتس زمانی شروع به نوشتن رمان «دن‌کیشوت» کرد که یک دریانورد بازنشسته بود. او سال‌ها به سفرهای دریایی رفته بود و تجربه‌های زیادی در این عرصه داشت، اما هیچ اثری از دریا در کارهایش نیست. می‌گویند که قرار بوده «دن‌کیشوت» درباره سفرهای دریایی سروانتس باشد. او وقتی که مهار «آهوی قلم» را به دست گرفت تا در صحرای ادبیات بتازد، اول از سفرهای دریایی نوشت، اما ماجرا به یک شکل دیگر پیش رفت. یعنی وقتی دست‌نوشته‌های اولیه‌اش را به دوستانش نشان داد، خیلی‌ها دلگیر شدند. آن روزها مثل زمان ما نبود که دیگران خیلی ظرفیت داشته باشند، بلکه همه خیلی زود دلشان می‌شکست. به همین دلیل سروانتس تصمیم گرفت تا همان ماجراها را به جای دریا، در ساحل دریا بنویسد. خدا پدر و مادر دوستان سروانتس را بیامرزد، چون وقتی که او داستانی‌تر به خاطراتش نگاه کرد، ماجرا کلا فرق پیدا کردند. یعنی ماجرا کلا پهلوانی شد و یک شخصیت بامزه به اسم «سانچو پانزا» هم به داستان اضافه شد که نمک داستان «دن‌کیشوت» است.</p>
<p style="text-align: right;">البته این نویسنده قرن شانزدهمی البته چند داستان دریایی هم دارد؛ داستان‌هایی که کوتاه‌اند و نویسنده خجالت می‌کشیده آن را به دیگران نشان دهد، چون در روزگار سروانتس، قصه‌های کوتاه نوعی بچه‌بازی به حساب می‌آمدند. او اسم این داستان‌های کوتاه را «حکایت» گذاشته بود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">جزیره گنج، سفرهای گالیور و چرا ژول ورن نباشیم؟</p>
<p style="text-align: right;">نویسنده‌های مشهور جهان زمانی به دنیا آمدند و مردند که هنوز توپولوف‌های روسی اختراع نشده بودند. آن روزها فقط چندتایی کشتی ساخته شده بودند که گاهی سر به بیابان (نه دقیقا بیابان، بلکه جاهای پرت) می‌گذاشتند، گم می‌شدند و اتفاق‌های عجیب می‌افتاد. مثلا جاناتان سویفت، که اسم خودش آشنا نیست، اما «سفرهای گالیور»ش را هزار بار خوانده‌اید و دیده‌اید، درباره مردی نوشته است که کشتی‌اش غرق می‌شود و بعد موج‌ها او را به جزیره‌ای می‌رساند که ساکنان عجیب و غریبش، داستان‌های بامزه‌ای خلق کردند. شاید اگر جانان سویفت این روزها زنده بود، به جای «سفرهای گالیور» رمانی به اسم لاست می‌نوشت که چند نفر توی جزیره گم می‌شدند و بعد اتفاق‌هایی شبیه آن چیزهایی که در سریال «گم‌شده» دیدیم، در آن روی می‌داد.</p>
<p style="text-align: right;">البته قضیه لویی استیونسن کمی فرق دارد. این نویسنده هم اسمش کمی ناآشناست، اما رمان و فیلمش را احتمالا بارها خوانده یا دیده‌اید. البته نه به اندازه «سفرهای گالیور». ماجرای رمان «جزیره گنج» درباره یک دزد دریایی معروف است به نام جان سیلور، احتمالا با یکی از آن چشم‌بندهای معروف سیاه که به‌طور اریب روی چشم می‌بستند. تفاوت جان استیونس با جاناتان سونیت در آن است که ما هنوز دزد هوایی نداریم. البته شاید در آینده دزد هوایی هم داشته باشیم. در حال حاضر فقط آدم‌هایی هستند که هواپیماربایی می‌کنند و جالب آنجاست که هنوز «دزدهای دریایی» به طور فعال به کار خود ادامه می‌دهند و حتی ماهواره‌های جاسوسی هم کاری نمی‌توانند بکنند. مثلا چند دزد دریایی مشهور در سواحل سومالی به کار مشغولند که هر روز دست به کارهای عجیب و غریب می‌زنند.</p>
<p style="text-align: right;">حالا که بحث از رمان‌های تخیلی شد و این‌که می‌شود رمانی در مورد «دزدهای هوایی» نوشت، بد نیست اسمی هم از ژول ورن بیاوریم. او زمانی از سفر به اعماق دریا نوشت که هنوز کشتی‌ها روی آب هم مطمئن نبودند. ژول ورن که مثل خیلی از آدم‌ها دلش می‌خواست بداند در اعماق دریا چه خبر است، یک زیردریایی تخیلی طراحی کرد و آن را روانه زیر آب‌ها کرد. البته هنوز هم بشر نتوانسته به اعماق ۲۰ هزار فرسنگی زیر دریاها سفر کند، اما به هر حال آرزو و <a href="http://tribuneazad.ir/">تخیل ژول‌ورن</a>، راه اختراع زیردریایی را هموار کرد. برای انجام هر کاری، باید در ابتدا تصورش کرد. باید در ابتدا در تخیل آن را ساخت تا به واقعیت بپیوندد. البته این ماجرا فقط به ادبیات مربوط نمی‌شود. خیلی از جنایتکارهای معروف جهان هم، کارهای محیرالعقول خود را از همین تخیل شروع کرده‌اند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">در این بخش قرار است نهنگی کشته شود</p>
<p style="text-align: right;">روزگاری که هرمان ملویل، رمان «موبی دیک» را نوشت، نهنگ‌ها هنوز سلطان بی‌منازع دریاها بودند. او زندگی شخصیتی به نام ناخدا اهب را نوشت که در جنگ با یک نهنگ سرکش به نام «موبی دیک» یا نهنگ سفید با کلی دردسر مواجه شد. اگر فیلمی را که از روی این رمان ساخته شده ببینید، خواهید دید که این ناخدا برای شکست‌دادن نهنگ چه مرارتی کشید. او حق داشت. اگر سال‌ها بعد ما از موجودات ناشناخته فضایی نوشتیم و هنوز که هنوز است از این موجودات فضایی می‌ترسیم (چون آنها را نمی‌شناسیم)، دریا در روزگار هرمان ملویل چندان شناخته‌شده نبود. در نتیجه وقتی در رمان او، یک دریانورد بر یک حیوان بزرگ دریایی پیروز می‌شود، درست شبیه آن است که انسان بر کل طبیعت چیره شود.</p>
<p style="text-align: right;">موبی دیک یک استعاره بود؛ یک استعاره از انسانی که قرار بود همه دنیا را بشناسد؛ انسانی که فکر می‌کرد می‌تواند همه دنیا را در آزمایشگاه بازسازی کند و همه دنیا را در جدول ۲‍×۲ قرار دهد، اما کمی بعد، دیگر دریاها افسانه نبودند، هرچند که هنوز دریا ناشناخته‌های زیادی دارد. آدم‌ها دنبال چیزهای عجیب‌تری هستند. حتی دیگر «سفر به ماه» هم جواب نمی‌دهد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">آن سوی اقیانوس، یک یانکی قایق‌سوار</p>
<p style="text-align: right;">درست در همان روزهایی که هرمان ملویل، داستان حماسی «موبی دیک» را می‌نوشت، یک آمریکایی همه چیز را از دریچه خنده و شوخی می‌دید. مارک تواین که کارگر کشتی هم بود، رمانی به اسم «هاکلبری فین» نوشت که خنده را روی لب‌های بسیاری از مردم جهان جاری کرد. او حکایت پسربچه بازیگوشی را قلمی کرد که نمی‌توانست خودش را با قواعد متداول هماهنگ کند و مدام سر به بیابان می‌زد. مارک تواین قصه روزگار خودش را نوشت؛ قصه روزگاری که سیاه‌پوست‌ها، هنوز «کاکا سیاه» بودند و آنها را لینچ می‌کردند. آنها را قطعه قطعه می‌کردند و هنوز خبری از باراک اوباما نبود.</p>
<p style="text-align: right;">تواین از دنیایی صنعتی می‌نوشت که همه چیز در حال نابودی بود؛ اخلاق، قواعد اجتماعی و همه چیزهایی که بعدها دیگر کسی به شکستن آنها توجهی نداشت. قهرمان او یک جاشوی کشتی بود که در می‌سی‌سی‌پی می‌راند و ماجراهای جدید می‌دید، دنیای سیاه‌ها، دنیای سفیدها&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">همین نکته در رمان‌های جوزف کنراد هم بود؛ نویسنده‌ای که اصل و نسب اشرافی لهستانی داشت، اما به انگلیسی می‌نوشت. او در همه قصه‌هایش، نگاهی به دریا و دریانوردی دارد. از رمان «دل تاریکی» گرفته تا «لردجیم». و جالب آن‌که در بیشتر این رمان‌ها، سفیدپوست‌ها «آدم بده» ماجرا هستند و سیاه‌پوست‌ها «آدم خوبه‌ها». کنراد هم مثل ملویل خیلی جدی به وقایع نگاه می‌کرد، اما آثارش درست به اندازه مارک تواین خواندنی هستند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">آقای نویسنده با یک قلاب ماهی‌گیری</p>
<p style="text-align: right;">همیشه پای یک ارنست همینگوی در میان است، حتی وقتی قرار است در مورد دریانوردها بنویسیم. اگر قرار باشد در مورد شکارچی‌ها، نویسنده‌های دائم‌السفر، مردهای چندزنه، نویسنده‌ای که به سمت خودش شلیک کرد، نویسنده‌ای که رمان دیگران را به اسم خودش چاپ کرد و خلاصه خیلی چیزهای دیگر بنویسیم، پای یک ارنست همینگوی در میان است و وقتی که اسم دریا می‌آید، یک‌راست باید به سراغ «پیرمرد و دریا» برویم که نجف دریابندری آن را ترجمه کرده است.</p>
<p style="text-align: right;">همینگوی وقتی سراغ این رمان رفت که به قول خیلی از منتقدها، قلمش خشکیده بود. او به خانه ساحلی‌اش رفت تا کمی به استراحت بپردازد. بعدازظهرها به ماهی‌گیری می‌رفت و همان جا بود که پیرمرد را دید. و جالب آن‌که اثرش بی‌شباهت به «موبی دیک» نیست؛ پیرمردی که همه فکر می‌کردند که دیگر نمی‌تواند ماهی‌گیری کند و شبی بزرگ‌ترین ماهی دریا را صید کرد. جدال پیرمرد ماهی‌گیر بی‌شباهت به نبرد ناخدا اهب با نهنگ نبود؛ هرچند که او تنها اسکلت را به ساحل رساند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">ایرانی‌ها و دریا</p>
<p style="text-align: right;">نجف دریابندری، مترجم و نویسنده‌ای است زاده یک شهر ساحلی. پدرش ناخدای یک کشتی بوده و رمان «پیرمرد و دریا» را ترجمه کرده. به همین دلیل ما با او از دریا حرف زدیم. دریابندری که در کتاب «آشپزی مستطاب» خیلی به غذاهای دریایی توجه دارد، عاشق دریاست، گرچه بیشتر عمرش را دور از دریا و در تهران بی‌آب و علف زندگی کرده است.</p>
<p style="text-align: right;">او از روزهای <a href="http://tribuneazad.ir/">نوستالژیک</a> جوانی یاد می‌کند که با صفدر تقی‌زاده و ناصر تقوایی در کنار رود کارون جمع می‌شدند. نویسندگان معروف به «مکتب جنوب» در کنار خلیج فارس و رود کارون شکل گرفتند. همان رودی که این روزها دیگر مثل گذشته پر آب نیست و وسطش «جنگل کارون» روییده است. صادق چوبک هم در کنار خلیج فارس رشد کرد.</p>
<p>منبع: مشاورانه</p>
<p style="text-align: right;">بازدید:۳۹۸۶۵۲</p>
<p style="text-align: right;">رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-1336" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg" alt="3.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/">نقدی بر روش نویسندگی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d9%86%d9%82%d8%af%db%8c-%d8%a8%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خاطرات هم می‌تواند کاملا طنز باشد!</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%83%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%83%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 13 Nov 2014 10:41:02 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقد فرهنگی]]></category>
		<category><![CDATA[ارزش نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>
		<category><![CDATA[سبک نویسندگی]]></category>
		<category><![CDATA[طنز]]></category>
		<category><![CDATA[طنز نویسی]]></category>
		<category><![CDATA[طنزنامه]]></category>
		<category><![CDATA[نویسنده خوب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1054</guid>

					<description><![CDATA[<p>شما یک طنزنویسید. بنابراین قاعدتا طنز می‌نویسید. بعد خیلی‌ها طنز‌های شما را می‌خوانند و عده‌ای‌شان هم طنز‌هایی را که شما می‌نویسید دوست دارند. برای همین پی‌گیرند که چرا شما مدتی است طنز نمی‌نویسید. شما نمی‌توانید به تک تکشان بگویید چرا طنز نمی‌نویسید، چون حقیقت این است که شما می‌نویسید، ولی آنها نمی‌توانند بخوانند. در واقع سندش موجود است که شما نوشته‌اید و تحویل داده‌اید، ولی چاپ نشده‌اند یا اگر شده‌اند دیگر طنز نیستند... حالا وقت آن است برق را باور کنید، چون طنز هم از آن دسته چیزهایی است که هست ولی دیده نمی‌شود.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%83%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/">خاطرات هم می‌تواند کاملا طنز باشد!</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"> شما یک<a href="http://tribuneazad.ir/"><strong> طنز</strong></a>نویسید. بنابراین قاعدتا طنز می‌نویسید. بعد خیلی‌ها طنز‌های شما را می‌خوانند و عده‌ای‌شان هم طنز‌هایی را که شما می‌نویسید دوست دارند. برای همین پی‌گیرند که چرا شما مدتی است طنز نمی‌نویسید. شما نمی‌توانید به تک تکشان بگویید چرا طنز نمی‌نویسید، چون حقیقت این است که شما می‌نویسید، ولی آنها نمی‌توانند بخوانند. در واقع سندش موجود است که شما نوشته‌اید و تحویل داده‌اید، ولی چاپ نشده‌اند یا اگر شده‌اند دیگر طنز نیستند&#8230; حالا وقت آن است برق را باور کنید، چون طنز هم از آن دسته چیزهایی است که هست ولی دیده نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p style="text-align: right;">الکتریسیته هم از آن چیزهایی است که هست، ولی دیده نمی‌شود؛ پس نتیجه می‌گیریم خیلی چیزها را که باورشان نمی‌کنیم، چون نمی‌بینیم هستند و حتی تاثیر مثبت هم دارند، اما لزوما نباید آنها را دید تا درک شود، پس بهتر است درک کنیم که هر چیزی می‌تواند لمس‌نشدنی، اما ادراک پذیر باشد&#8230; (می‌بینید دارید مزخرف می‌نویسید، کاغذ را مچاله کرده از پنجره بیرون می‌اندازید) باز یاد دوستانتان می‌افتید، دوستانتان که مخاطبانتان هستند، رسالت این‌که شما باید بر کسی تاثیری چیزی بگذارید و مهم‌تر قبض‌های جدید برق و تلفن، برای همین تصمیم می‌گیرید باز شانس خودتان را امتحان کنید و طنز بنویسید. شروع می‌کنید که طنز بنویسید که یکی زنگ می‌زند طنز بنویس. می‌گویی باشد خب، دارم طنز می‌نویسم دیگر. بعد قطع می‌کنید&#8230; بعد یکی دیگر زنگ می‌زند که داری طنز می‌نویسی؟ می‌گویید دارم طنز می‌نویسم. می‌گوید زود بنویس، ولی یه جور بنویس که دیگران به جای گریه، بخندند. می‌گویید کجا به سلامتی؟ می‌گوید فضولی‌اش به تو نیامده. فضولی‌اش به شما نمی‌آید. قطع می‌کنید که بنشینید طنز بنویسید. می‌نشینید طنز بنویسید که دوستی از دوستان می‌زند و می‌گوید کجایی تو؟ می‌گویید اینجایم جان تو&#8230; می‌گوید چرا طنز نمی‌نویسی تو؟ می‌گویید دارم می‌نویسم به جان تو&#8230; می‌گوید پس شعر بنویس. می‌گویید برو بابا حال داری! و شروع می‌کنید نوشتن. بابایتان در می‌زند. نه اشتباه گفتم بابایتان در نمی‌زند. همین‌طور در را باز می‌کند و شما می‌ترسید و می‌پرسد چه می‌کنی عزیزم؟ می‌گویید طنز می‌نویسم پدرم. می‌گوید تو خودت طنزی دلبندم! در را می‌کوبد و می‌رود. می‌نشینید طنز بنویسید که از پشت در صدای پدر می‌آید که مفهوم کلی‌اش این است که بچه بزرگ کردیم مثلا؛ همه‌اش دنبال مطربیه، جای این‌که بشینه یه کار کنه به درد بخوره، همه‌اش می‌شینه پای چرت نوشتن، نه دوزار در می‌آره آدم دلش خوش باشه نه سروسامونی به زندگیش می‌ده. حالا می‌نویسه هم حداقل یه چیزی بنویسه آدم بتونه سرشو تو محل بالا بگیره، دو کتاب پلیسی‌ای، عشقی‌ای، فلسفی‌ای چیزی بتونه فروش بره از این وضع در بیاد، موهاشو نیگا! همین روزاست با این چرندیاتش یه کاری هم دست خودش بده. ترجیح می‌دهید بقیه‌اش را نشنوید و شروع کنید به طنز نوشتن که در عین حال فکر هم می‌کنید، چرا اینها را جلوی در نگفت. به هر حال شروع می‌کنید به طنز نوشتن که تلفن زنگ می‌زند. <em>دوست وظیفه‌شناس</em> دیگری است از&#8230; چون حلال و حرام سرتان می‌شود و نمی‌خواهید آب ببندید توی مطلب طنزتان&#8230; دیگر نمی‌گویید پشت تلفن کیست و چه جوری می‌گوید طنز بنویس و شروع می‌کنید به طنز نوشتن. هنگام طنز نوشتن یک نفر می‌آید توی مغزتان، بعد سریع مغزتان جاخالی می‌دهد. چون مغزتان خودش عقلش می‌رسد که یک چیزهایی با هم جور در نمی‌آید. حالا حساب کنید بین مغز و طنز و نفر دیگر و نوشتن چه چیزهایی به صورت جایگشتی می‌توانند با هم جور در نیایند. بگذریم. بعد چون گزینه اول و تنها گزینه مجازی است که مجوز نوشتن درباره او در یک جلسه غیررسمی از یک شخص غیر رسمی که خواسته نامش رسما اعلام نشود اعلام شده، می‌آیید در موردش بنویسید که شخصی توی مغزتان می‌گوید بسه بابا چقدر گیر می‌دی به این بابا. آخرش از بخت بد ما قهر می‌کند می‌رود و کسی نمی‌ماند جز خودت.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">ناگهان وجدان طنزنویسی‌تان می‌آید توی مغزتان و می‌گوید: نه! نع! خدایی خسته نشدی انقد راجع به این طفل معصوم نوشتی؟ نکنه باز می‌خوای اولش شوخی کنی با اسمش بگی مامانم گفت وا خدا مرگم بده؟ بعد یه ساعت کشش بدی دو خط بیشتر بنویسی و با اسم طنز سر و کله یک سری آدم را درد بیاری. جمعش کن بابا! این کاره نیستی!&#8230; حرف وجدان مذکور را قبول می‌کنید و تصمیم می‌گیرید در مورد یک مسئله دیگر طنز بنویسید که خود متن طنز می‌آید دم در مغزتان می‌گوید خب راجع به من بنویس، هم همزبانیم هم&#8230; می‌گویم هم چی؟ می‌گوید هم این‌که الان داستان این پوله و (چشمش را تنگ می‌کند یعنی بفهم چه می‌گویم دیگر) می‌گویم آهان&#8230; برو عمو روزی‌ات را جای دیگر بگیری!&#8230; خودمان هزار بدبختی داریم&#8230; می‌گوید بدبختی‌تان چیست؟ نه جنگی نه طالبانی نه فشاری&#8230; نه زوری، نه افراطی نه بدبختی و فقری نه هیچی&#8230; در مغزتان را باز کرده با اشاره به دو نفر از عزیزان اشاره می‌کنید دوستمان را به بیرون هدایت کنند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">از بیرون صدای داد و هوار می‌آید. پنجره را می‌بندید، تمرکز می‌کنید که دیگر جدی جدی شروع کنید به طنز نوشتن و مصمم می‌شوید حالا که راجع به آدم‌ها، مسائل سیاسی و مسائل اجتماعی و فرهنگی نمی‌شود نوشت، بروید سراغ سایر گونه‌های زیستی. درختان آمدند که تا رنگشان را دیدید، رنگتان پرید و جمادات را دیدید که دیدید آنان نیز بی‌شعورند و باز ممکن است به هر کسی بر بخورد، و مایعات را دیدید که آنها سیال‌اند و ممکن است از دستتان در برود دامان کسی مایعی شود و گاز‌ها که اصلا نگو و حیوانات که یک به یک آمدند که راسو آمد که گفتید بو می‌دهی ذهن را متبادر می‌کنی یک سمت‌هایی و کرگدن آمد و گفتید گنده‌ای و یک دسته‌ای هستند که به قشر جوان خاصه علاقه دارند که هیچی! که&#8230; آمد که گفتید ای بابا با خودی‌ها که شوخی نمی‌کنید که سگ آمد که گفتید پاچه می‌گیری تشابه داری و خر داشت می‌آمد که خودش عقلش رسید برگشت زبان بسته&#8230; و غاز آمد با چند برادرش و گفتید ای بابا شما چرا و رفت و القصه همه آمدند و رفتند و اگر منتظر میمون هستی، اصلا میمون نیامد تا یاد بگیری چطور نباید طنز تکراری و نخ‌نما نوشت!!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">حالا وقتش است. شما دیگر باید آدم مهمی بشوید! <em>رسالت طنزنویسی</em>! هدف، تاثیر بر اقشار جامعه؟ همه بر شما هجوم می‌آورند&#8230; تصمیم می‌گیرید راجع به یک امر مهم‌تر و جدی‌تر بنویسید تا هم پدرتان خوشحال شود هم پدر نامزدتان هم پدر همسایه‌هاتان هم پدر&#8230; (وجدان طنزنویسی: بسه لوس شد)&#8230; و آن این است که چرا نمی‌شود طنز نوشت و اگر بشود چرا یا طنز‌ها آن‌قدری لوس هستند که نامزدتان حاضر نیست شما را به خانواده‌اش معرفی کند و یا چرا آن‌قدری چرت هستند که نامزد ندارید اصلا! خلاصه دست روی نقطه حساسی گذاشته‌اید. هنوز ننوشته شبکه‌های بیگانه و معاند را می‌بینید که شما را تشویق می‌کنند، شب‌نامه‌ها را می‌بینید که دست به دست می‌چرخند و رشادت شما را مور مور می‌کنند و در اینترنت همین جور پخش می‌شوید و گویی گمان می‌کنند دارند به شما لطف می‌کنند، هی قربان صدقه‌تان می‌روند، در مستهجن‌ترین شبکه‌های خبری صهیونیستی بلکم امپرسیونیستی! (وجدان محافظه‌کار طنزنویسی: یک خری خاک تو سری چیزی هم اضافه کن&#8230;!) و سپس نشان‌های ادبی و هنری هستند که روانه منزلتان می‌شوند&#8230; شبکه طنزنویسان خفن نشان «افتخار»، دانشگاه کلمبیا نشان «دمت گرم بابا تو دیگه کی هستی»، شبکه خبرنگاران با مرز مقیم خارج نشان «وای مردیم از خنده دمت گرم&#8230;» و ناگهان در باز شده و دوستی وارد می‌شود و طی یک مراسم باشکوه یک نشان «پیروزی» نشانتان می‌دهد و می‌رود. با این زیر‌نویس که چی داری می‌گی بچه! ناامید نمی‌شوید&#8230; و شما می‌نشینید طنز بنویسید و به این فکر می‌کنید که مطلبتان چه گیراست، در صورتی که اصلا اینطور نیست و نامزدتان توی سرتان نمی‌زند که شاخص فلاکت صرفا مبتنی بر درآمد تو طراحی شد و لاغیر. اما اینچنین نیست و شما یک بازنده‌اید&#8230; همان‌طور که همیشه بوده‌اید&#8230; همان‌طور که&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">چشمتان به پنجره می‌افتد. ارتفاع زیادی است&#8230; تصمیمتان را می‌گیرید، به لبه پنجره می‌روید&#8230;. ناگهان زنگ در به صدا در می‌آید. (وجدان طنزنویسی: بسه دیگه&#8230; همه رو آوردی دم در&#8230; اونا خیال بوده دیگه مطلب رو باید یه جوری جمعش کنی اَه) اما واقعا زنگ در است&#8230; به راستی کیست؟</p>
<p style="text-align: right;">در را باز می‌کنید، مردی با گل و شیرینی آمده. در هویت خودتان شک می‌کنید&#8230; و او کسی نیست جز یک نویسنده فیلسوف درب و داغان پولدار جدی ناامید که قصد خود کشی داشته و ادعا می‌کند شما نجاتش داده‌اید&#8230; شما مسخره‌اش می‌کنید و خودتان را پرت می‌کنید پایین.</p>
<p style="text-align: right;">او پاکتی به پدرتان داده و خانه را ترک می‌کند. پاکت شامل یک چک ۱۰ میلیون تومانی و یک کاغذ مچاله است که دقایقی قبل از پنجره به بیرون پرتاب و بر سر او فرو افتاده&#8230; آری او متحول شده است&#8230; آری!</p>
<p>منبع: مقالات کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۷۰۹۶۵۳</p>
<p style="text-align: right;">رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-263" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4.5-Stars.jpg" alt="4.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%83%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/">خاطرات هم می‌تواند کاملا طنز باشد!</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%af-%d9%83%d8%a7%d9%85%d9%84%d8%a7-%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
