<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>زندگی آرام | تریبون آزاد</title>
	<atom:link href="https://tribuneazad.ir/tag/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tribuneazad.ir</link>
	<description>عکس رابطه جنسی عکس رابطه زناشویی و توضیح کامل مراحل رابطه زناشویی و رابطه جنسی کاملا سالم و اصول پزشکی روابط جنسی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 27 Feb 2023 09:48:31 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	
	<item>
		<title>بهانه‌های کوچک خوشبختی &#124; تابلو خوشبختی</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 27 Feb 2023 07:52:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[احساس آرامش]]></category>
		<category><![CDATA[احساس خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[بهانه‌های کوچک خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آرام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی موفق]]></category>
		<category><![CDATA[کسب خوشبختی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=943</guid>

					<description><![CDATA[<p>برگشتن هرگز برای من احساس خوشایندی نبوده؛ اگر کتابی را بسته‌ام که خیلی هم سخت می‌بندم باز کردن دوباره‌اش هرگز برایم لطفی نداشته و به سراغش هم نرفته‌ام، اما خب همیشه استثناهایی وجود دارد و هرچه بیشتر عمر می‌کنم، می‌بینم چقدر این مطلق‌گرایی در هر زمینه‌ای به حماقت محض نزدیک می‌شود.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/">بهانه‌های کوچک خوشبختی | تابلو خوشبختی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><strong><span style="color: #800000;">خوشبختی چیست؟</span> </strong>برگشتن هرگز برای من احساس خوشایندی نبوده؛ اگر کتابی را بسته‌ام که خیلی هم سخت می‌بندم باز کردن دوباره‌اش هرگز برایم لطفی نداشته و به سراغش هم نرفته‌ام، اما خب همیشه استثناهایی وجود دارد و هرچه بیشتر عمر می‌کنم، می‌بینم چقدر این مطلق‌گرایی در هر زمینه‌ای به حماقت محض نزدیک می‌شود. و این استثنا برای من برگشتن به زندگی است؛ <strong>زندگی‌ای که در ۲۵-۲۴ سالگی‌ام کارم را از آنجا شروع کردم</strong> و در سال‌های آخر دهه ۲۰ زندگی‌ام دیگر به‌طور مستمر در آن کار نماندم. شاید هم اصلا کارم جزو این استثنا‌ها نباشد، چون قهر و دلخوری به میان نبود، یکهو ماجرای داستان‌ها برایم از نان شب واجب‌تر شد و نیاز بود تا به طور مستمر رویشان کار دوباره کنم و دیگر هم این‌که<strong> احساس کردم</strong> با گذشتن از مرز ۳۰ سالگی من دیگر فاصله گرفته‌ام.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p style="text-align: right;">حالا بماند که کار من این روزها کلی مخاطب دارد. به هر روی با وجود فاصله‌ای که افتاده بود، همیشه کار من برایم حکم همان خانه اول را داشت. اگرچه این روزها جای دلگیر برگشتنم <strong>با وجود مشغله‌های بسیارم مربوط به حرفه‌ام است</strong> و برایم حکم صدای خوش یک زنگ باد را دارد که به سوی<a href="http://tribuneazad.ir/"><strong> آرامش</strong></a> فرا می‌خواندم. به هر حال و به گمانم بعد از حدود پنج سال برگشتنم چه فرقی می‌کند. اعداد و ارقام که همیشه حس واقعی آدم را بیان نمی‌کنند و راست نمی‌گویند. برگشتم، اما به گمانم ۲۰ سال از آن روزهای خوب و امید‌های بزرگ بزرگ می‌گذرد. ۲۰ سال از دفتر محل کار قبلی‌ام و امروز سی و چند سال است و در آستانه ۴۰ سالگی همه دور هم بودند، با آرمان‌هایی که نمی‌دانم کجای این شهر مه گرفته جایشان گذاشتیم و بعضی‌مان رفتیم و اندکی هم ماندیم<strong>، <span style="color: #800000;">اما نه با حس قلم‌های دیروز</span></strong>. بگذریم همین سلام دوباره خودش نعمتی است در روزگاری که نمی‌دانیم این سلام‌های هنوز کاغذی ما چقدر عمر می‌کند؟</p>
<p style="text-align: right;">برای خودم و شما طرحش را انداخته‌ام. خب من که بهاره و من و تو هم که شماها، پس این وسط لابد برایتان این سوال پیش می‌آید که آملی کیست؟ در زندگی‌ام خوشبختانه حسرت‌های بسیار کمی دارم برای این که جای کسی دیگر زندگی کنم. ۲۰ سال کار کردن در نقش آدم‌های مختلف هم کماکان این لذت تجربه زندگی‌های دیگر را به من داده. پس می‌ماند حسرت‌هایی اندک که به قول عزیزی <span style="color: #800000;"><strong>آدم بی‌حسرت آدم به‌دردنخوری است</strong></span> و من نمی‌خواهم باشم، پس این حسرت‌های اندک را پاس می‌دارم. یکی از این حسرت‌ها همین دخترک آملی است که احتمالا فیلمش را دیده‌اید.</p>
<p style="text-align: right;">اگر هم ندیدید برای تداوم ارتباط و دوستی‌مان باید حتما ببینید. نیازی هم به دانستن زبان آنچنانی ندارد. فیلمی است تصویری که حکایت از دخترک جوانی دارد که کارش خوشحال‌کردن آدم‌های دور و برش است. گشتن پی آدم‌های غمگین و البته به قول فروغ خودمان گشتن پی <strong>بهانه‌های کوچک خوشبختی</strong> آدم‌ها و او از طریق ایجاد همین اتفاق‌های ساده کوچک است که به زندگی ساده و حتی غمگین خودش رنگ و روی خوشی و آرامش می‌دهد. همیشه به این کارش حسرت خورده‌ام، همیشه. و اینجا می‌خواهم این حسرت را با شما تقسیم کنم، هر کداممان برای خودمان بشویم یک آملی و شروع کنیم به پیداکردن این آدم‌ها و دیدنشان که قطعا دور وبرمان کم نیستند و پیداکردن بهانه‌های کوچک <em><strong>خوشبختی</strong></em> آنها که اغلب بدون صرف هزینه مالی و فقط با صرف محبت، توجه، هوشمندی و کمی وقت عملی است. وقتی این پیشنهاد‌های آملی‌وار را برایتان مطرح می‌کنم، شما می‌توانید هر بار تجربه خودتان را در عملی‌کردن نقشه آملی‌وار خودتان برای این صفحه بفرستید. البته برحسبِ هم اولویت زمانی و هم کیفیت خود کار شما، یک شماره در میان چاپ می‌شود.</p>
<p style="text-align: right;">یعنی یک شماره پیشنهاد من و خاطره من از اجرای آن پیشنهاد آملی وار و بعدی خاطره شما از انجام آن پیشنهاد. سعی هم می‌کنیم به پیشنهاد ارسالی شما نوع پیشنهاد آملی وار بهاره را که خودم باشم هربار تکرار کنیم تا رشته کار از دستمان نرود. تا ارسال مطالبتان هم من هی خودم پیشنهاد‌های» آملی وارم را انجام و ارائه می‌دهم تا حسرتم را به تجربه شیرینی بدل کنم و در پوست آملی بگنجم، اما عجیب دلم روشن است و من پیشاپیش باید مراتب تشکرم را نسبت به شماها مبذول بدارم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<h3 style="text-align: right;"><strong>پیشنهاد اول: بازسازی یک کتابخانه:</strong></h3>
<p style="text-align: right;">فامیل نزدیک من آقای «ر» روزهای ۷۰ سالگی را می‌گذراند. آدم پر از تجربه و عاشق مطالعه‌ای هم هست، اما حوصله‌اش از دست زندگی سر رفته و کم‌حرف و گوشه‌گیر شده. می‌گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;">«با همه عشقی که به بچه‌ها و همسرم و نوه‌هایم دارم، اما میل و رغبتی برای ادامه زندگی ندارم.»</p>
</blockquote>
<p style="text-align: right;">عادت ندارم که آقای «ر» محبوب سال‌های کودکی و جوانی‌ام، را که در روند رشد ذهنی من سهم خیلی زیادی داشته، این‌طور خسته و بریده از زندگی ببینم. خب می‌روم به فکر و در ذهنم به علایقی که از او سراغ دارم فکر می‌کنم، به دل‌مشغولی‌های سال‌هایی که جوان‌تر بود و خیلی زود و راحت به مقوله مطالعه و کتاب می‌رسم.</p>
<p style="text-align: right;">هنوز هم هر بار می‌بینمش از من کتاب تازه‌ها را می‌پرسد و اگر داشته باشمشان حتما به امانت می‌گیرد. بعد هم تمیز و همیشه جلد شده پس می‌دهد. این عادت قدیمی اوست که کتاب‌هایش را جلد می‌کند و همین‌طور کتاب‌هایی را که به امانت می‌گیرد. به او زنگ می‌زنم و از همسرش اجازه می‌گیرم. قبلا در کتابخانه خودم چندین جلد کتابی را که دوتا ازشان دارم یا هدیه گرفته‌ام، در حالی که قبلا خریده بودم پیدا می‌کنم و می‌روم به منزلشان. ساعت‌ها با خود آقای «ر» می‌نشینیم و کتاب‌هایش را در همان اتاقی که دارد روی یک قفسه قدیمی مرتب می‌کنیم و فهرست‌بندی شده می‌چینیم. خانم «ر» چای و پولکی می‌دهد و می‌گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;">«خودتان را حسابی خسته کردید!»</p>
</blockquote>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<h3 style="text-align: right;">اما چشم‌های آقای «ر» دارد برق می‌زند.</h3>
<p style="text-align: right;">می‌گویم: «خانم می‌دانم که در این مجتمع و حتی این نزدیکی‌ها کتابخانه‌ای در کار نیست. می‌توانید در تابلوی اجتماعات ساختمان بزنید که اهالی خود مجتمع می‌توانند از آقای «ر» کتاب به امانت بگیرند. هم با نگهبانی هماهنگی می‌شود و هم تا جایی که من می‌دانم این مجتمع قدیمی پر است از آدم‌های هم سن و سال خود شما!»</p>
<p style="text-align: right;">آقای «ر» می‌خندد و می‌گوید: «تو هنوز هم با حضورت می‌توانی یک بلوای کامل به پا کنی.»</p>
<p style="text-align: right;">می‌خندم و می‌گویم: «چه بلوایی، این که خیلی خوب است. می‌توانید ساعت هم تعیین کنید. مثلا ۱۰ تا ۱۲ صبح و حتی می‌توانید کتاب هم اضافه کنید.» خانم «ر» می‌گوید این فکر خوبی است. به ازای هر سه کتاب امانت یکی برایمان بیاورند. آقای «ر» می‌خندد و به همسرش می‌گوید: «یادت هست همیشه دوست داشتم یک کتاب‌فروشی کوچک داشته باشم؟» ژ</p>
<p style="text-align: right;">خانم «ر» اصلا این حرف به یادش نمی‌آید، اما این کار را بهانه خوبی برای پرکردن این همه وقت اضافی روز آقای «ر» و حتی خودش می‌داند. می‌رود و یک دفتر تمیز قشنگ را که شاید مال یکی از نوه‌ها بوده و دیگر استفاده نکرده و اینجا جاگذاشته می‌آورد و می‌گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: right;">«این هم از دفتر امانات!»</p>
</blockquote>
<p style="text-align: right;">خب آقای «ر» بعدش زنگ زد و گفت سرش حسابی گرم شده و دو سه مشتری هم پیدا کرده و همین صدای خنده‌اش از دست کارهای من پای تلفن برایم مثل یک جعبه کادویی بنفش با روبان سرخابی بود.</p>
<p style="text-align: right;">حالا شما چه کار مشابهی می‌توانید انجام دهید؟ لطفا بنشینید و خوب فکر کنید ببینید دوروبرتان آدم اهل مطالعه‌ای را می‌شناسید که این روز‌ها خیلی دل و دماغ رسیدگی به کتاب‌هایش را ندارد؟ سنش خیلی مهم نیست. مهم این است که فقط اهل مطالعه باشد و البته نه‌چندان سر حال. به او پیشنهاد بدهید که یک نصفه روز یا بیشتر می‌خواهید بروید و به کتاب‌هایش سروسامان بدهید. می‌توانید تنهایی نروید و برای آن‌که کار زودتر تمام شود، یک دوستی را در کار آملی‌وارتان سهیم کنید.</p>
<p style="text-align: right;">لازم هم نیست مثل آقای «ر» برایش کار درست کنید. البته اگر لازم بود، پیشنهادش را بدهید، منظورم این است که لازم نیست به اندازه آقای «ر» خسته و دلزده و نیازمند تغییر باشد. یادتان نرود اگر خودتان یا دوستتان کتاب اضافی دارد هم حتما برایش ببرید.</p>
<p style="text-align: right;">درست و مرتب کردن یک کتابخانه برای شما، او و منزلش قطعا شادی‌ای به همراه دارد که می‌شود از همان <strong>بهانه‌های کوچک خوشبختی</strong> که گاه خیلی هم ساده‌اند.</p>
<p style="text-align: right;">خب منتظر عملیات اجرایی آملی‌وارتان و شرحش هستیم. برو جلو و حالش رو ببر رفیق!</p>
<h2>تابلو خوشبختی اثر کیست؟</h2>
<p>داستان از این قرار است که ناظم حکمت (Nazim Hikmat)، شاعر بزرگ ترک، روزی از دوست خود ابیدین دینو (<b>Abidin Dino</b>,)، هنرمند و نقاش مشهور ترک، خواست تا <span style="color: #800000;"><strong>تصویری از شادی</strong></span> برای او بسازد. آثار هنری خلاقانه خیره‌کننده ابودین، که به خاطر کارهای متنوع و همه‌کاره‌اش مشهور بود، این تصویر از خانواده‌ای را به تصویر می‌کشد که<strong><span style="color: #800000;"> روی تختی شکسته</span></strong> با <strong><span style="color: #800000;">حیوانات خانگی‌شان</span></strong>، <strong><span style="color: #800000;">زیر سقفی که چکه می‌کند</span></strong>، در <strong><span style="color: #800000;">اتاقی کهنه</span> </strong>می‌خوابند (<strong><span style="color: #800000;">اما با لبخندی بر لب هر یک از اعضا</span></strong>).</p>
<blockquote><p>او عنوان نقاشی خود را &#8220;Mutlulugun Rsemi&#8221; که در ترکی به معنای &#8220;<strong>خوشبختی رسمی</strong>&#8221; است، گذاشت.</p></blockquote>
<p>عابدین می‌دانست که حتی وقتی با منفی‌بافی و ناامیدی احاطه شده باشد، باز هم <strong><span style="color: #800000;">می‌توان شادی را در میان تاریکی و ناامیدی</span></strong> یافت. خوشبختی فقدان رنج نیست. پذیرش رنج و قدردانی از همه شرایط زندگی است. زندگی بزرگترین هدیه انسان است. مهم نیست در چه شرایطی هستید.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter wp-image-3379" src="https://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/تابلو-خوشبختی-اثر-کیست-2-1.jpg" alt="تابلو خوشبختی اثر کیست" width="654" height="529" srcset="https://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/تابلو-خوشبختی-اثر-کیست-2-1.jpg 600w, https://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/تابلو-خوشبختی-اثر-کیست-2-1-300x243.jpg 300w" sizes="(max-width: 654px) 100vw, 654px" /></p>
<p>به علاوه مصاحبه های او در چندین خانه رسانه ای برجسته پخش شده است. آنها عبارتند از: هندوستان تایمز، هافینگتون پست، بی بی سی و شبکه ۱۸٫ تقریباً همه افراد مشهور با او مصاحبه کرده اند. در کشور از مادر ترزا تا محمد علی. اولین کتاب او به تازگی منتشر شده است. این عنوان Moryaa Re! این یک تریلر جنایی است که شاید اولین رویه پلیس کشور باشد. او کار خود را با پوشش جنایی آغاز کرد. و در ادای احترام به تجربه و دانش او از این بیت. چندین افسر برجسته پلیس بمبئی و شعبه جنایات آن با او همکاری کردند تا این کتاب را ممکن کنند. آمیتاب باچان در بیانیه ای دوستی برای مارک مانوئل و تحسین کار او، فوروارد را نوشت.</p>
<h3>نقاشی نماد شادی ونگوگ</h3>
<p><strong><span style="color: #800000;">گل آفتابگردان</span></strong> یکی از محبوب ترین نقاشی های گالری ملی انگلیس است. این نقاشی است که اغلب بر روی کارت ها، پوسترها، لیوان ها، حوله های چای و لوازم التحریر تکثیر می شود. همچنین این تصویری بود که <strong><span style="color: #800000;">ون گوگ</span></strong> بیشتر به آن افتخار می کرد.</p>
<p>این نقاشی در <strong><span style="color: #800000;">دوره‌ای نادر از خوش‌بینی هیجان‌انگیز</span> </strong>نقاشی شد، در حالی که ون گوگ منتظر ورود قهرمان خود، نقاش آوانگارد پل گوگن بود.</p>
<p>وینسنت تنها و پرشور به آرل در جنوب فرانسه نقل مکان کرده بود، جایی که آرزو داشت جامعه ای از هنرمندان با گوگن به عنوان مربی خود راه اندازی کند.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="aligncenter size-full wp-image-3381" src="https://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/نقاشی-نماد-شادی-ونگوگ-خوشبختی-1.jpg" alt="نقاشی نماد شادی ونگوگ خوشبختی" width="675" height="232" srcset="https://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/نقاشی-نماد-شادی-ونگوگ-خوشبختی-1.jpg 675w, https://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/نقاشی-نماد-شادی-ونگوگ-خوشبختی-1-300x103.jpg 300w" sizes="(max-width: 675px) 100vw, 675px" /></p>
<h2>سه اصل کلیدی خوشبختی</h2>
<p>دانشمندان دریافته‌اند که سه چیز که مردم را بیشتر خوشحال می‌کند عبارتند از:</p>
<ol>
<li><span style="color: #800000;"><strong>لذت PLEASURE (انجام کارهایی که از آنها لذت می‌برید)، </strong></span></li>
<li><span style="color: #800000;"><strong>درگیری <a href="https://www.merriam-webster.com/dictionary/engagement#:~:text=3-,%3A%20the%20act%20of%20engaging%20%3A%20the%20state%20of%20being%20engaged,is%20pledged%20to%20be%20married">ENGAGEMENT</a> (احساس علاقه به فعالیت‌های خود و ارتباط با دیگران) و </strong></span></li>
<li><span style="color: #800000;"><strong>معنی MEANING (احساس دوست داشتن کاری که انجام می‌دهید). </strong></span></li>
</ol>
<p>در حالی که بیشتر مردم وقت خود را صرف تلاش برای داشتن تجربیات لذت بخش می کنند، آزمایش ها نشان می دهد که لذت کمترین احتمال را در بین این سه مورد برای ایجاد شادی واقعی دارد.</p>
<p>انتخاب‌های این مرحله &#8211; وارد شدن به جریان، شمردن موهبت‌هایتان و لذت بردن از چیزهای کوچک &#8211; سه راه هستند که به شما کمک می‌کنند در طول روز با خودتان و دیگران ارتباط برقرار کنید. با انجام این کارها، اغلب متوجه می شوید که فعالیت های شما معنادارتر است.</p>
<h3 class="font-title regain:font-semibold mytherapist:font-medium text-center text-[32px] leading-tight tracking-tight max-w-[820px] mx-auto lg:text-5xl lg:leading-[1.15] ">بزرگترین اصل خوشبختی چیست؟</h3>
<p>اگر مطالعات فلسفی زیادی انجام داده اید، ممکن است از قبل درباره بزرگترین اصل خوشبختی بدانید . این یک ایده آل نسبتا ساده است، اگرچه کاربرد آن می تواند کمی پیچیده تر باشد. نظرات مختلفی در مورد اینکه آیا اصل بزرگترین شادی واقع بینانه است یا اینکه می تواند حقیقت زندگی و اخلاق را بیان کند، وجود دارد. بنابراین، فقط آن چیست و به چه معناست؟</p>
<blockquote><p>اصل بزرگ‌ترین شادکامی که به‌عنوان  <b>پایه‌ای برای فایده‌گرایی استفاده می‌شود، می‌گوید اعمال اگر سودمندی را ترویج می‌کنند اخلاقی هستند، اما اگر خلاف آن را تبلیغ کنند غیراخلاقی هستند.</b></p></blockquote>
<p style="font-weight: 400;">برای این منظور سودمندی به عنوان شادی بدون درد تعریف می شود. ایده کلی پشت فایده گرایی که توسط دو تن از طرفداران و بنیانگذاران اولیه آن، جرمی بنتام و جان استوارت میل مطرح شد، این بود که «بزرگترین مقدار خیر برای بیشترین تعداد» را ترویج کند.</p>
<p style="font-weight: 400;">بنابراین، بر اساس این نظریه، اگر فردی مرتکب عملی شود که باعث شادی بدون درد شود، آن عمل اخلاقی است. اگر عمل بدون درد باعث شادی نشود، آن عمل غیر اخلاقی است. این تفسیر نسبتاً ساده از اخلاق، دیدگاه‌های متفاوتی را درباره شادی و کاربرد آن در زندگی ما مطرح می‌کند.</p>
<h2 style="font-weight: 400;"><span style="color: #800000;">پشتیبانی از اصل</span></h2>
<p style="font-weight: 400;">وقتی به طور کلی به آن فکر می کنیم، ممکن است ببینیم که دلایل زیادی وجود دارد که چرا این اصل منطقی است.</p>
<p style="font-weight: 400;">اگر کارهایی انجام می دهید که باعث خوشحالی مردم می شود و آسیبی به آنها وارد نمی شود، احتمالاً باور خواهید کرد که کار درست را انجام می دهید و انجام کار درست ممکن است اخلاقی تلقی شود. اما شرایطی وجود دارد که هیچ تصمیمی را نمی توان به طور کامل بدون آسیب یا درد در نظر گرفت، و موقعیت هایی وجود دارد که تعیین اینکه کدام عمل باعث شادی بیشتر می شود دشوار است. به همین دلیل ممکن است کمی اطلاعات بیشتر لازم باشد.</p>
<p style="font-weight: 400;">پدیدآورندگان این اصل می گویند که در کنار شرح قبلی اصل، عمل نیز باید انتخابی بهینه و با کیفیت بالاتر باشد. برای تعیین به عنوان گزینه با کیفیت بالاتر، انتخاب باید توسط اکثریت مردم ترجیح داده شود.</p>
<p style="font-weight: 400;">برای مثال، اکثر مردم ممکن است موافق باشند که تلاش برای کمک به یک فرد نیازمند برای عبور از یک خیابان شلوغ یک عمل اخلاقی است. این باعث خوشحالی فرد می شود، هیچ آسیبی ایجاد نمی کند، و یک گزینه با کیفیت بالاتر (در ذهن اکثر مردم) نسبت به اجازه دادن به آن شخص برای عبور از مسیر خود است. بنابراین، از بزرگترین اصل شادی پیروی می کند.</p>
<p style="font-weight: 400;">البته این احتمال نیز وجود دارد که در یک موقعیت معین، انجام دو انتخاب به یک اندازه اخلاقی باشد، به این معنی که تصمیم گیری در مورد یکی یا دیگری بدون توجه به اخلاق، بر عهده فرد یا گروه است. تئوری.</p>
<h3 style="font-weight: 400;"><span style="color: #800000;">نقد علیه اصل</span></h3>
<p style="font-weight: 400;">چندین انتقاد معتبر به اصل بزرگترین شادی وجود دارد، یکی از محبوب ترین آنها این است که شما نمی توانید آینده را ببینید، به این معنی که ممکن است درک همه عواقب هر کاری که ممکن است انجام دهید غیرممکن باشد.</p>
<p style="font-weight: 400;">یک عمل خاص ممکن است در آن زمان اخلاقی به نظر برسد اما در مقطعی در آینده باعث آسیب شود. این می‌تواند تعیین یک عمل اخلاقی، یا عملی که با اصل مورد بحث ما مطابقت داشته باشد، بسیار پیچیده‌تر کند.</p>
<p style="font-weight: 400;">عواملی نیز وجود دارد که دقیقاً نقد نیست، اما با اصل و استدلال آن جور در نمی آید.</p>
<h3 style="font-weight: 400;">اعمال بدخیم و قوانین اجتماعی</h3>
<p style="font-weight: 400;">اصل بزرگ‌ترین خوشبختی فقط تعهدات یک فرد را از نظر سودمندی در نظر می‌گیرد، اما برای شخصی که از روی سوء نیت یا سوء‌عمل فعال یا قوانین و آداب و رسوم جوامع فردی عمل می‌کند، جبران نمی‌کند.</p>
<p style="font-weight: 400;">به عنوان مثال، یک فرد می تواند یک قانون اجتماعی را به خاطر افزایش سودمندی زیر پا بگذارد، و این امر تحت قواعد اصل بزرگترین خوشبختی قابل قبول است. کسی می‌تواند به دلایل و انگیزه‌های نادرست در یک فعالیت شرکت کند، که در اینجا اعمال بدخیم نامیده می‌شود &#8211; همه برای افزایش آن سطح سودمندی &#8211; و این نیز طبق اصل بسیار خوب است.</p>
<p style="font-weight: 400;">البته، اکثر ما نظرات متفاوتی در مورد آن اعمال خواهیم داشت، اما اصل می گوید که آنها هنوز اخلاقی هستند.</p>
<h3 style="font-weight: 400;"><strong><span style="color: #800000;">درک همه چیز</span></strong></h3>
<p style="font-weight: 400;">اگر به دنبال یک اصل اخلاقی هستید که باید از آن پیروی کنید، درک این نکته مهم است که ممکن است هرگز تنها یکی وجود نداشته باشد که به طور کامل آنچه را که در هر موقعیتی مورد نیاز است، نشان دهد. ممکن است هرگز یک نظریه اخلاقی وجود نداشته باشد که به طور کامل درست و غلط را بدون منطقه خاکستری توصیف کند.</p>
<p style="font-weight: 400;">بسیاری از ایده‌های مطرح شده توسط بنیانگذاران فایده‌گرایی و بزرگترین اصل شادی ممکن است به شما کمک کند زندگی‌ای داشته باشید که از نظر شخصی اخلاقی‌تر و شادتر است. با این حال، بسته به ارزش های خود، ممکن است هنگام نزدیک شدن به زندگی و روابط خود، از بین چندین چارچوب و اصول اخلاقی مختلف انتخاب کنید.</p>
<p style="font-weight: 400;">بنابراین، چگونه مطمئن می شوید که کارها را درست انجام می دهید؟ خوب، ممکن است مجبور شوید اخلاقی ترین انتخاب هایی را که می توانید برای خود و دیگران انجام دهید، و سپس مطمئن شوید که می توانید با آنها (و پیامدهای آنها) در طول زمان زندگی کنید.</p>
<p style="font-weight: 400;">سعی کنید بفهمید که دوست دارید زندگی شما و اطرافیانتان چگونه باشد. از خود بپرسید که می خواهم چه جور آدمی باشم؟ مهم نیست که چگونه به این سؤالات شخصی پاسخ می دهید، ایده کلی پشت اصلی ترین اصل شادی &#8211; شاد کردن اطرافیانتان &#8211; ممکن است همیشه بتواند در زندگی شما جا بیفتد. و وقتی برای خوشحال کردن دیگران کار می کنید، ممکن است<strong><span style="color: #800000;"> در نهایت خودتان را نیز خوشحال کنید.</span></strong></p>
<p><strong><span style="color: #800000;">با یک مشاور از مرکز مشاوره ستاره ایرانیان صحبت کنید</span></strong></p>
<h3 style="font-style: inherit;">آیا می خواهید در مورد اخلاق و خوشبختی گفتگو کنید؟</h3>
<p style="font-weight: 400;">اگر می‌خواهید در مسیر بهتر در دنیای اخلاق کمک کنید یا اگر در مدیریت زندگی روزمره مشکل دارید، کمک بگیرید. متخصصان سلامت روان هستند که می توانند به شما کمک کنند تا زندگی سالم و شادی داشته باشید. حتی کسانی که بیماری روانی قابل تشخیص ندارند، <strong><span style="color: #800000;">می توانید از مرکز مشاوره ستاره ایرانیان</span> </strong>کمک بگیرید.</p>
<p>منبع: ساینس دیلی</p>
<p style="text-align: right;">بازدید:۷۴۵۲۱۵</p>
<p style="text-align: right;">رتبه مقاله درگوگل:</p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/">بهانه‌های کوچک خوشبختی | تابلو خوشبختی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%da%a9%d9%88%da%86%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شما در حیاط خلوت زندگی خودتان چه می‌کنید؟</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2015 10:58:33 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[حیات خلوت]]></category>
		<category><![CDATA[حیاط خلوت زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[حیاط شلوغ]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آرام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی پس از طلاق]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی خصوصی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی زناشویی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سالم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی شخصی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی متاهلی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1415</guid>

					<description><![CDATA[<p>حياط خلوت. اين کلمه براي شما چه معنايي دارد؟ شما را ياد چه چيزي مي‌اندازد؟ اصلا برايتان تعريفي دارد يا نه؟ براي من که معني‌اش مترادف است با چيزي که در نهايت مي‌رسد به حريم خصوصي انسان‌ها. جايي که فقط خودت هستي و خودت. چيزي که شايد اين روزها به متاعي ناياب تبديل شده که خيلي‌ها با چراغ دور شهر پي آن مي‌گردند. حياط خلوت ما آدم‌ها جاي عزيزي است براي خيلي‌هامان. جايي که در آنجا لااقل با خودمان بي‌رودربايستي‌تر هستيم. جايي که براي خودمان فيلم بازي نمي‌کنيم. جايي که قرار نيست آنجا به چهره‌مان نقاب بزنيم و براي خودمان فيلم بازي کنيم.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/">شما در حیاط خلوت زندگی خودتان چه می‌کنید؟</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">شما در <strong>حیاط خلوت</strong> <strong>زندگی</strong> خودتان چه می‌کنید؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/"><strong>حیاط خلوت زندگی</strong></a>. این کلمه برای شما چه معنایی دارد؟ شما را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ اصلا برایتان تعریفی دارد یا نه؟ برای من که معنی‌اش مترادف است با چیزی که در نهایت می‌رسد به حریم خصوصی انسان‌ها. جایی که فقط خودت هستی و خودت. چیزی که شاید این روزها به متاعی نایاب تبدیل شده که خیلی‌ها با چراغ دور شهر پی آن می‌گردند. <em>حیاط خلوت</em> ما آدم‌ها جای عزیزی است برای خیلی‌هامان. جایی که در آنجا لااقل با خودمان بی‌رودربایستی‌تر هستیم. جایی که برای خودمان فیلم بازی نمی‌کنیم. جایی که قرار نیست آنجا به چهره‌مان نقاب بزنیم و برای خودمان فیلم بازی کنیم. جایی که&#8230; اصولا جای خوب نایابی است این روزها. روزهایی که داشتن حریم شخصی با این همه چشم و دوربینی که دنبالت هستند و تو را می‌پایند به یک آرزو تبدیل شده. روزهایی که حتی به تلفن دستی‌ات هم نمی‌توانی اطمینان کنی و در حقیقت دیگر هیچ جای امنی برایت باقی نمانده جز همان جای امن دیرین و همیشگی. این روزها ذهن آدمی فکر می‌کنم تنها حیاط خلوتی است که برایش باقی مانده. جایی که هنوز به سختی می‌توان به آن نفوذ کرد و پشت لایه لایه‌اش را دید زد و کاوید.<br />
یادش بخیر وقتی که بچه بودم حیاط خلوت اولم اتاق خواب کوچکم بود و کتابخانه‌ای که در آن بود و عشق‌بازی‌ای که در این فضا رفت و آمد می‌کرد. بچه‌تر که بودم، حریم امنم تختخواب کوچکی بود که هر وقت از چیزی آزرده می‌شدم، به آن پناه می‌بردم. جایی که فکر می‌کردم از هر گزندی در آن مصون خواهم بود و با خودم و کسی که همیشه و از ابتدا رفیق درددل‌هایم بود خلوت می‌کردم. <em>حیاط خلوت</em> من همیشه لحظاتی بود برای پرواز پرنده خیال به جاهایی که همیشه آرزویش را داشته‌ام. همچنان هم همین‌طوری است. رفتن به جاهایی که شاید در منظر دیگران خنده‌دار به نظر برسد و حرف‌زدن درباره چیزهایی که شاید بیشتر آدم‌های دور و برت در آن به آن بخندند. اما حیاط خلوت حریم امن بوده و هست. برای تصوراتی که حالا امروز خیلی‌های آنها به واقعیت رسیده‌اند و خیلی دیگر هنوز هم در حد آرزو و تصور باقی مانده‌اند. حیات خلوط اما همچنان عزیز است با همین تصورات و آرزوها. حالا شاید مکانش کوچک‌تر به نظر برسد، اما واقعیتش این‌قدر وسیع شده که دیگر هیچ کسی نمی‌تواند به آن دست پیدا کند و با مرور اتفاقات درون آن تو را مواخذه کند یا به چیزهایی که در آن هست بخندد که شاید در گذشته می‌شد این اتفاق برایش بیفتد. اینجا همچنان حریم امن عزیز است برای من و نمی‌دانم برای شما چگونه است. جالب است برخورد دوستان و بزرگانی که برای همین ماجرا برایمان یادداشت نوشته‌اند. همچنان عاشقانه و همچنان با ولع. برای جایی که لحظات تو در آن تنها برای خودت هست و خواهد بود. فکر می‌کنم خودتان بخوانید، بهتر به ماجرا پی ببرید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>پناهگاه کاغذی<br />
خیلی چیز‌ها آدم به آدم فرق می‌کند. با این‌که خیلی‌ها ممکن است به حیاط خلوت نیاز داشته باشند، بعضی‌ها هم چنین نیازی را ممکن است احساس نکنند. حالا این‌که چرا چنین نیازی احساس نمی‌کنند یا به این دلیل است که خیلی آدم‌های خوشبختی‌اند که همه آن چیزهایی را که می‌خواهند، در همین فضای شیشه‌ای و غیر خلوت به دست می‌آورند و یا این قدر دنبال حیاط خلوت گشته‌اند و نیافته‌اند که خود به خود از خیرش گذشته‌اند و اصلا چنین مفهومی برایشان بی‌معنی شده است.<br />
از این‌که چنین مفهومی برای کسی بی‌معنا شده باشد، خیلی هم تعجب نکنید! اصلا حیاط خلوت و فضای خصوصی و حریم خصوصی مفهوم‌هایی است که بعد‌ها شکل گرفته است و آدمیزاد از‌ همان اول به این چیز‌ها نیازی نداشت.<br />
حالا با این مقدمه خیلی دل و جرئت می‌خواهد که آدم درباره خودش حرف بزند. نه می‌توانم بگویم این قدر خوشبختم که هیچ نیازی به حریم خصوصی نداشته باشم. &#8211; البته خوشبختی کامل و همه جانبه را می‌گویم، وگرنه شکر خدا در زندگی خانوادگی چنین احساسی را دارم- و نه این قدر دنبال حیاط خلوت گشته‌ام و نیافته‌ام که یادم رفته باشد، مگر این‌که من خود را یک مورد استثنایی بدانم که اصلا از اول نیاز به چنین فضایی در وجودم کار گذاشته نشده باشد. که آن هم جوابش این است که من در هر چیزی تردید داشته باشم، در این یک مورد تردید ندارم که اصلا و ابدا آدم استثنایی نیستم.<br />
تا وقتی که یادم می‌آید، یک آدم معمولی بودم. نه در مدرسه خیلی شاخص بودم و نه در دانشگاه و نه در بقیه چیز‌ها. همیشه آدمی بودم آن وسط مسط‌ها که سر و کارم نه به دفتر مدرسه و ناظم می‌افتاد و نه به کمیته انضباطی. شاید هم قیافه‌ام کمی غلط‌انداز بود. بله داشتیم درباره حیاط می‌گفتیم و درباره حیاط خلوتِ نداشته خودمان. برای این‌که کار خودم را راحت‌تر کنم، همین جا می‌توانم بنویسم که من از این حیاط‌هایی که شما می‌گویید ندارم و بیشتر از این هم نمی‌توانم درباره چیزی که ندارم و حسرتش را هم ندارم، توضیح بدهم. اما این جواب راضی‌ام نمی‌کند. فکر می‌کنم گاهی آدم از داشته‌ها و نداشته‌ها و آرزو‌ها و حسرت‌های خودش آگاه نیست. تا پرسشی به جانش نیفتد، بهش فکر نمی‌کند، ولی وقتی پرسش به جانش افتاد، این قدر دنبال پاسخش می‌گردد که پیدا کند. حالا حکایت من است.<br />
اسمش را شاید نشود حیاط خلوت گذاشت، اما به گذشته که برمی‌گردم، به روزهای سخت و دشوار که در همین یکی دو سال کم نبوده‌اند، می‌بینم که همیشه جایی پناه برده‌ام، همیشه جایی را داشته‌ام که در آنجا احساس آرامش بکنم و آن ادبیات است. نوشتن و خواندن برایم چنین پناهگاهی بوده است که از واقعیت‌های تلخ به آن فرار کرده‌ام. شاید کار درستی به نظر خیلی‌ها نرسد، اما پناه بردن به ادبیات هم چون فرارکردن از خطر و پناه گرفتن و جان به‌دربردن را نمی‌شود از راه دور قضاوت کرد. بله اگر بشود اسمش را گذاشت حیاط خلوت، حیاط خلوت من کاغذی است. من البته دوست‌تر دارم اسمش را پناهگاه بگذارم؛ پناهگاه کاغذی!</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>حیاط‌هایی که شلوغ شدند<br />
یک<br />
بچه که بودی حیاط خلوتت «خیال‌پردازی» بود. خیال‌پردازی بود و فرو رفتن در پیله‌ای که راهی بدان پیدا نمی‌کردند. نه مادر که عزیزت بود. نه پدر که نمی‌خواستی قلبت را برایش باز کنی. نه خواهر و برادرهایت که در حیاط خلوت‌های خود پرسه می‌زدند. در عصر رادیو با گوش‌دادن خیال‌پرداز شدی، با قصه‌پردازی. با آب وتاب دادن به هر صدایی، با باز و بسته‌شدن هر دری، با قاب هر پنجره‌ای، با هر واقعه کوچکی (مثل شیرفروشی که در گرمای تابستان کاپشن چرمی بر تن می‌کرد)، به هر کلامی (صدای فروشنده نان فروش)، به هر برخوردی (سلام&#8230; سلام پسرجان). یادگار بچگی در تو باقی ماند. از عصری به عصر دیگر. از دورانی به دوران دیگر. آن روزها خیال‌پردازی را ارج نهادی. مساحت حیاطت سال به سال کوچک شد. اما نمی‌خواستی دیوارهایش بلندتر شوند. نمی‌خواستی درازتر شوند.<br />
دو<br />
نوجوان‌ها معمولا حیاط خلوت‌های پرشماری دارند. برخی آن قدر فراخ که نمی‌توان آنها را حیاط خواند. برهوتی هستند بی‌افق. برخی آن‌چنان کوچک که باید ایستاده درونش ساعات را سپری کرد. مثل اتاق‌های بی‌پنجره. دنیای فوتبال پرتابت کرد به حیاطی دیگر. حیاطی که اگر می‌خواستی خلوت بود و اگر چشم‌هایت را باز می‌کردی، شلوغ و پرجمعیت. هم یکه و تنها بودی و هم صدها رفیق دوست‌داشتنی دوره‌ات کرده بودند. چیزی مثل حیاط مدرسه‌ها که می‌توانستی هم خلوت‌نشین گوشه‌گیری باشی و هم یکی از آن کودکان هیاهوگر. آنجا بود که به مفهوم «خلوت‌کردن در دل جمع» و «حل‌شدن در دل جمع» دست یافتم. آنجا بود که فاصله خلوت و شلوغی، تک‌افتادگی و جماعت زدگی را دریافتی. آنجا بود که دریافتی می‌توان هرجا حیاط خلوتی برپا ساخت. می‌توان هرجا پرتاب شد به دل مردم. می‌توان مثل یک بندباز از «خود» به «دیگران» پرواز کرد و از «دیگران» به «خود».<br />
سه<br />
جلوی مانیتور می‌نشینی. اینترنت. وبلاگ. وب سایت. حروف فارسی و انگلیسی. دیدگاه‌ها. اظهارنظرها. مقاله‌های بلند و کوتاه. اعتراض‌ها. ستایش‌نامه‌ها. اخبار راست و دروغ. عکس و نقاشی. گرافیک ساده. تصاویر دیجیتال&#8230; حیاط خلوت‌هایت حصاری ندارند. دیواری ندارند. پرچین حیاط خلوت‌هایت کوتاه شده‌اند. آن قدر کوتاه که هر نوری به درونش رسوخ می‌کند و گوشه‌ای را روشن. آن قدر کوتاه که می‌توانند از روی آن بپرند. بپرند و در آن خودی نشان دهند. خودی نشان دهند و فریادی بزنند. فریادی بزنند و خلوتت را بشکنند. خلوتت را بشکنند و حیاط را آن خود قلمداد کنند&#8230; حالا نمی‌توانی در حیاطت تنها باشی. نمی‌توانی پیله‌ای بسازی. نمی‌توانی یکه و تنها خیال‌پردازی کنی. می‌دانی نمی‌توانی حیاطی از آن خود برپا سازی که کسی بدان راه نیابد. نمی‌توانی سردرگریبان فرو بری. آدم دیگری شده‌ای. دلت پر می‌زند برای فضولی در حیاط خلوت‌های دیگران. برای نشستن روی شاخه‌ای. روی درختی که نمی‌دانی چه درختی است. درختی که میوه‌هایش را ندیده‌ای. که صدای وزیدن باد لای برگ‌هایش را نشنیده‌ای. به امید یافتن میوه‌ای با طعمی تازه. برای نوک‌زدن به دانه‌ای با رنگ ندیده&#8230; تو تسلیم شده‌ای. تو دیگر حیاطی از آن خودت نداری. نه نداری.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>حیاط شلوغ<br />
در دوران نوجوانی یک <em>حیاط خلوت</em> داشتیم که به واسطه پوشاندن سقفش شده بود آشپزخانه ما. در آنجا یک کمد آهنی داشتم که تمام دنیای من آنجا جمع بود. یک کلید هم بیشتر نداشت. بزرگ‌تر که شدم، آن کمد همچنان سر جایش بود و تا مدت‌ها در آن بسته ماند. چون پوتین کوهم توی آن جا نمی‌شد. مسیر دارآباد و قهوه‌خانه تازه تاسیس آن، رفیقی که همیشه مثل درخت بخشنده بود به نام مسعود براتی و صخره‌ای که زیر آن را تراشیده بودم &#8211; تا سایبانی شود &#8211; شد مأوای روزهای پنج‌شنبه و جمعه و گاهی وسط هفته. آن زمان‌ها دارآباد خلوت بود. ولی الان این‌طور نیست. آن غار کوچک زیر صخره هم مال من نیست. همیشه پر از جوانان قلیان به دست است که از شب گذشته آمده‌اند.<br />
کم‌کم حیاط خلوتم از مکان به ذهن رسید. چون مکان‌ها توسط یک زندگی اجتماعی و آدم‌هایش اشغال می‌شد. دیگر حیاط خلوتی وجود ندارد. مثل حیاط خلوت خانه‌های الان که شلوغ است و بی‌نظم. همه چیز دارد به یک حیات شلوغ تبدیل می‌شود. مکان‌های شلوغ از ذهن‌های شلوغ می‌آید. کی‌بوردی که نمی‌توانی بر آن تایپ کنی. داغی لیوان چایی. مهمانی‌های شلوغ با حرف‌های تکراری. بازی کودکانه با پسرم. و&#8230; همه فرصت‌های کوچکی شد که به خلوت خودم فکر کنم. خلوتی که ندارم، خودخواسته است. ولی بعضی مواقع خواب که نه، همین‌طوری تصویرش جلوی چشمم می‌آید. همیشه می‌گویم مهم نیست دارم بزرگ می‌شوم، شاید باید از دستش بدهم و به جایش چیزهای جدیدتر به دست بیاورم.</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>ملک شخصی<br />
اندازه بیرونی‌اش می‌تواند خیلی متفاوت باشد، بستگی به وسع آدم دارد؛ از یک خانه گرفته تا یک کنج خلوت یا حتی یک برگ کاغذ سفید. اما اندازه درونی‌اش تقریبا همیشه یکسان است یا لااقل برای هرآدم حجمی مشخص دارد. و جالب اینجاست که هر چقدر نیاز درونی به داشتن کنج خلوت بیشتر باشد، وجه بیرونی‌اش کمتر اهمیت دارد. در آن مواقع‌ حتی یک کاغذ سفید کوچک هم می‌تواند پناهگاه خوبی باشد؛ یک سفیدی دعوت‌کننده و یک مداد کوچک که روی آن بدود و یک تک جمله بنویسد: «اینجا ملک شخصی من است!» از آن جور ملک‌هایی که هیچ‌ وقت به خاطرش کارمان به مجادله‌های قانونی نمی‌کشد، آنجا تنها جایی است که می‌توانیم با خیال راحت تصرفش کنیم.<br />
اگر این‌طوری به ماجرا نگاه کنیم، دیگر لازم نیست نگران به‌دردبخوربودن کارمان باشیم، چون به نظر می‌رسد بیشتر وقت‌ها کاربردها و فایده‌های یک چیز هستند که به وجود آن رسمیت می‌بخشند و ما اولین و مهم‌ترین کاربرد کنج خلوتمان را پیدا کرده‌ایم و آن داشتن احساس مالکیت بر چیزی در درونمان است، چیزی که قابل قاپیدن و ربودن نیست و این خیلی احساس خوشایندی در آدم به وجود می‌آورد، یک جور حس قدرتمندی پنهان.<br />
منبع: سامانه پرسش و پاسخ مشاور</p>
<p>بازدید:۳۹۸۶۵۲</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-1336" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg" alt="3.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/">شما در حیاط خلوت زندگی خودتان چه می‌کنید؟</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%b4%d9%85%d8%a7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d9%8a%d8%a7%d8%b7-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87-%d9%85%d9%8a%e2%80%8c%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تجربه در زندگی</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2014 16:27:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه چاپ و نشر]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه داشتن]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه شغلی]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه کاری]]></category>
		<category><![CDATA[زناشویی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آرام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سالم زندگی موفق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1086</guid>

					<description><![CDATA[<p>صدا می‌پیچید. چون من وسط حمام بودم! البته با لباس، و اطرافم ستون‌های باعظمت. زیر پایم سنگ‌هایی که 1900سال قبل رومی‌ها لیف و سنگ پایشان(!) را آنجا می‌گذاشتند. جلویم استخری بود که بیا و ببین، البته فقط اجازه دیدنش را می‌دادند و شناکردن در آن قدغن است. اگرچه محال است که هوس شنا به سرت بزند، چون آبش اصلا شفاف و وسوسه‌انگیز نیست.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/">تجربه در زندگی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong>تجربه در زندگی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>صدا می‌پیچید. چون من وسط حمام بودم! البته با لباس، و اطرافم ستون‌های باعظمت. زیر پایم سنگ‌هایی که ۱۹۰۰سال قبل رومی‌ها لیف و سنگ پایشان(!) را آنجا می‌گذاشتند. جلویم استخری بود که بیا و ببین، البته فقط اجازه دیدنش را می‌دادند و شناکردن در آن قدغن است. اگرچه محال است که هوس شنا به سرت بزند، چون آبش اصلا شفاف و وسوسه‌انگیز نیست. البته در سال ۷۰ میلادی باید کمی جگر داشتی که این جور، از آب استخر ایراد بگیری. چرا که آن سال‌ها این تشکیلات زیارتگاه بود و آب استخر شفادهنده محسوب می‌شد. این زیارتگاه با چشمه و استخرش امروز حمام رومی‌ها نام دارد.<br />
این حمام یکی از زیباترین جلوه‌های<a href="http://tribuneazad.ir/"><strong> معماری</strong></a> پرشکوه رومی‌ها در محلی است که امروز جزو انگلیس محسوب می‌شود و درست وسط شهر بث است. (منصفانه‌اش این است که بگوییم شهر اطراف حمام رشد کرده.) مهم‌ترین قسمت این حمام چشمه مقدس است. از هزاران سال پیش، روزانه آبی به حجم ۱۱۷۰۰۰۰ لیتر با دمای ۶۴ تا ۹۶ درجه سانتی‌گراد از این قسمت می‌جوشد و این برای مردم روم باستان کافی بود تا آن را نشانی از تقدس بدانند. اولین معبدی که در کنار این چشمه ساخته شد، بین سال‌های ۶۰ تا ۷۰ بعد از میلاد مسیح آماده و به رب‌النوع سولیس پیشکش شد. به همین دلیل شهر به آکوا سولیس &#8211; آب‌های سولیس- تغییر نام داد، شهری که الان نامش بث یا حمام است.<br />
در فرهنگ روم باستان، حمام کردن جایگاه ویژه‌ای داشت. حمام گرفتن فعالیت دسته جمعی بود. بسیاری از معاملات، رخدادهای سیاسی(!) و ملاقات‌های عاشقانه در این حمام‌ها برگزار می‌شد.<br />
کمی بعد رومی‌ها برای خودشان سور و ساطی راه انداختند و سه قسمت درست کردند که آنها کالدریوم (وان آب گرم)، تپی داریوم (وان آب داغ) و فریجیدیوم (وان آب سرد) نام‌گذاری شدند. (همان جکوزی و وان آب سرد امروزه) گرمابه‌های رومی حتی اتاق‌هایی برای فروش کتاب و عطر و سالن تئاتر هم داشتند. پس از انحطاط امپراتوری روم، حمام رو به زوال رفت و به آرامی مدفون شد. حمام رومی در اواخر قرن ۱۸ میلادی دوباره کشف شد و با حفاری و بازسازی جان گرفت و حالا به عنوان یکی از پربیننده‌ترین آثار باستانی در شهر بث و حتی انگلستان قد برافراشته است. ورودی این حمام، هم‌سطح خیابان است، ولی چشمه مقدس، معبد رومی، حمام رومی و موزه آن از سطح زمین مقدار قابل توجهی پایین‌تر است.<br />
در موزه این حمام اشیای جالبی پیدا می‌شود و آن میان بیشتر پیشکش‌هایی است برای رب‌النوع سولیس که مردم آن دوران داخل چشمه می‌انداختند. خرت و پرت‌های با مزه‌ای که حالا عتیقه شده‌اند، مانند بیش از ۱۲۰۰۰ سکه رومی یا طلسم‌هایی که روی ورقه‌های سربی یا قلع حک شده و تا خورده و در چشمه انداخته شده‌اند. در برخی از طلسم‌های رمزگشایی شده به نفرین‌هایی برخورد می‌کنیم که به دزدهای لباس حواله شده است. رومی بخت برگشته‌ای را تصور کنید که بدون رخت و لباس مانده، لنگ و قطیفه‌اش را برده‌اند!</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>بسیاری از آدم‌ها فکر می‌کنن که دارن کار بزرگی می‌کنن<br />
بارها شده وقتی با دوستانی که مدت‌ها ندیدیم روبه‌رو می‌شویم، در پاسخ به این سوال که مشغول به چه کاری هستی، می‌گوید: دارم کار بزرگی می‌کنم، یک تجربه بی‌نظیر. بعد از یک بی‌طاقتی کشنده وقتی محصول کار را می‌بینیم، از آن همه طمطراق فقط یک تجربه خشک و خالی نصیبمان می‌شود. آن دوست نه دست به کار بزرگی زده و نه تجربه‌اش بی‌نظیر است. اصولا بر این باوریم که تجربه‌کردن، مجوزی است برای بی‌دقتی! کافی است هر کاری می‌خواهی بکنی و اسمش را بگذاری تجربه. کی به کیه؟ فقط پشت آن کلمه جادویی قایم شو و خودت را از پاسخ به هرچه که فن و علم و هنر و قاعده است، خلاص کن. حالا می‌گویید از کجا می‌گویی، ساده است. چون موقع خلق این مزخرفات خودشان اشراف دارند که بزرگ و بی‌نظیر هستند.<br />
همین برای کوچک‌بودنشان کافی است. اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، وقتی قرار شد یادداشت بنویسم، گفتیم از کجا شروع کنیم؟ یکی گفت از آنجا که یک کار بزرگ کردیم، یک تجربه بی‌نظیر. لابد گمان می‌کنید که خُل شدیم و عقلمان پاره‌سنگ برمی‌دارد که چیزی که خودمان دست می‌اندازیم، گریبان‌گیر خودمان بکنیم، ولی اگر کمی صبر و حوصله کنید، قطعا با ما هم‌عقیده می‌شوید که کار ما بزرگ بود و یک تجربه بی‌نظیر.<br />
ساختن یک کار از واقعه عاشورا واقعا حساسیت‌برانگیز بود و پرمسئولیت. خواننده اثر هم بدون شک بزرگ بود و حتما ارکسترش هم از تعداد بچه‌های پشت صحنه ما بیشتر بود. البته به استثنای روزهایی که ۲۰۰ نفر سیاهی لشکر داشتیم. اولین چیزی که مهم بود، این‌که فقط پنج روز وقت داشتیم و عجله می‌کردیم، چون ممکن بود کارگردان را از دست بدهیم (به علت سکته قلبی). اولین چیزی که به چشممان آمد، کوچکی خیمه‌ها بود که راستش تا آخر متوجه نشدیم که ما برای خیمه‌ها خیلی بزرگ بودیم یا آنها خیلی کوچک بودند. شهرک دفاع مقدس خیلی بزرگ بود یا سیاهی لشکرها خیلی کم. اما گفتیم سیاهی لشکر، یاد این افتادیم که آنها از ما آدم‌های بزرگ‌تری بودند، چون زودتر از ساعت هشت سر صحنه حاضر نمی‌شدند. حتما زندگی برای آنها مهم‌تر بود تا کار. وقتی حساب کردیم، دیدیم مجموع سن ما سه نفر مطمئنا به قرن نمی‌رسد، ولی ما باید می‌رفتیم به ۱۴۰۰ سال قبل و یک اتفاق بزرگ و ما حدود ۱۳ قرن کم داشتیم که این واقعا مشکل بزرگی بود.<br />
سعی کردیم این کمبودها را از طریق کتاب‌ها و معلومات فردی، جنسی و بصری و غیربصری و حدس و گمان و کلی هم چاشنی جوانی جبران کنیم. خوشبختانه از زمانی که چشم باز کردیم، در هر محلی علم و کتل و&#8230; بوده که ما را با این حس پیوند داده. راستش را بخواهید، این کار، یک جورایی زنجیرزنی بود و مصیبت آن واقعه (عاشورا). مصیبتی که خودمان دست به یقه‌اش بودیم، در موقع ساخت در حس بصری صحنه‌ها به ما کمک می‌کرد.<br />
فیلم‌برداری تمام شد؛ ما تصویرها را گرفته بودیم، ولی نمی‌دانستیم چطور به هم مربوط می‌شود. وودی آلن هم اولش نمی‌دانست و همه چیز را به تدوین می‌سپرد. باور نمی‌کنید، مصاحبه‌اش را با برگمن بخوانید. همین آدم‌های بزرگ بودند که به ما قوت قلب می‌دادند، حالا نگذارید پای اورسن ولز و دیگران را به میان بکشیم که نه برای او خوب است و نه ما.<br />
ما هم برای خودمان شوکایی داریم (تدوین) که کار بزرگمان را دست او سپردیم و علی هم خدا خیرش بدهد. سر صحنه که بود، می‌گفت: یا مقلب القلوب من با اینها چه خاکی به سرم بریزم. دیگر به ما چه ربطی داشت، ما کار بزرگمان را کرده بودیم. حالا با هم یک آیت‌الکرسی می‌خوانیم و منتظر محصول نهایی می‌شویم.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" style="color: #0000ee;" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /><br />
به مرز ۱۰۰ سالگی رسیدی، باز هم دانش بجوی<br />
برای نویسنده‌شدن هیچ وقت دیر نیست. مثال این جمله کلیشه‌ای یک نویسنده ۹۳ ساله آلمانی – فرانسوی است. (اشتباه تایپی هم در کار نیست و ۳۹ را به جای ۹۳ تایپ نکرده‌ایم.)<br />
کتاب ۳۰ صفحه‌ای استفن هسل در صدر پرفروشترین کتاب‌های این کشور قرار گرفت و این نویسنده اثبات کرد که برای موفقیت در چاپ و نشر هیچ سن و مرزی وجود ندارد و فروش خوب اثر او در دوران <a href="http://tribuneazad.ir/">کریسمس</a> که خوانندگانش را به خشمگین‌شدن در برابر وضعیت دنیای امروز تشویق می‌کند، با تعجب همگانی مواجه شده است.<br />
هسل در کتاب خود با انتقاد از سیاست‌های رئیس جمهور فرانسه نیکولا سارکوزی و تشدید نابرابری‌های اجتماعی، مردم را به مقاومت دعوت کرده است و خواستار آن شده که همه شهروندان اعم از پیر و جوان در قبال آن‌چه در پیرامونشان می‌گذرد، مسئولانه عمل کنند. هسل در سال ۱۹۱۷ در برلین متولد شد و از هفت سالگی با خانواده به فرانسه مهاجرت کرد. در زمان اشغال فرانسه از سوی نازی‌ها وی به نهضت مقاومت پیوست، دستگیر، شکنجه و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد.<br />
کتاب کوچک مقالات هسل هم‌اکنون به قیمت سه یورو در ۶۰۰ هزار نسخه به فروش رسیده است و انتظار می‌رود از مرز یک میلیون نسخه نیز بگذرد. همچنین برای ترجمه آن به زبان ایتالیایی و دیگر کشورهای اروپایی درخواست‌هایی انجام شده است.<br />
منبع: مقالات کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۵۹۳۶۱۴</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-262" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3-Stars.jpg" alt="3-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/">تجربه در زندگی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
