<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>داستان زندگی | تریبون آزاد</title>
	<atom:link href="https://tribuneazad.ir/tag/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tribuneazad.ir</link>
	<description>عکس رابطه جنسی عکس رابطه زناشویی و توضیح کامل مراحل رابطه زناشویی و رابطه جنسی کاملا سالم و اصول پزشکی روابط جنسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 11 Sep 2018 11:57:47 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	
	<item>
		<title>داستان موسیقی فولکلور</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c-%d9%81%d9%88%d9%84%da%a9%d9%84%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c-%d9%81%d9%88%d9%84%da%a9%d9%84%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 25 Jan 2015 21:03:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[انواع سبک موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی در گذر زمان]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی فولکلور]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی محلی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی مدرن]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی ملل]]></category>
		<category><![CDATA[داستان موسیقی ملی]]></category>
		<category><![CDATA[روان درمانی با موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی آرامبخش]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی جدی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی عرفانی]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی و خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی و درمان بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی‌دانان فولکلور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1355</guid>

					<description><![CDATA[<p>بازگشت به موسیقی فولکلور و الهام گرفتن از آن که از میانه‌های قرن بیستم آغاز شد، هنوز یک موج فراگیر است. در گوشه و کنار آن‌قدر با تلفیق‌های غربی و شرقی گوناگون روبه‌رو می‌شویم که دیگر گویی شنیدن هیچ نوای بکری از سرزمینی دور و دست‌نیافتنی، آن‌قدرها که باید سر ذوقمان نمی‌آورد.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c-%d9%81%d9%88%d9%84%da%a9%d9%84%d9%88%d8%b1/">داستان موسیقی فولکلور</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong><a href="http://tribuneazad.ir/">داستان موسیقی فولکلور </a></strong></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>بازگشت به موسیقی فولکلور و الهام گرفتن از آن که از میانه‌های قرن بیستم آغاز شد، هنوز یک موج فراگیر است. در گوشه و کنار آن‌قدر با تلفیق‌های غربی و شرقی گوناگون روبه‌رو می‌شویم که دیگر گویی شنیدن هیچ نوای بکری از سرزمینی دور و دست‌نیافتنی، آن‌قدرها که باید سر ذوقمان نمی‌آورد. اما آن زمان که هنوز تب‌وتاب جست‌وجو در میان آثار شرقی‌ها، برای موزیسین‌های غربی تبدیل به امری رایج و همه‌گیر نشده بود، شبه قاره هند مردی را به دنیا معرفی کرد که نامش دیگر هرگز از دهان اهالی موسیقی نخواهد افتاد. مردی که بیشتر عمر خود را صرف این مقوله کرده و به خود می‌بالد و خوشحال است از این‌که توانسته است تا حد بسیار زیادی در این کار موفق باشد.</p>
<p>گرچه این روزها دیگر او را دمی و بازدمی نیست و از میان ما رفته. اما میراثی که او به جای گذاشت، چه در حفظ و گسترش موسیقی گسترده هند و چه در معرفی آن به خارج از مرزهای سرزمین افسانه‌ها، ارثیه‌ای نیست که شامل گذر زمان شود و روزی از یاد برود.</p>
<p>راوی شانکار که یازدهم دسامبر به دور از سرزمین مادری‌اش در کالیفرنیای ینگه دنیا، چشم از جهان فرو بست، یکی از مردان بزرگ قرن بود و موسیقی‌اش، نوایی که گویی از آباء انسان در تکه زمینی کهن‌سال سخن می‌گفت. هر چند موسیقی بر خلاف آدمی مانا است و بهتر است از فعل «می‌گوید» استفاده کنیم. چند کلامی درباره راوی شانکار بخوانید.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>تولد یک نخبه</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/">شانکار</a> متولد ۱۹۲۰ بود. فرصتی که او در اختیار داشت، از همان ابتدا مسیری به زندگی‌اش بخشید که کمتر موسیقی‌دانی از اهالی موسیقی فولکلور، در هر جغرافیایی، شانس به چنگ آوردنش را دارد. مادر او گروه موسیقی کوچکی داشت و در همان سال‌هایی که شانکار نوجوانی را پشت سر می‌گذاشت، تورهای موسیقی هند در اروپا و ایالات متحده برگزار می‌کرد.</p>
<p>قبل از آن‌که راوی به سن ۱۸ سالگی برسد، گروه مادرش را رها کرد تا موسیقی را به شکلی جدی‌تر دنبال کند. سیتار، این ساز اسطوره‌ای، همان‌طور که بسیاری از نوازندگان هند و ممالک اطرافش را به خود می‌کشاند، شانکار جوان را هم به خود جذب کرد. چند سالی طول می‌کشید تا قهرمان چندوچون نوازندگی را بیاموزد و مسیری پیدا کند.</p>
<p>پس از این دوره کوتاه، او به سرعت به آهنگ‌سازی روی آورد و راهی را رفت که در بین موسیقی‌دانان موسیقی فولک، چندان مطرح نیست. گویی حال‌وهوای عرفان شرق، بسیاری از نوازندگان در هر رشته سازی را، از خلق و ورود به دنیای حرفه‌ای بر حذر می‌دارد. ساز، مونس دل است و برای اوقات فرو رفتن در بحر تنهایی. اما شانکار که آن سوی مرزها را تجربه کرده بود و جایگاه موسیقی در غرب را شناخته بود، وسوسه‌ای دیگر در سر می‌پروراند. از همین جهت آهنگ‌سازی را دنبال کرد و خیلی زود با بزرگان موسیقی هند نشست و برخاست کرد. ۲۶-۲۵ ساله بود که به همراه ساتیاجیت رای کارگردان شهره هند، در مجموعه‌ای به آهنگ‌سازی پرداخت و در یک ایستگاه رادیویی در دهلی، به فعالیت پرداخت.</p>
<p>عبدالله خان نقش بسزایی در آموزش او داشت. استاد بی‌نظیر سیتار، شاگرد را چنان زیر بال و پر خود گرفت که نشانه‌های نبوغ از همان سال‌های ابتدایی در او بروز کرد و وسوسه پرداختن به موسیقی، فارغ از محدوده‌ها و فرهنگ‌ها، ذهن او را به کلی به خود مشغول کرد. خود عبدالله خان جزو آن دسته‌ای بود که نواختن در خفا و تنهایی را به کناری نهاده بود و در نشر موسیقی هند به دیگر سرزمین‌ها نقش فعالی بازی می‌کرد.</p>
<p>پرداختن به موسیقی آن هم به شکلی که به سمت حرفه‌ای شدن میل می‌کند، در سال‌های ابتدای جوانی، برای شانکار کار راحتی نبود. جنگ دوم جهانی در گرفته بود و گرچه هند در بطن غوغا حضور نداشت، اما نیروهای هندی به تبعیت یا اجبار نیروی‌های متفقین، خواه ناخواه در جنگ درگیر بودند. اما ممارست و توانی که شانکار را رو به جلو هدایت می‌کرد، به همین آسانی‌ها از حرکت باز نمی‌ایستاد. او اولین اجرای زنده خود را در ۱۹۳۹ به روی صحنه برد و این آغاز مسیری بود که بلاانقطلاع تا ۲۰۱۲ کذایی که مرگ او را رقم زد، ادامه داشت.</p>
<p>در سال پایانی جنگ، شانکار به «مجمع تئاتر خلق هند» وارد شد و شیوه دیگری را هم آزمود. او در آن دوران به آهنگ‌سازی برای باله پرداخت و بعدها خود شهادت داد که این تجربه، تاثیر فراوانی بر آهنگ‌سازی او گذاشت و به او آموخت که چگونه از تصویر، برای ساخت موسیقی الهام بگیرد. درباره این دوره از زندگی او، می‌توان این موضوع را هم متذکر شد که سیتار، تنها دل‌مشغولی او نبود و تبلا و سوربهار (سورباهار) و بسیاری دیگر از سازهای فولک هندی، به تجربه‌های این مرد کنجکاو وارد شدند. سوربهار چه به لحاظ فیزیکی و چه از منظر صدایی که تولید می‌کند، بسیار به سیتار نزدیک است. سازی که در عکس یک در دستان شانکار می‌بینید، سوربهار است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>ورود به دنیای شهرت</p>
<p>دوره دوم زندگی شانکار، مربوط می‌شود به آشنایی با موسیقی‌دانان جوراجور از نقاط دیگر دنیا. موسیقی هند از دیرباز در کانون توجه موسیقی‌دانان غربی بود و می‌شد دید که چگونه با ولع به سوی سرزمین ۷۲ ملت روانه می‌شوند تا در میراث موسیقایی آنان سرکی بکشند.</p>
<p>اواسط دهه ۵۰ میلادی، شانکار جوان‌ترین مرد بزرگ موسیقی هند محسوب می‌شد و بارها آوازه‌اش در مجامع بین‌المللی پیچیده بود. بنابراین طبیعی بود که مردان جوان اهل <a href="http://tribuneazad.ir/">موسیقی</a> اگر می‌خواستند هم‌زبانی پیدا کنند و از دریای موسیقی هند، قدحی پر کنند، سراغ او را می‌گرفتند. شانکار در اولین گام به عنوان نماینده فرهنگی به روسیه شوروی فرستاده شد تا در آن‌جا کنسرت برگزار کند و پس از آن بود که قرار شد به دعوت بنیاد فورد در نیویورک، به ینگه دنیا برود و کنسرت برگزار کند. گرچه شانکار به دلایل شخصی و مواردی که بعدها اشاره‌ای به آن نکرد، نتوانست سفر را سامان دهد و به جای خود، علی اکبر خان، دیگر استاد موسیقی هند را به جای خودش روانه آن سر دنیا کرد.</p>
<p>اما گویی همین اتفاق مشتاقان را تشنه‌تر از پیش کرد و سیل تقاضا بود که بر سر شانکر می‌ریخت. او خیلی زود توانست در انگلستان، آلمان و آمریکا تور موسیقی برگزار کند و موسیقی کلاسیک هند را به دنیا بشناساند. بخت او خوانده بود و در جشنواره موسیقی یونسکو در سال ۱۹۵۸ هم، او بود که به نمایندگی از هند به پاریس فرستاده شد.</p>
<p>دیگر دور، دور شانکار بود و او به حق، به عنوان نماینده موسیقی هند شناخته می‌شد. در سفرهایش به اروپا و آمریکا، کمپانی‌های ضبط و نشر موسیقی از جمله پاسفیک رکوردز، پیشنهادهای درخوری به او می‌دادند که بیاید و این میراث موسیقی هند را به بهترین شکل به ثبت برساند. در همین اثنا، آشنایی او با چهره‌های جنجالی موسیقی، از سال‌های دهه ۶۰ آغاز شد. یکی از اولین چهره‌هایی که به سمت او کشیده شد، جوانکی به نام جرج هریسون بود که بعدها سروکله‌اش در گروه بیتلز پیدا شد.</p>
<p>همان مرد بی‌صدا و آرامی که در سایه سنگین لنون و بعد از او مک‌کارتنی محو شده بود. هریسون بعد از آن‌که یک بار در همان کمپانی پاسفیک رکوردز، سانکار را دید، قصد کرد سفری به هند تدارک ببیند. آن سفر را در ۱۹۶۶ رفت و برای شش هفته پای درس سیتار شانکار نشست. دنیای شانکار، دنیای رسانه و بوق و کرنا نبود. بنابراین تاثیر او بر موسیقی غرب، به شکل وارونه رخ‌نمایی کرد. هریسون که در مقام شاگرد بود، گویی عامل شهره شدن شانکار شده بود که در آن دوران، مرد جاافتاده و دنیادیده‌ای بود که نه‌تنها نوازنده چیره‌دستی بود، بلکه آهنگ‌ساز قدر و موسیقی پژوه خبره‌ای شده بود.</p>
<p>اما کار دنیا برعکس است دیگر. پیدا شدن او و هریسون روی یک استیج در جشنواره موسیقی مونتری در ۱۹۶۷ و برنده شدن او در مراسم بی‌سروته گرمی، باعث شد مخاطبان بیشتری پیدا کند. وود استاک ۶۹ هم صحنه‌ای بود که شانکار در آن درخشید. اما مسلما نه هریسون و نه آن‌گونه از مخاطبان ارزش کار شانکار را در نیافتند، بلکه همکاری شانکار و فیلیپ گلس در آلبوم تاثیرگذار «پسیجز» بود که این مروارید هندی را درخشان‌تر از قبل کرد.</p>
<p>در ۱۹۷۴ عکسی به ثبت رسید که نگاه غربی‌ها به شانکار را کاملا در خود نهفته دارد. در عکس بیلی پریسون حضور دارد و جرج هریسون و جرالد فورد رئیس جمهور وقت ایالات متحده و راوی شانکار. اما آن چه از شانکار پیداست، نیم‌چهره‌ای تیره و تار است. عکاس مطمئنا توجهی به شانکار نداشته و او را طوری از کادرش بیرون کرده که به سختی دیده می‌شود.</p>
<p>شانکار برای آن دوره از موسیقی پاپ آمریکا، چیزی جز یک ابزار اولدفشن و بکر برای دنیایی که رنگ می‌بازد و فرسودگی‌اش را از بدو تولد شاهد بوده، نبود. این گلس بود که می‌دانست جایگاه شانکار در موسیقی پاپ نیست. بلکه او میراث قرن‌ها تمدن و نوزایی است و آن‌گاه درخشنده‌تر خواهد بود که به سان گنجینه‌ای با او مواجه شویم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>شانکار واقعی</p>
<p>آلبوم «پسیجز» که در بالا هم از آن یاد کردیم، حاصل همکاری دو آهنگ‌ساز است؛ دو نابغه قرن. این شانکارِ نوازنده نیست که به دعوت کسی آمده باشد تا قطعه‌ای را همراهی کند و سیتارنوازی‌اش دهان مخاطب را از تعجب باز کند. این شانکارِ آهنگ‌ساز است که حاصل تجربه را به دوش می‌کشد و به همکاری دعوت می‌شود تا مجموعه‌ای را سامان دهد که می‌توان از آن به عنوان یکی از پرافتخارترین آلبوم‌های تولیدشده در حیطه «موسیقی جدی» نام برد. البته که باید زمانه را هم در نظر قرار دهیم. این آلبوم در ۱۹۹۰ روانه بازار شد.</p>
<p>زمانی که شانکار دیگر در اوج پختگی به سر می‌برد و نه دیگر شهوت برایش جایگاهی داشت و نه اجراهای زنده پرهیاهو. ترکیب کم‌نظیر تم‌های تکرارشونده در موسیقی مینی‌مال خاص فیلیپ گلس و شور فرازوفرودهای موسیقی ملودیک شانکار، ترکیبی رویایی بر جای گذاشته که آن‌قدر فراتر از مرزها حرکت می‌کند که دیگر نمی‌توان آن را خاص جغرافیایی مشخص قلمداد کرد. این موسیقی، همان زبان مبهم اما قابل فهم برای همه نوع بشر است.</p>
<p>شانکار و گلس در این آلبوم نه توجهی به فولکلورها دارند و نه به ابداعات منسوب به موسیقی مدرن. آن‌ها نوایی خلق کرده‌اند که بدون در نظر داشتن هر چهارچوبی، قابل فهم است و لذت و زیبایی می‌آفریند.</p>
<p>اهمیت کار شانکار در آن است که نه به عنوان یک تک‌نواز عزلت‌نشین شرقی وارد میدان موسیقی شد و نه به عنوان یک دانای کل در حیطه خود که حاضر به اعمال هیچ گونه تغییری در موسیقی کلاسیک دیارش نباشد. او آزادانه هم موجب نشر موسیقی هند شد و هم تغییرات و ابداعات جدید در آن را به رسمیت شناخت. پویایی موسیقی هند که به شکل عمده در قرن بیستم شاهد آن بودیم، مدیون امثال شانکار است.</p>
<p>جالب این که او موفق شد و توانست جویباری از موسیقی را به دریای بی‌پایان آن متصل کند و این اتفاقی است که می‌بایست آن را محترم و ارزشمند شمریم. چه بسیار رگه‌های بکر و ناب موسیقی در سراسر دنیا که به علت بی‌توجهی موسیقی‌دانان فولکلور و روحیه زاهدمسلکشان، به نابودی محض کشیده شد و هرگز به گوش جهانیان نرسید. این تمدن بشری است که در نتیجه چنان خودخواهی بزرگی، رو به زوال و نابودی می‌رود و از آن گذشته، کار پژوهشی برای پژوهشگران را به دشوارترین شکل ممکن درآورد.</p>
<p>شانکار نقش خود را به خوبی بازی کرد و در نهایت زمان حیاتش به پایان رسید. گرچه این گفتار در برابر کار بزرگی که او به انجام رسانید، ناچیز است، اما می‌توان از همین طریق یادش را گرامی داریم و بذر توجه به آثارش را در دل موسیقی دوستان بکاریم، دوستانی که علاقه زیادی نسبت به او نشان می‌دهند؛ کسانی که میل و اشتیاق زیادی نسبت به این شخص از خود نشان می‌دهند.</p>
<p>منبع: مقالات کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۴۱۳۶۴۱</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-1336" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3.5-Stars.jpg" alt="3.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c-%d9%81%d9%88%d9%84%da%a9%d9%84%d9%88%d8%b1/">داستان موسیقی فولکلور</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c-%d9%81%d9%88%d9%84%da%a9%d9%84%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چند داستان آموزنده و کوتاه برای خانواده‌ها</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2014 18:58:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده موفق]]></category>
		<category><![CDATA[داستان آموزنده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان علمی تخیلی]]></category>
		<category><![CDATA[راه موفقیت]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت انسان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=937</guid>

					<description><![CDATA[<p>شومينه‌ها متاسفانه دم عيد روشن نيست. ولي غصه نخوريد. داستان‌هاي علمي تخيلي را فقط لازم نيست کنار شومينه خواند. يک سر ظهر که همه اهل خانه با شکم‌هاي پر از آجيل و بي‌حال از مهماني‌هاي صبح و شب خوابيده‌اند، يک کنجي پيدا کنيد و اين داستان‌ها را بخوانيد. شما از يک ظهر معمولي فروردين پرت خواهيد شد به هزاران زندگي ديگر.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af/">چند داستان آموزنده و کوتاه برای خانواده‌ها</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شومینه‌ها متاسفانه دم عید روشن نیست. ولی غصه نخورید. <strong>داستان‌های علمی تخیلی</strong> را فقط لازم نیست کنار شومینه خواند. یک سر ظهر که همه اهل خانه با شکم‌های پر از آجیل و بی‌حال از مهمانی‌های صبح و شب خوابیده‌اند، یک کنجی پیدا کنید و این داستان‌ها را بخوانید. شما از یک ظهر معمولی فروردین پرت خواهید شد به هزاران زندگی دیگر.</p>
<p style="text-align: center;"> <a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>۱- پروفسور در حالی‌که یک تکه چوب رنگ و رو رفته را در مایع ویژه سبز رنگی به آرامی غوطه‌ور می‌کرد، با دستیارش دوستانه گپ می‌زد. او می‌گفت: پدر و مادر من آدم‌های ویژه‌ای بودند. آنها در زندگی خیلی صادق بودند، هیچ وقت دروغ نمی‌گفتند و از کارهای خلاف دوری می‌کردند. آنها همیشه مرا به درست‌کاری تشویق می‌کردند.</p>
<p>دستیار همان‌طوری که بخش‌های مختلف دستگاهی راکه روی میز بزرگ آزمایشگاه قرار داشت تنظیم می‌کرد، با لبخند گفت: به نظر من یکی از دلایل پیشرفت علمی و اجتماعی شما همین رفتار آنهاست.</p>
<p>پروفسور چوب خیس شده را از ظرف مخصوص خارج کرد و جواب داد: همین‌طور است. ایمان قلبی من به صداقت و درستی آنها باعث شد که من در زندگی پیشرفت کنم.</p>
<p>دستیار پس از اطمینان از اتصال سیم‌های دستگاه به رایانه روی میز، از پروفسور پرسید: دستگاه آماده است؟ راستی چند سال است که شما آنها را از دست داده‌اید؟</p>
<p>پروفسور همان‌طوری که چوب خیس شده را در مخزن استوانه‌ای شکل دستگاه قرار می‌داد، با لحنی افسرده گفت: ۲۵ سال پیش بود که در یک تصادف رانندگی هر دو تایشان را با هم از دست دادم.</p>
<p>آن موقع سال آخر دانشگاه در رشته فیزیک بودم. وقتی این خبر را شنیدم، تا چند روز در شوک بودم و در کلاس‌هایم حاضر نمی‌شدم. بیشتر وقت را در محل‌هایی که با آنها به گردش رفته بودم، سپری می‌کردم. روزی در پارک کوچک نزدیک محله‌مان، پسر بچه‌ای را دیدم که گوش خود را روی یک تنه درخت گذاشته بود و به چیزی گوش می‌داد.</p>
<p>به او نزدیک شدم و از او پرسیدم که چه‌کار می‌کند؟ پسر بچه با لبخند گفت که یکی از دوستانش رازی را به درخت گفته است و او می‌خواهد آن را بداند. چند دقیقه‌ای با تعجب به این صحنه نگاه کردم. ناگهان فکری به مغزم خطور کرد. از پارک بیرون آمدم و به طرف خانه برگشتم و این تخته را از بالاسری تخت‌خواب کودکی‌ام که هنوز در کنار اتاق به یادگار گله داشته بودم، جدا کردم و همان جا با خودم پیمان بستم یک روز تمام داستان‌ها و جملاتی را که آنها هر شب کنار تختخوابم، بازگو می‌کردند دوباره بازیابی کنم و به عنوان یک کتاب شنیداری برای کودکان به چاپ برسانم.</p>
<p>دستیار در حالی که حرکات پروفسور را با دقت پی‌گیری می‌کرد، پرسید: پس شما از همان موقع روی این فرضیه کار می‌کردید.</p>
<p>پروفسور با لبخند جواب داد: بله. این فرضیه از همان زمان، در ذهنم شکل گرفت.</p>
<p>پروفسور درحالی‌که دست‌هایش را با پارچه کتانی که روی میز بود، به آرامی پاک می‌کرد، ادامه داد: فرضیه ضبط اصوات روی بافت‌های سلولزی براساس یک قانون ساده فیزیک قابل توجیه است. این قانون می‌گوید که انرژی هیچ وقت از بین نمی‌رود، بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می‌شود. هنگامی که ما صحبت می‌کنیم، انرژی عضلانی، باعث حرکت حنجره ما می‌شود و این حرکت، صوت را به وجود می‌آورد. این انرژی صوتی بر هر چیزی که در میان راه خود برخورد کند، اثر می‌گذارد. بنابراین انرژی صوتی حاصل از صحبت‌کردن ما بدون دلیل از میان نمی‌رود، بلکه در برخورد با اجسام متفاوت انرژی خود را از دست می‌دهد تا آن‌که از میان برود. بنابراین بخشی از این انرژی در این اجسام ذخیره می‌شود و قابل بازیابی است و در این میان بافت‌های سلولزی بیشترین توانایی جذب را دارند.</p>
<p>پروفسور در حالی که با تحسین به ساخته خود نگاه می‌کرد، گفت: حالا بعد از ۲۵ سال این دستگاه آماده است تا دوباره صدای آنها را از دل این تکه چوب بیرون بکشد و برای ما باز پخش کند.</p>
<p>سپس به شوخی گفت: تو دیگر باید خیلی مواظب حرف‌زدنت باشی.</p>
<p>دستیار لبخندی زد و از سر راه پروفسور کنار رفت تا او بتواند دستگاه را روشن کند. دستگاه شروع به کارکرد. چند دقیقه‌ای طول کشید تا روی صفحه نمایشگر رایانه امواج صوتی بسیار ضعیفی ظاهر شدند. در کنار هر موج عددی نیز چشمک می‌زد. این عدد نشانگر آن بود که هر موج صوتی درچند ساعت قبل با این تکه چوب برخورد کرده است. پروفسور پس از کمی تلاش توانست اولین امواجی را که به سال و ماه تولد او نزدیک بودند، شناسایی کند. چند دقیقه‌ای دستورهای مختلف را روی رایانه اجرا کرد. امواج ضعیف به مرور ارتفاع و عمق بیشتری پیدا کردند و به امواج قابل شنیدن نزدیک‌تر شدند. ساعتی گذشت تا این‌که پروفسور پیروزمندانه به دستیارش گفت: حالا اولین جملاتی که کنار تخت‌خواب من گفته شده است، آماده شنیده شدن است.</p>
<p>پروفسور دکمه سبزرنگ کنار صفحه کلید رایانه را به آرامی فشار داد. در ابتدا صدا خیلی مبهم و گنگ بود، اما به مرور صاف‌تر شد. پس از لحظاتی صدای لطیف و دلربای زنی به گوش رسید که می‌گفت: چه بچه خوشگلی.</p>
<p>با شنیدن این صدا اشک در چشمان پروفسور جمع شد. او به آرامی روی صندلی چوبی کنار میز نشست.</p>
<p>مدت کوتاهی بعد صدای مردی نیز به گوش رسید که می‌گفت: آره. یک فرشته کوچولو.</p>
<p>زن سوال گونه گفت: انتخاب خوبی کردم؟</p>
<p>مرد جواب داد: همیشه سلیقه‌ات خوب بود.</p>
<p>زن پرسید: با پرستاری که بچه را از بیمارستان دزدیده و برای ما آورد چه کار کردی؟</p>
<p>مرد با خنده شیطانی گفت: او در یک حادثه رانندگی مرد. لازم نیست نگرانش باشی.</p>
<p>مرد پس از مکث کوتاهی ادامه داد: حالا موقع جشن است، فراموشش کن.</p>
<p>زن درحالی‌که اتاق را ترک می‌کرد، گفت: دلم به حال مادر واقعی این بچه می‌سوزد، او هیچ وقت شانس دیدن بچه‌اش را ندارد.</p>
<p>پس از پایان این جمله‌ها، برای لحظاتی صدای نق‌نق طفل خردسالی به گوش رسید وسپس همه جا در سکوت فرو رفت. پروفسور برای دقایقی ناباورانه به صفحه نمایشگر رایانه نگاه کرد. سپس از جا بلند شد و به طرف یکی از میزهای آزمایشگاه رفت. از کشوی آن یک چکش فولادی درآورد و به طرف دستگاه آمد. قبل از این‌که دستیار بتواند کاری بکند، با چند ضربه محکم دستگاه را خرد کرد و در حالی که اشک در چشم‌هایش جمع شده بود، از آزمایشگاه بیرون رفت.</p>
<p style="text-align: center;"> <a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>۲- کاملیا با نگرانی زمزمه کرد: دیدیش؟</p>
<p>نگار که نمی‌دانست باید بپرسد چی یا کی فقط گفت: هان؟</p>
<p>شهرزاد در حالی که لای یک نان دیگر کالباس گذاشت به سادگی گفت: عضو جدید!</p>
<p>نگار بی‌اراده برگشت و درست پشت سر علیرضا و بهنام پسری را دید که موقع ورود متوجهش نشده بود. تکیه داده به دیوار نقاشی شده، روی زمین نشسته بود. سرش پایین بود و موهای سیاهش نمی‌گذاشت صورتش دیده شود. نگار رویش را برگرداند و آهسته پرسید: چه قدرت‌هایی داره؟</p>
<p>کاملیا قبل از جواب دادن لبش را گاز گرفت: نامیراست!</p>
<p>مطمئن نبود چه احساسی بهش دست داد، شاید تعجب! سال‌ها بود آن‌قدر چیزهای عجیب و غریب دیده بود که احساس تعجب را به خوبی درک نمی‌کرد. شاید هم ترس بود&#8230; آره خودش بود، ترس! قدرت و بدن آهنین شهرزاد با آن جثه ظریف و رنگِ پریده، سرعت سرسام‌آور علیرضا، قدرت ذهنی بهنام که هر وقت اراده می‌کرد می‌توانست چشم‌هایش را ببندد و هر جا که خواست را ببیند، همه اینها عجیب بود، ولی نامیرا بودن یک ربات&#8230;</p>
<p>نگار دو ساندویچ برداشت و بی‌هیچ مقدمه‌ای یکی را به تازه‌وارد داد و با خوشرویی گفت: «اسم من نگاره!» بعد خودش هم نشست روی زمین تکیه داد به دیوار. کیارش به سردی نگاهش کرد و ابروهایش را بالا برد: «کیارش!»</p>
<p>نگار گازی به ساندویچش زد و با خونسردی تمام پرسید: «کاملیا می‌گه تو نامیرایی&#8230;آره؟» کیارش بی‌هیچ حرفی از جیب عقب شلوار جینش یک چاقوی جیبی بیرون کشید، قبل از این که نگار بتواند عکس‌العملی نشان بدهد، چاقو را محکم روی دستش کشید. نگار ترسید، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. چاقو دستش را پاره نکرد و فقط ردی مثل یک زخم چند روزه به جا گذاشت. کیارش چاقو را غلاف کرد. سکوت بی‌پایانش را نشکست و مشغول خوردن شد.</p>
<p>نگار محتاط‌تر به گفت‌وگو ادامه داد: «کاملیا بهت گفته چه کارهایی می‌کنیم؟ این گروه ربات‌ها رو بهت معرفی کرد؟» کیارش سر تکان داد: «امروز بعد از ظهر یه چیزایی تو بیمارستان گفت، ولی نه کامل&#8230;» صدایش بم بود، کمی هم دورگه! نگار داشت فکر می‌کرد سوال بعدی را چطور بپرسد و یخش را بیشتر آب کند که کیارش خیره به رو به رو با چشم‌هایی که نشان می‌داد کیلومترها دورتر از آن زیر زمین درب و داغان است، آهسته زمزمه کرد: چطوری می‌تونید؟</p>
<p>&#8211; چی؟</p>
<p>صدایش بالاتر رفت و نگار می‌دانست چهار نفر دیگر با این‌که نگاهشان نمی‌کنند حواسشان کاملا پیش آنهاست: چطوری می‌تونید خودتون رو برای موجوداتی به زحمت بندازید که طردتون کردن؟ دوستتون ندارن؟&#8230; تا اونجایی که بتونن ازتون می‌ترسن و دوری می‌کنن؟</p>
<p>موج <em><strong>نوستالژی</strong></em> به ذهن نگار هجوم آورد، نزدیک پنج سال پیش خودش توی همین اتاق زخم‌خورده و افسرده نشسته بود و کاملیا و بهنام که تنها اعضای گروه کوچکشان بودند، سعی می‌کردند درون آسیب دیده‌اش را التیام ببخشند. مگر خودش همان موقع با داد و فریاد نپرسیده بود: چی؟ خودمو واسه موجوداتی به خطر بندازم که همشون می‌خوان منو کشون کشون ببرن تیمارستان؟</p>
<p>هفته‌ها طول کشید تا نگار مسئولیت جدیدش را پذیرفت، ماه‌ها طول کشید تا حالش بهتر شد و چند سال گذشت تا توانست سردی و بی‌تفاوتی رفتارش را با دیگران از بین ببرد. با آرامشی در صدایش که معمولا نتیجه مثبت می‌داد، جواب داد: کیارش، هیچ وقت فکر کردی شاید ویژگی‌های منحصربه‌فرد ما به دلیل خاصی به ما داده شده؟ تو هیچ وقت نخواستی نامیرا باشی، منم نخواستم از در و دیوار رد بشم و باهاشون یکی بشم، اما این‌طوری هستیم و کاریش هم نمی‌شه کرد.</p>
<p>کیارش رویش را به سمت او برگرداند و پوزخند تلخی زد: خودت خوب می‌دونی که ما رو نمی‌خوان، این آدما لیاقت ما رو ندارن!</p>
<p>&#8211; یعنی می‌گی نسترن که امشب شوهرش می‌خواد به قتل برسوندش از ما می‌ترسه و متنفره؟ مایی که داریم زندگیش رو نجات می‌دیم؟</p>
<p>کیارش ساکت ماند و جوابی نداد، نگار هم از فرصت استفاده کرد و ادامه داد: ما مجبور نیستیم بریم سراغ اونایی که ما رو نمی‌خوان! اتفاقا نکته در همین جاست، می‌ریم سراغ کسایی که ما رو می‌خوان و به کمکمون احتیاج دارن و برای ابد از ما ممنون می‌شن.</p>
<p>بی‌اعتمادی هنوز در چشم‌های کیارش موج می‌زد، هر چند کمتر از دقایقی پیش. کاملیا سرش را بین دست‌هایش گرفته بود و نگار می‌دانست دیگر وقت رفتنشان رسیده. بلند شد و خرده نان‌ها را از روی بلوزش تکاند: من باهات همدردی نمی‌کنم، چون نمی‌تونم و می‌دونم حتما بیشتر از هر چیزی توی این دنیا از حس همدردی دروغینی که آدما بی‌این‌که خودشون اون شرایط رو تجربه کرده باشن بروز می‌دن متنفری. هیچ کدوممون بعد از این همه وقت پشیمون نیستیم. ولی اگه نمی‌خوای مجبور نیستی! هر چی باشه قدرت تو به این راحتی‌ها لو نمی‌ره، حداقل نه اون‌جوری که ماها باید مراقب باشیم، می‌تونی بری و یه زندگی معمولی برای خودت داشته باشی&#8230;</p>
<p>وقتی نگار رفت سمت کاناپه تا پالتویش را بردارد، نگاه نکرد تا ببیند کیارش هم بلند می‌شود یا نه، ولی وقتی رویش را برگرداند و او را همراه بقیه کنار در دید، هرچند با دست‌های توی جیب شلوار و سر پایین، لبخند زد، نگاه چشم‌های خاکستری‌اش دیگر سرد نبودند، نه آن‌قدر که همه وجودش را بلرزانند&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"> <a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>۳- از همان اوایل کودکی که با علم نجوم آشنا شدم، عاشق سیاره‌ای بودم که در صور فلکی کماندار قرار دارد. یک غول گازی کیهانی که در عهد باستان به مناسبت الهه کشاورزی رومیان، ساتورن نام گرفت. همیشه در آسمان به سیاره زحل که با چشمان غیرمسلح به نقطه کوچک زرد رنگی می‌مانست و البته حجمش دقیقا ۳۵ برابر زمین است خیره می‌شدم و با تمام وجود آرزو می‌کردم ای کاش این سیاره رویایی با آن حلقه‌های معروفش آنچنان به سیاره ما نزدیک بود که نیمی از آسمان شب را پر می‌کرد و می‌شد بدون استفاده از تلسکوپ نگاهش کنم. نمی‌دانم چرا حس می‌کردم اگر این اتفاق می‌افتاد، جهان ما شکل دیگری به خود می‌گرفت. شبیه خواب‌هایی می‌شد که من در کودکی می‌دیدم، انرژی هولناک و قدرتمندی در من شکل می‌گرفت که مرا تبدیل به یک شکست‌ناپذیر می‌کرد، موجود برتری می‌شدم و دیگر این انسان وا مانده و بدبخت زمینی نبودم، دیگر هیچ مشکلی برایم معنی و مفهوم خاصی نداشت و من در خلسه آرامش بخشی فرو می‌رفتم. این رویا از کودکی تا بزرگسالی با من بود و زمانی که در زندگی واقعی با غرور و نخوت مهاجرنشینان مریخ، که زمینی‌بودنشان را فراموش کرده بودند، مواجه شدم، بیشتر در این دنیای خیالی فرو رفتم. اگر زحل در کنار زمین بود، ما زمینی‌ها می‌توانستیم پوزه مهاجرنشینان مریخ را به خاک بمالیم. و البته این آرزوی پوچ و بیهوده و مسخره، زندگی من را دگرگون کرد. برای همین همیشه از دو نفر متنفر بودم. اول گالیله که این سیاره را دقیقا کشف کرد و دوم ژان دومینیک کاسینی، منجم ایتالیایی که بعد از گالیله این سیاره مرموز را بررسی کرد.</p>
<p>زمانی که در جنگ با مهاجرنشینان مریخ شکست هولناکی خوردیم، رهبران کنفدراسیون زمین نابود و جنگجویان زمینی تبعید شدند. حالا چند سالی است که به عنوان اسیر جنگی در جهنم هولناک و مهیب معادن شگفت‌انگیز و به ظاهر پایان‌ناپذیر کربوهیدرات تیتان، در حال جان کندن هستم. در زمان استراحتمان در دژ جنگی (مرایور) وهم‌زده و گیج از میان پنجره سلولم به اقیانوس سیاه و موحش فضا چشم می‌دوزم.</p>
<p>در میان حلقه‌های باستانی و جادویی زحل هستیم که از میلیون‌ها تکه سنگ کوچک و بزرگ، از اندازه اتومبیل موستانگ قهوه‌ای من که در جنگ اتمی ذوب شد گرفته تا کوه یخ چهار کیلومتری، تشکیل شده است. مات و مبهوت، خاموش و بی‌صدا به حرکت این تکه‌های خرد شده خیره می‌شوم و این تنها چیزی است که قرار است تا آخر عمر سرگرمم کند.</p>
<p>زحل آن پایین است. هیولایی لعنتی، فشرده و بی‌نهایت حجیم از گاز‌های هیدروژن، متان و کریستال‌های آمونیاک که انگار از خمیر بازی درست شده و با چشم تیره و شوم خود به من زل‌زده و نیمی از فضای مقابل دیدم را پر کرده است و اگرچه به ظاهر قدرت جاذبه‌اش بر دژ فضایی کارگر نیست، اما اثر مهیب آن را بر اجرام آسمانی اطرافش می‌بینم، قدرتی که ۱۸ قمر این سیاره را به بند کشیده است. این شب‌ها در خیابان‌های شهر تاریک و خاموشمان به دنبال چیزی می‌گردم که شاید مرا یاد تو بیندازد و بیشتر یادت کنم. من بسیاری از شب‌ها به یاد تو تا دیروقت بیدارم. ایمان قلبی من به صداقت و درستی آنها باعث شد که من در زندگی پیشرفت کنم.</p>
<p>نمی‌دانم چرا قمر‌های زحل من را به یاد خانم‌هایی می‌اندازند که با لباس‌های فاخر، آسوده و بی‌خیال کالسکه کودکان خود را به جلو هل داده و کرشمه کنان در حال آدامس جویدن به دور سیاره مادر در حال گشت و گذار هستند. در این میان بزرگ‌ترین این قمر‌ها یعنی تیتان، مادر بزرگ است و هیپریان کوچولو بسیار شیطان و بازیگوش به نظر می‌رسد.</p>
<p>در آن دوردست‌ها سیارات منظومه همچون نقطه‌هایی نورانی به نظر می‌رسند که خفه و غم‌زده گرد خورشید می‌چرخند. در این بی‌کران سیاهی‌ها زمین و ماه افسانه‌ای کاملا ناپیدا هستند.</p>
<p>اما از اینجا خورشید دیگر آن جسم کروی شعله‌ور در آسمان نیست. تلالوی بی‌فروغی است که در میلیون‌ها مایل دورتر چشمک می‌زند. در این گوشه منجمد فضا همه چیز طراوت خود را از دست داده و سرد و وحشی، مبهم و ناآشناست. این نام توست که تسلی‌دهنده خاطر من است. بارها و بارها از خودم و یا شاید از تو و حتی از کسی که نمی‌شناسمش می‌پرسم که: چه چیزی می‌تواند من را از تو جدا کند؟ چه نیرویی قدرت این را دارد که بین ما فاصله بیندازد؟</p>
<p>شدیدا در حسرت زمین بی‌تب و تابم و هر لحظه این آرزوی ناممکن مثل پتکی بر مغزم کوبیده می‌شود که ای کاش می‌توانستم خورشید را همچون زمان زندگی روی زمین به صورت یک گوی شعله‌ور بزرگ در بالای سرم ببینم. حس می‌کنم در این صورت انرژی هولناک و قدرتمندی در من غلیان می‌کند و می‌توانم خود را از اسارت مهاجرنشینان مریخ نجات دهم.<br />
منبع: مقالات کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۸۷۱۴۵۶</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-294" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/5-Stars.jpg" alt="5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af/">چند داستان آموزنده و کوتاه برای خانواده‌ها</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%da%86%d9%86%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%88-%d9%83%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a-%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
