<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>آرامش زندگی | تریبون آزاد</title>
	<atom:link href="https://tribuneazad.ir/tag/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://tribuneazad.ir</link>
	<description>عکس رابطه جنسی عکس رابطه زناشویی و توضیح کامل مراحل رابطه زناشویی و رابطه جنسی کاملا سالم و اصول پزشکی روابط جنسی</description>
	<lastBuildDate>Tue, 11 Sep 2018 12:29:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	
	<item>
		<title>تجربه در زندگی</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 18 Nov 2014 16:27:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه چاپ و نشر]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه داشتن]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه شغلی]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه کاری]]></category>
		<category><![CDATA[زناشویی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی آرام]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سالم زندگی موفق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=1086</guid>

					<description><![CDATA[<p>صدا می‌پیچید. چون من وسط حمام بودم! البته با لباس، و اطرافم ستون‌های باعظمت. زیر پایم سنگ‌هایی که 1900سال قبل رومی‌ها لیف و سنگ پایشان(!) را آنجا می‌گذاشتند. جلویم استخری بود که بیا و ببین، البته فقط اجازه دیدنش را می‌دادند و شناکردن در آن قدغن است. اگرچه محال است که هوس شنا به سرت بزند، چون آبش اصلا شفاف و وسوسه‌انگیز نیست.</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/">تجربه در زندگی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong>تجربه در زندگی</strong></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>صدا می‌پیچید. چون من وسط حمام بودم! البته با لباس، و اطرافم ستون‌های باعظمت. زیر پایم سنگ‌هایی که ۱۹۰۰سال قبل رومی‌ها لیف و سنگ پایشان(!) را آنجا می‌گذاشتند. جلویم استخری بود که بیا و ببین، البته فقط اجازه دیدنش را می‌دادند و شناکردن در آن قدغن است. اگرچه محال است که هوس شنا به سرت بزند، چون آبش اصلا شفاف و وسوسه‌انگیز نیست. البته در سال ۷۰ میلادی باید کمی جگر داشتی که این جور، از آب استخر ایراد بگیری. چرا که آن سال‌ها این تشکیلات زیارتگاه بود و آب استخر شفادهنده محسوب می‌شد. این زیارتگاه با چشمه و استخرش امروز حمام رومی‌ها نام دارد.<br />
این حمام یکی از زیباترین جلوه‌های<a href="http://tribuneazad.ir/"><strong> معماری</strong></a> پرشکوه رومی‌ها در محلی است که امروز جزو انگلیس محسوب می‌شود و درست وسط شهر بث است. (منصفانه‌اش این است که بگوییم شهر اطراف حمام رشد کرده.) مهم‌ترین قسمت این حمام چشمه مقدس است. از هزاران سال پیش، روزانه آبی به حجم ۱۱۷۰۰۰۰ لیتر با دمای ۶۴ تا ۹۶ درجه سانتی‌گراد از این قسمت می‌جوشد و این برای مردم روم باستان کافی بود تا آن را نشانی از تقدس بدانند. اولین معبدی که در کنار این چشمه ساخته شد، بین سال‌های ۶۰ تا ۷۰ بعد از میلاد مسیح آماده و به رب‌النوع سولیس پیشکش شد. به همین دلیل شهر به آکوا سولیس &#8211; آب‌های سولیس- تغییر نام داد، شهری که الان نامش بث یا حمام است.<br />
در فرهنگ روم باستان، حمام کردن جایگاه ویژه‌ای داشت. حمام گرفتن فعالیت دسته جمعی بود. بسیاری از معاملات، رخدادهای سیاسی(!) و ملاقات‌های عاشقانه در این حمام‌ها برگزار می‌شد.<br />
کمی بعد رومی‌ها برای خودشان سور و ساطی راه انداختند و سه قسمت درست کردند که آنها کالدریوم (وان آب گرم)، تپی داریوم (وان آب داغ) و فریجیدیوم (وان آب سرد) نام‌گذاری شدند. (همان جکوزی و وان آب سرد امروزه) گرمابه‌های رومی حتی اتاق‌هایی برای فروش کتاب و عطر و سالن تئاتر هم داشتند. پس از انحطاط امپراتوری روم، حمام رو به زوال رفت و به آرامی مدفون شد. حمام رومی در اواخر قرن ۱۸ میلادی دوباره کشف شد و با حفاری و بازسازی جان گرفت و حالا به عنوان یکی از پربیننده‌ترین آثار باستانی در شهر بث و حتی انگلستان قد برافراشته است. ورودی این حمام، هم‌سطح خیابان است، ولی چشمه مقدس، معبد رومی، حمام رومی و موزه آن از سطح زمین مقدار قابل توجهی پایین‌تر است.<br />
در موزه این حمام اشیای جالبی پیدا می‌شود و آن میان بیشتر پیشکش‌هایی است برای رب‌النوع سولیس که مردم آن دوران داخل چشمه می‌انداختند. خرت و پرت‌های با مزه‌ای که حالا عتیقه شده‌اند، مانند بیش از ۱۲۰۰۰ سکه رومی یا طلسم‌هایی که روی ورقه‌های سربی یا قلع حک شده و تا خورده و در چشمه انداخته شده‌اند. در برخی از طلسم‌های رمزگشایی شده به نفرین‌هایی برخورد می‌کنیم که به دزدهای لباس حواله شده است. رومی بخت برگشته‌ای را تصور کنید که بدون رخت و لباس مانده، لنگ و قطیفه‌اش را برده‌اند!</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>بسیاری از آدم‌ها فکر می‌کنن که دارن کار بزرگی می‌کنن<br />
بارها شده وقتی با دوستانی که مدت‌ها ندیدیم روبه‌رو می‌شویم، در پاسخ به این سوال که مشغول به چه کاری هستی، می‌گوید: دارم کار بزرگی می‌کنم، یک تجربه بی‌نظیر. بعد از یک بی‌طاقتی کشنده وقتی محصول کار را می‌بینیم، از آن همه طمطراق فقط یک تجربه خشک و خالی نصیبمان می‌شود. آن دوست نه دست به کار بزرگی زده و نه تجربه‌اش بی‌نظیر است. اصولا بر این باوریم که تجربه‌کردن، مجوزی است برای بی‌دقتی! کافی است هر کاری می‌خواهی بکنی و اسمش را بگذاری تجربه. کی به کیه؟ فقط پشت آن کلمه جادویی قایم شو و خودت را از پاسخ به هرچه که فن و علم و هنر و قاعده است، خلاص کن. حالا می‌گویید از کجا می‌گویی، ساده است. چون موقع خلق این مزخرفات خودشان اشراف دارند که بزرگ و بی‌نظیر هستند.<br />
همین برای کوچک‌بودنشان کافی است. اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، وقتی قرار شد یادداشت بنویسم، گفتیم از کجا شروع کنیم؟ یکی گفت از آنجا که یک کار بزرگ کردیم، یک تجربه بی‌نظیر. لابد گمان می‌کنید که خُل شدیم و عقلمان پاره‌سنگ برمی‌دارد که چیزی که خودمان دست می‌اندازیم، گریبان‌گیر خودمان بکنیم، ولی اگر کمی صبر و حوصله کنید، قطعا با ما هم‌عقیده می‌شوید که کار ما بزرگ بود و یک تجربه بی‌نظیر.<br />
ساختن یک کار از واقعه عاشورا واقعا حساسیت‌برانگیز بود و پرمسئولیت. خواننده اثر هم بدون شک بزرگ بود و حتما ارکسترش هم از تعداد بچه‌های پشت صحنه ما بیشتر بود. البته به استثنای روزهایی که ۲۰۰ نفر سیاهی لشکر داشتیم. اولین چیزی که مهم بود، این‌که فقط پنج روز وقت داشتیم و عجله می‌کردیم، چون ممکن بود کارگردان را از دست بدهیم (به علت سکته قلبی). اولین چیزی که به چشممان آمد، کوچکی خیمه‌ها بود که راستش تا آخر متوجه نشدیم که ما برای خیمه‌ها خیلی بزرگ بودیم یا آنها خیلی کوچک بودند. شهرک دفاع مقدس خیلی بزرگ بود یا سیاهی لشکرها خیلی کم. اما گفتیم سیاهی لشکر، یاد این افتادیم که آنها از ما آدم‌های بزرگ‌تری بودند، چون زودتر از ساعت هشت سر صحنه حاضر نمی‌شدند. حتما زندگی برای آنها مهم‌تر بود تا کار. وقتی حساب کردیم، دیدیم مجموع سن ما سه نفر مطمئنا به قرن نمی‌رسد، ولی ما باید می‌رفتیم به ۱۴۰۰ سال قبل و یک اتفاق بزرگ و ما حدود ۱۳ قرن کم داشتیم که این واقعا مشکل بزرگی بود.<br />
سعی کردیم این کمبودها را از طریق کتاب‌ها و معلومات فردی، جنسی و بصری و غیربصری و حدس و گمان و کلی هم چاشنی جوانی جبران کنیم. خوشبختانه از زمانی که چشم باز کردیم، در هر محلی علم و کتل و&#8230; بوده که ما را با این حس پیوند داده. راستش را بخواهید، این کار، یک جورایی زنجیرزنی بود و مصیبت آن واقعه (عاشورا). مصیبتی که خودمان دست به یقه‌اش بودیم، در موقع ساخت در حس بصری صحنه‌ها به ما کمک می‌کرد.<br />
فیلم‌برداری تمام شد؛ ما تصویرها را گرفته بودیم، ولی نمی‌دانستیم چطور به هم مربوط می‌شود. وودی آلن هم اولش نمی‌دانست و همه چیز را به تدوین می‌سپرد. باور نمی‌کنید، مصاحبه‌اش را با برگمن بخوانید. همین آدم‌های بزرگ بودند که به ما قوت قلب می‌دادند، حالا نگذارید پای اورسن ولز و دیگران را به میان بکشیم که نه برای او خوب است و نه ما.<br />
ما هم برای خودمان شوکایی داریم (تدوین) که کار بزرگمان را دست او سپردیم و علی هم خدا خیرش بدهد. سر صحنه که بود، می‌گفت: یا مقلب القلوب من با اینها چه خاکی به سرم بریزم. دیگر به ما چه ربطی داشت، ما کار بزرگمان را کرده بودیم. حالا با هم یک آیت‌الکرسی می‌خوانیم و منتظر محصول نهایی می‌شویم.</p>
<p><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" style="color: #0000ee;" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /><br />
به مرز ۱۰۰ سالگی رسیدی، باز هم دانش بجوی<br />
برای نویسنده‌شدن هیچ وقت دیر نیست. مثال این جمله کلیشه‌ای یک نویسنده ۹۳ ساله آلمانی – فرانسوی است. (اشتباه تایپی هم در کار نیست و ۳۹ را به جای ۹۳ تایپ نکرده‌ایم.)<br />
کتاب ۳۰ صفحه‌ای استفن هسل در صدر پرفروشترین کتاب‌های این کشور قرار گرفت و این نویسنده اثبات کرد که برای موفقیت در چاپ و نشر هیچ سن و مرزی وجود ندارد و فروش خوب اثر او در دوران <a href="http://tribuneazad.ir/">کریسمس</a> که خوانندگانش را به خشمگین‌شدن در برابر وضعیت دنیای امروز تشویق می‌کند، با تعجب همگانی مواجه شده است.<br />
هسل در کتاب خود با انتقاد از سیاست‌های رئیس جمهور فرانسه نیکولا سارکوزی و تشدید نابرابری‌های اجتماعی، مردم را به مقاومت دعوت کرده است و خواستار آن شده که همه شهروندان اعم از پیر و جوان در قبال آن‌چه در پیرامونشان می‌گذرد، مسئولانه عمل کنند. هسل در سال ۱۹۱۷ در برلین متولد شد و از هفت سالگی با خانواده به فرانسه مهاجرت کرد. در زمان اشغال فرانسه از سوی نازی‌ها وی به نهضت مقاومت پیوست، دستگیر، شکنجه و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد.<br />
کتاب کوچک مقالات هسل هم‌اکنون به قیمت سه یورو در ۶۰۰ هزار نسخه به فروش رسیده است و انتظار می‌رود از مرز یک میلیون نسخه نیز بگذرد. همچنین برای ترجمه آن به زبان ایتالیایی و دیگر کشورهای اروپایی درخواست‌هایی انجام شده است.<br />
منبع: مقالات کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۵۹۳۶۱۴</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-262" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/3-Stars.jpg" alt="3-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/">تجربه در زندگی</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ورزش کردن</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%86/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 25 Oct 2014 14:45:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب]]></category>
		<category><![CDATA[رعایت احتیاط]]></category>
		<category><![CDATA[لذت زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[محل حادثه]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش كردن]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=931</guid>

					<description><![CDATA[<p>هوای ابری تهران، بعد از چند هفته آفتابی خوشحال‌کننده است. شاید برای مردمی که دارند آخر هفته‌شان را آغاز می‌کنند، نه برای 30 کوهنوردی که می‌خواهند تمرین‌های زمستانه را در گردنه دیزین از سر بگذرانند. تعداد اولیه آنها 55 نفر بوده، اما تجهیز و آموزش همه آنها امکان‌پذیر نیست. پس دو دسته می‌شوند. یک دسته 30 نفره برای این هفته و یک دسته 25 نفره برای هفته بعد. سه‌شنبه همه کارها تمام می‌شود. گرفتن مینی‌بوس، تعیین مربی و کمک‌مربی‌ها، تکمیل فهرست بیمه‌نامه‌ها و تجهیز بچه‌ها به بیل برف و اره و میل سونداژ برای تمرین جست‌وجو در بهمن و...</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%86/">ورزش کردن</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><strong>ورزش کردن</strong> با خطر هم دلچسب است، ولی&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p style="text-align: right;">هوای ابری تهران، بعد از چند هفته آفتابی خوشحال‌کننده است. شاید برای مردمی که دارند آخر هفته‌شان را آغاز می‌کنند، نه برای ۳۰ کوهنوردی که می‌خواهند تمرین‌های زمستانه را در گردنه دیزین از سر بگذرانند. تعداد اولیه آنها ۵۵ نفر بوده، اما تجهیز و آموزش همه آنها امکان‌پذیر نیست. پس دو دسته می‌شوند. یک دسته ۳۰ نفره برای این هفته و یک دسته ۲۵ نفره برای هفته بعد. سه‌شنبه همه کارها تمام می‌شود. گرفتن مینی‌بوس، تعیین مربی و کمک‌مربی‌ها، تکمیل فهرست بیمه‌نامه‌ها و تجهیز بچه‌ها به بیل برف و اره و میل سونداژ برای تمرین جست‌وجو در بهمن و&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">تا چند دقیقه دیگر – رأس ساعت ۷ &#8211; راه می‌افتند به سمت جاده. «رأس ساعت ۷» یک قانون مشخص است. وقتی که فرشاد سرمربی باشد، این «رأس ساعت ۷» حتی یک ثانیه هم کم و زیاد نمی‌شود. این قانون اکبر را نگران می‌کند. او تازه فهمیده که کت پر و کیسه خوابش را همراه نیاورده. در آن چند دقیقه رفتن و آمدن محال است، اما اکبر هفته گذشته را با رویای این برنامه سپری کرده و نمی‌خواهد آن را به راحتی از دست دهد. یک تاکسی دربست شاید چاره کار باشد. ۱۵ هزار تومان می‌دهد تا رویایش آشفته نشود. اما ساعت ۷ می‌شود و فرشاد دستور حرکت می‌دهد. مجید هم به زور سوار می‌شود. اسم او توی لیست نیست و قانونا نمی‌توانند او را با خود ببرند. فرشاد که علاقه و اصرار بیش از اندازه او را می‌بیند، کوتاه می‌آید و با مسئولیت خودش سوارش می‌‌کند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">اکبر در میانه راه به آنها می‌رسد. کوله‌اش را می‌اندازد توی مینی‌بوس و نفسی به‌راحتی می‌کشد. دو خواهر هم از سفر جا مانده‌اند. آنها سراسیمه در آخرین لحظه می‌رسند. دوان دوان به دنبال مینی‌بوسی که به سوی برف می‌رود. مینی‌بوس نگه می‌دارد و دو خواهر هم سوار می‌شوند. همه چیز خوب است، جز ترافیک صبحگاهی تهران. اما کسی حواسش به ترافیک نیست، از بس که صدای آواز و خنده در مینی‌بوس بلند است.</p>
<p style="text-align: right;">آسمان می‌بارد. همه جا سفید است. برای بچه‌ها که تهران امسال را بدون برف دیده‌اند، این بهترین اتفاق ممکن است. همه چیز تحت کنترل است. جاده باز است و خطری نیست. راهداری مثل سال‌های پیش که در روزهای برفی هشدار می‌داده، هشداری نمی‌دهد و این یعنی می‌شود یک رفت و آمد بی‌خطر داشت. مدیر عامل باشگاه با کمک‌سرپرست تماس می‌گیرد، طبق گفته او همه چیز برای یک کلاس غاربرفی مناسب است. همه چیز بر وفق مراد پیش می‌رود.</p>
<p style="text-align: right;">توقف اولیه بچه‌ها در چادری است که همیشه آنجا هست و مرد میانسال در آن آش رشته می‌پزد. بچه‌هایی که زودتر رسیده‌اند، چند دقیقه را در چادر می‌چپند تا گرم شوند و دیگران هم برسند. تکمیل که می‌شوند، می‌روند تا جایی که باید بروند؛ تا نزدیک تشکیلات راهداری. جایی که به نظر می‌رسد شیب‌های پوشیده از برفش جای خوبی برای ساختن «اتاق برفی» باشد. حالا ساعت ۱۰ صبح است.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">«اتاق برفی» جایی است برای ماندن در برنامه‌های زمستانه. چیزی شبیه خانه اسکیموها ولی توی دل برف. برف را با بیل سوراخ می‌کنند و می‌روند توی دل آن و اطرافش را با اره می‌برند و منظم می‌کنند، اما نه به این راحتی&#8230; بچه‌ها دست به کار می‌شوند. فرشاد و مربی‌ها بالای سر تیم‌ها هستند. اما انگار کار خوب پیش نمی‌رود. آن برف به ظاهر یکدست، چندان یکدست نیست. رویه‌اش را که کنار می‌زنند، به برف‌های کثیف و تکه‌های سنگ می‌خورند. در گستره‌ای از زمین سفیدپوش، جای مناسبی برای <em><strong>ساخت خانه برفی</strong></em> پیدا نمی‌شود.</p>
<p style="text-align: right;">زیر پوشش فریبنده یکدست سفید، برف‌هایی است که روزهای پیش از معبر جمع‌آوری شده. برای همین است که برف‌ها کثیفند و پر از سنگ. و این به درد «خانه برفی» نمی‌خورد. فرشاد در مقابل دو راه قرار می‌گیرد؛ یا جای دیگری برای این کار پیدا کند و یا برگردد. پیداکردن «جای دیگر» در آن شرایط بارش، امکان‌پذیر نیست. پس باید برگردند. او می‌ماند که این مسئله را چطور با ۳۰ نفری که چنین مشتاقانه بیل‌هایشان را به دل زمین فرو می‌برند، در میان بگذارد. کمک مربی را کناری می‌کشد و می‌گوید: «باید برگردیم.»</p>
<p style="text-align: right;">بچه‌ها با دلخوری دستور سرمربی را می‌پذیرند. چاره دیگری نیست. از این برف آبی گرم نمی‌شود. بلافاصله زنگ می‌زنند به راننده مینی‌بوس که دوباره بالا بیاید و آنها را سوار کند. پاسخ راننده ناامیدکننده است: «نمی‌توانم بیایم&#8230; می‌گویند جاده بسته شده و نمی‌گذارند کسی بالا بیاید.»</p>
<p style="text-align: right;">ماشین اسکی بازها هم راه افتاده به سمت پایین جاده. پیست اسکی هم از ترس بسته‌شدن جاده تعطیل شده. به آنها هم گفته شده که منطقه را ترک کنند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">فرشاد تصمیم می‌گیرد تا گروه را پیاده تا سر جاده راهبری کند. تا جایی که بشود به منطقه‌ای امن رسید. منطقه‌ای که مینی‌بوس بتواند به آنها بپیوندد.</p>
<p style="text-align: right;">اگرچه هوا سرد است، اگرچه همه دلخور از نیمه کاره ماندن یک رویا هستند&#8230; اما کسی کم نمی‌آورد. صدای آواز بلند است و اگر کسی حال بیرون آوردن دست از دستکش را داشته باشد، شاید کلیک یک دوربین خاطره‌های «خانه‌های برفی» بی‌سرانجام را ثبت کند، کاری که علی می‌کند. تصاویر یک به یک ثبت می‌شوند. جمع‌کردن وسایل، پایین‌آمدن از گردنه، جاده برفی و&#8230; بچه‌ها به جاده‌ای می‌رسند که روبه‌رویش انبوهی از برف راهی برای عبور نگذاشته. لودر راهداری دارد برف‌ها را کنار می‌زند. کاری که خوب است، اما نه در شرایطی که احتمال سقوط بهمن است که هر ارتعاش کوچک – حتی صدای یک بوق &#8211; شاید فاجعه بیافریند.</p>
<p style="text-align: right;">راننده لودر می‌گوید اگر ۱۰ دقیقه صبر کنند، راه را باز می‌کند. بچه‌ها ۱۰ دقیقه صبر می‌کنند. راه باز نمی‌شود. ۲۰ دقیقه&#8230; نیم ساعت&#8230; راه باز نمی‌شود. ارتفاع برف بالاتر از ارتفاع لودر است. ۴۵ دقیقه می‌گذرد. سرما چنان است که بچه‌‌ها تاب یک جاماندن را ندارند.</p>
<p style="text-align: right;">به نظر نمی‌رسد که «این» لودر بتواند «این» راه را باز کند. فرشاد تصمیم می‌گیرد برف‌کوبی کند و از ارتفاع بالاتر از لودر راهی بسازد. جلو می‌افتد. پایش را محکم در برف فرو می‌کند. هر قدمش حفره‌ای می‌سازد که جای پای مناسبی می‌شود برای نفر بعدی. از بچه‌ها می‌خواهد که آرام آرام پشت سرش راه بیفتند و پایشان را جای پای او بگذارند.</p>
<p style="text-align: right;">فرشاد جلوی تیم راه می‌افتد و دو کمک مربی در انتهای تیم. یک، دو، سه، چهار&#8230; ۲۰ نفر همین راه را می‌روند. چهار تا چهار تا بی‌هیچ دردسری. تنها یک گروه مانده‌اند. چهار نفر دیگر راه می‌افتند. همه چیز آرام است. کفشی سر نمی‌خورد. کسی لبی به حرف باز نمی‌کند. سکوت، سکوت بر گردنه دیزین&#8230; اما ناگهان صدایی می‌آید مثل صدای آبشار، مثل یک فروریختن آرام، و بعد صدای چند فریاد. فریادهایی که ناگهان گم می‌شوند. آنها که رفته‌اند سربرمی‌گردانند. خدای بزرگ! این بهمن بود که ناگهان آمد. در فضایی میان دلهره و اضطراب، فرشاد از بچه‌ها می‌خواهد آرامششان را حفظ کنند و به محل حادثه نروند و خودش می‌رود به سوی بهمن. راهی برای نجات هست؟ راننده لودر و کمک راننده‌اش هم بیرون آمده‌اند. فرشاد لوازم جست‌وجو را بیرون می‌آورد. آیا کسی زنده مانده است؟ مبادا کسی به دره پرت شده باشد؟ همان نگاه اولیه می‌گوید که چهار نفر کم هستند؛ دو کمک مربی و دو نفر دیگر!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: right;">همه به تکاپو افتاده‌اند. راننده و کمک راننده می‌گویند: «اینجا نایستید، خطرناک است، بروید.» اما فرشاد نمی‌تواند این توصیه را بپذیرد. آنهایی که زیر بهمن مانده‌اند تا همین چند دقیقه پیش هم‌آوازش بوده‌اند. مگر می‌شود رفیق‌ها را گذاشت و رفت؟ چند نفر به سمت ماشین‌های اسکی‌بازها می‌روند و از آنها کمک می‌خواهند. هیچ کس خطر بهمن را به گرمای ماشین نمی‌خرد. هیچ کس تحویل نمی‌گیردشان جز سعید که خودش کوهنورد است. از بچه‌های «همت شمیران». او عازم صعود دیواره علمکوه بوده و برای تجدید قوا با دوستش تصمیم می‌گیرد سری هم به دیزین بزند. سعید بیرون می‌زند و به سمت بهمن می‌آید. فرشاد و سعید فقط ۱۵ دقیقه وقت دارند.</p>
<p style="text-align: right;">۱۵ دقیقه طلایی. ۱۵ دقیقه‌ای که اکسیژن زیر بهمن می‌تواند بهمن‌زدگان را زنده نگه دارد. بچه‌ها طاقت نمی‌آورند: مهدی، اکبر، علی، حمید، سیدجواد و حسین هم به سمت بهمن می‌روند. آهنگ دو کمک مربی را پیدا می‌کنند: زنده. حالا مانده دو نفر. مجید و نادیا. کمی آن‌طرف‌تر چیزی حرکت می‌کند. برف را کنار می‌زنند. کاپشن آبی‌رنگ مجید خودش را نشان می‌دهد. او را کشان کشان بیرون می‌آورند. سردش است، سردتر از آن‌که بتواند سرپا باشد. هیکل تنومندش را به سختی به داخل اتاقک لودر می‌برند. جایی که هنوز گرم است. حالا فقط مانده نادیا. یعنی او کجاست؟ همه در تکاپوی پیداکردن نادیا هستند. در سکوت و نگرانی. از بالاتر بیست و چند جفت چشم نگران صحنه را تماشا می‌کند. کمک مربی که حالا کمی جان گرفته‌اند، از بچه‌ها می‌خواهند حرکتی نکنند و بگذارند بقیه نادیا را هم پیدا کنند. ناگهان چیزی شبیه آبشار فرو می‌ریزد.</p>
<p style="text-align: right;">بچه‌ها زیر برف گم می‌شوند. همه جا یکدست سفید می‌شود. انگار از اول کسی نبوده. حالا باید ۹ نفر را پیدا کنند&#8230; ۱۰-۹ نفر. کسی حواسش به مجید نیست که توی اتاقک لودر است. بهمن لودر را هم مدفون کرده. حالا باید لودر را هم نجات داد. بهمن سوم هم می‌آید و کار را خراب‌تر می‌کند و بهمن چهارم و پنجم تیر خلاص را می‌زند. هر ۱۰ نفر زیر بهمن مدفون می‌شوند. در آن گستره سفید تنها یک دست از میان برف بیرون مانده است.</p>
<p style="text-align: right;"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></p>
<p style="text-align: right;">تلفن سرپرست باشگاه زنگ می‌زند؛ سیناست. هراسان و دلواپس خبر بد بهمن را می‌دهد. هیچ کس در تهران دوست ندارد این خبر را باور کند. اما باید باور کرد. در کسری از ساعت، بهترین کوهنوردهای باشگاه یکدیگر را خبر می‌کنند. چاره‌ای نیست جز رفتن. مسئولان هیئت در جریان قرار می‌گیرند تا از طریق آنها وزارت راه و هلال احمر هم باخبر شوند. یک موقعیت بحرانی. حالا در شمشک – در آن جاده لعنتی &#8211; هوا خوب شده. دیگر برف آرام گرفته. بچه‌ها راه رفته را برمی‌گردند. پایین نمی‌شود رفت، دوباره به تشکیلات راهداری برمی‌گردند. نگران و مبهوت و غمزده. تلفن‌ها مدام در دیزین و تهران زنگ می‌خورد. چه کسی هست، چه کسی نیست؟ دو نفر نجات پیدا کرده‌اند. حسین که دستش بیرون بوده و سیدجواد که به طرز معجزه‌آسایی زنده می‌ماند، اما از بقیه خبری نیست. ساعت هشت شب تیم امداد هلال احمر می‌رسد. از آنها که در محل مانده‌اند، می‌پرسد محل حادثه کجاست و آنها بیل‌های فرو کرده در برف را نشان می‌دهند. مامور هلال احمر خیالش جمع می‌شود و می‌گوید پس ما فردا صبح برمی‌گردیم. (بعدتر گفته می‌شود که ساعتی پس از حادثه سگ‌های آدم‌یاب گروه امداد در محل حادثه بوده‌اند. سگ‌هایی که هیچ‌گاه دیده نمی‌شوند.)</p>
<p style="text-align: right;">ساعت ۱۰ تیم کوهنوردان باشگاه به محل حادثه می‌رسد، اما امکانی برای پیداکردن جنازه‌ها نیست. «جنازه»ها؟&#8230; بله، آنها می‌دانند که دیگر امیدی برای زنده‌ماندن دوستانشان نیست.</p>
<p style="text-align: right;">یک گروه پنج نفره چند ساعتی است که در باشگاه کوهنوردی جمع شده‌اند تا خبر را به خانواده‌های قربانیان بدهند؛ سخت‌ترین کار دنیا. به هیچ کس نمی‌شود قطعا گفت که فرزندت از دست رفته، مگر این‌که جنازه‌اش پیدا شود. هرچند همه می‌دانند که بعد از «۱۵ دقیقه طلایی» دیگر امیدی به زنده‌ماندن نیست، مگر آن‌که معجزه رخ دهد. اما انگار معجزه‌ای در کار نیست. خانواده‌ها یک به یک خبردار می‌شوند. در حسی از <strong>اضطراب</strong> و در روزنه‌ای از امید که باز گذاشته می‌شود تا هجوم وحشتناک خبر، آن‌که پای تلفن می‌شنود را از پا نیندازد.</p>
<p style="text-align: right;"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></p>
<p style="text-align: right;">جمعی از پدر و مادرها به باشگاه می‌آیند. یک نفر شیون می‌کند، یکی به آرامی اشک می‌ریزد. یک نفر مفاتیحش را بیرون می‌آورد و دعای توسل می‌خواند. تا آفتاب در تهران و چند دقیقه بعد در دیزین و شمشک بالا بیاید، خواب به چشم هیچ کس نمی‌رود. هیچ شبی به اندازه این شب لعنتی بلند نبوده. بلندتر از یلدای یک ماه و نیم پیش.</p>
<p style="text-align: right;">حالا دیگر در تهران خانواده‌ها هم پذیرفته‌اند که دیگر صدای فرزندانشان را نخواهند شنید. صدای بهمن همه چیز را گم کرده و در خود فرو برده؛ بهمن غم‌انگیز لعنتی&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">گروه‌های امداد کار خود را آغاز کرده‌اند. آنها باید هشت نفر باقی‌مانده را پیدا کنند. تصور این‌که حتی یک جنازه هم پیدا نشود، سخت است؛ سخت برای خانواده‌ای که فرزندش را در زمستان از دست بدهد و از او خواسته شود برای دفن عزیزش تا بهار صبر کند، تا لاله‌های منطقه بیرون بیایند و کنارش جنازه‌ای پیدا شود&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">جنازه‌ها یکی یکی بیرون می‌آیند و سرپرستان با همه ناراحتی نفسی به راحتی می‌کشند. فرشاد با آن صورت همیشه جدی، انگار هنوز نگران گروه است. هرچند نفس نمی‌کشد&#8230; علی، اکبر، مهدی، حمید و سعید هم پیدا می‌شوند. (چه کشیده دوست سعید در آن شب طولانی در انتظار آن جنازه.)</p>
<p style="text-align: right;">برف‌ها از روی لودر کنار زده می‌شود. او در زیر بهمن له شده و اتاقک آن درهم پیچیده و مجید&#8230; مجید هم&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">و نادیا&#8230; نادیا همچنان آخرین نفری است که پیدا می‌شود. او همان جلو بوده، پای لودر کفشش زیر چرخ لودر گیر کرده بوده و توان تکان‌خوردن نداشته. اما سرانجام پیدا می‌شود.</p>
<p style="text-align: right;">حالا هشت جنازه کنار هم دراز کشیده‌اند. در سرمای شمشک، در سرمای اواسط بهمن&#8230; همه چیز تمام می‌شود. خانه‌های برفی و آوازهایی که هنوز صدایشان در گوش شمشک و دیزین پیچیده است: گل گلدون من شکسته در باد&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">چقدر سخت است هنگامی که در حال ورزش کردن هستی و از وقت خودت لذت می‌بری. کم‌کم تن آدم گرم می‌شود و بیشتر تحریک می‌شود که ادامه بدهد و خود را گرم‌تر کند. هنگامی که به اوج حرکات نرمشی و کششی می‌رسیم، مزه نرم دوچندان شده و بیشتر میل و رغبت به ادامه نرمش پیدا می‌کنیم. در کل ورزش کردن خوب است و بر افکار  و طرز فکر تاثیر مثبت فراوانی دارد، ولی هستند ورزش‌هایی که کمی خطر در آنها نهفته است و همراه با خطرهایی هستند و از طرفی هستند اشخاصی که برحسب علاقه خود دست به این ورزش‌ها می‌زنند.</p>
<p style="text-align: right;">به هر حال ورزش کوهنوردی هم از آن دسته از ورزش‌هایی محسوب می‌شود که طرفداران خاص خود را دارد و جوانان زیادی این ورزش را دنبال می‌کنند.</p>
<p>منبع: مشاورکو</p>
<p style="text-align: right;">بازدید:۸۷۱۴۵۲</p>
<p style="text-align: right;">رتبه مقاله درگوگل:<a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-263" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4.5-Stars.jpg" alt="4.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%86/">ورزش کردن</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d9%88%d8%b1%d8%b2%d8%b4-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تا می توانید و می شود لذت ببرید!</title>
		<link>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d8%a8%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%af/</link>
					<comments>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d8%a8%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[◄Responder►]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Oct 2014 06:54:17 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مشاوره خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[آرامش زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[ثروتمندترین جوان ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[راه موفقیت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی رویایی]]></category>
		<category><![CDATA[فشار زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[موفقیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://tribuneazad.ir/?p=681</guid>

					<description><![CDATA[<p>هر چه از زندگیتان لذت ببرید، احتمال لذت بردن شما از زندگی در آینده بیشتر خواهد شد!</p>
The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d8%a8%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%af/">تا می توانید و می شود لذت ببرید!</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">&#8220;هر چه از زندگیتان لذت ببرید، احتمال لذت بردن شما از زندگی در آینده بیشتر خواهد شد!&#8221;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-379" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/151.gif" alt="" width="179" height="59" /></a></p>
<p>من قبلا از زندگی لذت نمی بردم و ساعت ها از عمرم را با کارهای بیهوده تلف می کردم و <a href="http://tribuneazad.ir/"><strong>فشار زندگی</strong></a> هرگز اجازه نمی داد به چیزی فراتر از آن فکر کنم، ولی هم اکنون از تک تک لحظات وثانیه های زندگیم لذت می برم!<br />
ممکن است شما در حال حاضر شرایط خوبی برای لذت بردن از زندگی نداشته باشید، ولی اگر بخواهید همیشه از زندگی لذت ببرید، باید از یک جا شروع کنید! و یاد بگیرید که چگونه از زندگیتان لذت ببرید!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>البته کم کم خواهید آموخت که یک امپراطور چگونه از زندگی خود لذت می برد!</p>
<p>اتفاقات زندگی هر انسانی به دو دسته تقسیم می شوند: اتفاقات بزرگ و اتفاقات کوچک.<br />
معمولا هر انسانی در طول زندگی خویش کمتر از ۱۰ اتفاق مهم و نفس گیر را تجربه می کند، ولی تعداد اتفاقات کوچک زندگی ما بسیار زیاد هستند.</p>
<p>به دلیل کم بودن تعداد اتفاقات مهم زندگی سعی کنید همیشه از اتفاقات کوچک زندگی خویش لذت ببرید، حتی از شکستن یک لیوان، شاید دلیلی برای خندیدن نداشته باشید، اما اتفاق کوچک شکستن یک لیوان در امپراطوری شما خیلی خیلی ناچیز تر از آن است که ذهن امپراطور را مکدر کند! یا حتی این که کلام منفی بزبان بیاورید، این اتفاق ساده حتی می تواند یک تنوع کوچک هم برای شما باشد! پس با لبخند به خودتان بگویید: خیلی جالب بود! چقدر زیبا شکست! بگذارید با یک لیوان دیگر دوباره امتحان کنیم!</p>
<p><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="size-full wp-image-380 aligncenter" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p>نکته جالب تر آن که هرچه بیشتر <a href="http://tribuneazad.ir/"><strong>لذت ببرید</strong></a>، همه چیز دست به دست هم می دهد تا شما بازهم بیشتر لذت ببرید، برای مثال در مورد مثال بالا هم اکنون تمام ظروف منزل من تا ۵۰ سال بیمه هستند و اگر بشکنند باید با مشابه آن جایگزین شوند، پس هیچ دلیلی برای ناراحت شدن ندارم!</p>
<p>البته از ابتدا اینگونه نبود،من روز اول سعی کردم تا از شکستن یک لیوان احساس بدی نداشته باشم و واقعا هم تا امروز نداشتم، ولی کسی که همواره از یک اتفاق کوچک زندگیش خشمگین می شود، یقینا اتفاقات دیگری نیز برایش رخ خواهد داد که خشمگین تر شود!</p>
<p>زمانی بود که من آرزو می کردم: ای کاش یک باغ داشتم و می توانستم به صورت تفریحی در آن باغبانی کنم، به همین دلیل هیچ علاقه ای به آب دادن یا رسیدگی به گلدان های کوچک داخل منزل نداشتم، چند روز پیش از پنجره خانه ام به حیاط نگاه کردم که چگونه باغبان ها درحال رسیدگی به باغ هستند و من خود از این نعمت و لذت محروم شده ام!</p>
<p>ما باید و باید از اتفاقات کوچک زندگی خود لذت ببریم، حتی اگر آن کار آب دادن به یک گلدان باشد!</p>
<p>بعضی اوقات هیچ کاری در دنیا لذت بخش تر از یک استحمام دلچسب یا لذت بردن از یک فنجان نوشیدنی داغ برای من نیست!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-380" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/316.gif" alt="" width="202" height="20" /></a></p>
<p style="text-align: center;">پس از همین حالا تا می توانید از زندگی خود لذت ببرید!</p>
<p>درست است که امپراطورها دغدغه های بزرگی دارند، ولی معمولا خوشگذران هستند و در عین انجام کارهای بزرگ از زندگیشان نیز به شدت لذت می برند.</p>
<p>یک سؤال بسیار عجیب این جا مطرح می شود:</p>
<p>چطور ممکن است که شما بخواهید حتی از کوچکترین چیزهای زندگی خویش لذت ببرید، در حالی که تمامی حواس و تلاشتان را متمرکز هدف و باورتان کرده اید!؟</p>
<p>پاسخ این سؤال در امپراطوری شما نهفته است، شما سرزمینی را به عنوان امپراطوری برگزیده ایدکه یقینا بهترین حس ها و لذت ها را به شما خواهد داد، در عین این که شما یک امپراطور هستید و وظایف سنگینی را بعهده دارید.</p>
<p>پس سرزمین شما دقیقا در مکانی از هستی بنا شده که بتوانید تمامی حس ها و لذت های جادویی و رؤیایی خود را داشته باشید، همه چیز درست و دقیق است! و شگفت انگیزتر آن که خود شما آن را خلق کرده اید!</p>
<p><span style="color: #181818;">برگرفته از کتاب ثروتمندترین جوان ایرانی</span></p>
<p>منبع: کانون مشاوران ایران</p>
<p>بازدید:۶۶۸۵۲۵</p>
<p>رتبه مقاله درگوگل: <a href="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4.5-Stars.jpg"><img decoding="async" loading="lazy" class="alignnone size-full wp-image-263" src="http://tribuneazad.ir/wp-content/uploads/4.5-Stars.jpg" alt="4.5-Stars" width="140" height="30" /></a></p>The post <a href="https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d8%a8%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%af/">تا می توانید و می شود لذت ببرید!</a> first appeared on <a href="https://tribuneazad.ir">تریبون آزاد</a>.]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://tribuneazad.ir/%d8%aa%d8%a7-%d9%85%db%8c-%d8%aa%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%af-%d9%88-%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%88%d8%af-%d9%84%d8%b0%d8%aa-%d8%a8%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
