امروز : جمعه ۱۳۹۶/۰۹/۲۴ می باشد.

پیکانی به سمت مثبت ها

همیشه مثبت نگر باشید، همیشه مثبت نگر باشید! اگر اینچنین نیست، پس لطفا همیشه مثبت نگر باشید!

علاوه بر آن مثبت گرا هم باشید، که هرجا هر چیز مثبت و زیبایی می بینید، به سمت آن بروید، نترسید از این که دیگران بفهمند شما مجذوب چیزی شده اید، سعی کنید آن حس مثبت را گرفته و در سرزمینتان منتشر کنید!

در عین حال همیشه حادثه های تلخ را درک کرده و برای آن چاره اندیشی کنید! ولی نگذارید واقعیت نگری شما جلوی مثبت اندیشی شما را بگیرد!

باید لایه ها را بشناسید، همواره صورت مساله از ابتدا کامل نیست! پس همواره باید شناخت خود را کامل تر کنید و با خوشبینی راه حل های جدید را امتحان کنید!

در اوایل دوره ورود به دانشگاه خصوصا به دلیل قرارگرفتن در فضای خوابگاه نگرشی کاملا منفی بر وجودم حاکم شده بود، تا زمانی که به یک جمله شگفت انگیز برخوردم:

“پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو! سخن از رنج مگو،جز سخن گنج مگو، ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو!”

و این جمله تاثیری بسیار عمیق و رمزگونه در شکل گیری نگرش جدید من داشت و از آن پس این جمله زیباترین و کامل ترین زمزه های همیشگی  زندگی من شد!

اردیبهشت ماه سال گذشته در یکی از دانشگاه های برلین از من خواسته شد  تا بعنوان یک تاجر موفق ایرانی و کمی هم آلمانی (بدلیل مسائل کاری من شهروند رسمی ۷ کشور در دنیا هستم)کمی صحبت کنم، موضوع جلسه هم “شانس یا بدشانسی بود!” من هم پذیرفتم.

اولین جمله من این بود: چه کسی  از شما فکر می کند که بدشانس ترین آدم حاضر در جلسه است؟ یک دختر خانم بلند شد و جلو آمد و شروع به بیان بدشانسی هایی کرد که در زندگی برایش اتفاق افتاده بود، من در ادامه گفتم: جا دارد تا این جا کمی راجع به “اصول منفی گرایانه” ای صحبت کنیم که بعضی ها معتقد هستند واقعا وجود دارد!

طبق یکی از آن ها اگر جسمی از دست شما به زمین بیفتد، بسته به این که به چه میزان آن شی ارزشمندتر است جای ناجورتری خواهد افتاد!

مثلا اگر مداد باشد، همین نزدیکی ها می افتد و اگر یکی از جواهراتتان باشد، ممکن است جایی بیفتد که دیگر هرگز آن را پیدا نکنید، آیا شما به این اصول اعتقاد دارید!؟

برای روشن شدن قضیه باید گفت که ذهن انسان طوری طراحی شده است که معمولا امور را بر اساس اهمیت طبقه بندی می کند و نه تعداد دفعات تکرار آن ها!

شما ممکن است بارها و بارها از مسیری خاص عبور کرده باشید، ولی هرگز به تابلوی بسیار بزرگی در جلوی رویتان توجه نکرده باشید، به دلیل این که تکرار در مسیر عبور سبب افزایش اولویت برای حافظه و ذهن شما نمی شود تا با دقت بیشتر و یا با جزئیات بیشتری صحنه های اطرافش را ثبت و ضبط کند، بالعکس اگر خدای نکرده یک صحنه دعوا،تصادف یا خشونت را ببینید، ذهن سریعا شروع به ضبط صحنه ها با وضوح فوق العاده بالایی می کند، یعنی میزان اهمیت یک صحنه به شدت سبب ثبت دقیق و با جزئیات بیشتر آن خواهد شد.

یقینا صحنه های عاشقانه یا خاصی در زندگی داشته اید که اگر چه بسیار کوتاه بوده اند ولی بارها و بارها آن ها را درذهنتان مرور کرده اید و بخوبی آن ها را به خاطر می آورید!

ممکن است یکی از ابزارهای شما بارها و بارها از دستتان به زمین بیفتد و شما بدون یادآوری “اصول منفی گرایانه” آن را بردارید، بدون این که حتی این صحنه در ذهنتان با جزئیات زیادی ثبت شود، ولی اگر از روی اتفاق همین جسم در جای خاصی و دور از دسترس شما قرار گیرد، بر اساس ارزش آن ذهن شما شروع به اولویت بندی و ثبت این صحنه با جزئیات بسیار بالا می کند و شما شروع به بررسی  و قضاوت در مورد چرایی این اتفاق می کنید، بدون آن که به تعداد دفعات تکرار این اتفاق پیش از آن توجهی داشته باشید و ممکن است به این نتیجه برسید که  واقعا این اتفاق از روی بدشانسی بوده و اصول منفی گرایانه  در مورد شما می تواند درست باشد!

یا مثلا طبق یکی دیگر از این اصول منفی گرایانه اگر شما در اتوبان درحال رانندگی باشید و عجله هم داشته باشید یقینا کندترین لاین حرکت همانی است که  شما در ۀآن هستید!

در پاسخ بایدگفت که شما بارها و بارها در طول رانندگی نسبت به سایر ماشین ها تند تر می روید، ولی هرگز آن ها را به خاطر نمی سپارید، ولی تعداد دفعاتی که کندتر حرکت می کنید، با توجه به حساسیت موضوع به خوبی در ذهنتان ثبت می شود! و بارها و بارها آن را در ذهنتان بزرگ نمایی می کنید!

برای این که از نادرستی اصول منفی گرایانه مطمئن شوید، این بار هنگام رانندگی تعداد دفعاتی که نسبت به ماشین های لاین های دیگر تندتر حرکت می کنید را نیز حساب کنید.

حال می خواهم توجه شما را به تعدادی از اتفاقات خوب روزانه زندگی تان جلب کنم: امروز باز هم خورشید طلوع کرد، شما تصادف نکردید، شما زنده هستید، قلب شما کار می کند، شما باز هم می توانید صداها را بشنوید، خانواده شما سالم هستند، زلزله نیامد، صندلی زیر پایتان نشکست، دیوارهای اتاقتان فرو نریخت، هیچ شهاب سنگی به شما برخورد نکرد، عینک شما نشکست و …!

همه این ها اتفاقات بسیار مهم و بسیار خوب زندگی شما هستند، ولی به دلیل این که زیاد رخ داده اند یا اصلا رخ نداده اند ما آن ها را نمی بینیم! به همین دلیل به خاطر آن ها سپاسگزار نیستیم! و گاهی خاطرات بسیار کوچک منفی را در ذهنمان بیش از حد بزرگ می کنیم!

البته این مکانیزم ذهنی تا حدودی که سبب بدبینی نشود درست است، در این حالت ذهن اتفاقات خوب ولی عادی را به صورت خیلی سطحی ثبت می کند و برای بهتر شدن کیفیت زندگی ما، اشتباهات و اتفاقات بد یا لحظات حساس زندگی را با جزئیات بیشتری ثبت می کند تا بتوانیم در آینده بهتر آن ها را بیاد بیاوریم، مرور کنیم، تجزیه و تحلیل کنیم و نهایتا به درستی از آن ها درس بگیریم!

تعریف ما از یک آدم بدشانس، یعنی کسی که در طول روز با چندین اتفاق ناخوشایند مواجه می شود. ولی با توجه به این که هر امکانی در هستی می تواند یک اتفاق باشد و از بین میلیاردها میلیارد اتفاق فقط چند تای آن ناخوشایند بوده، پس نمی توانیم با قطعیت بگوییم که آن فرد بدشانس بوده است، فقط شاید بتوانیم بگوئیم که آن فرد بی نهایت خوش شانس نبوده است!

 به بیان دیگر می توان گفت که  درصد اتفاقات خوب و بد ما در طول روز عبارتند از:

اتفاقات خوب:  ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹/۹۹ درصد

اتفاقات ناگوار: ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۱/۰ درصد

پس یقینا هیچ کسی بد شانس نیست! پس بارها و بارها اتفاقات بد زندگیتان را برای دیگران تعریف نکنید و هرگز آن ها را قاب نکنید و در دکور منزلتان برای مشاهده عموم قرار ندهید!

در نظر داشته باشید در همان لحظه ای که مثلا جواهر شما در رودخانه افتاد و گم شد ممکن بود خدای نکرده خود شما هم همراه آن جواهر گم شوید! یا میلیاردها میلیارد اتفاق بدی که هیچکدام رخ نداد! و شما صحیح و سالم به خانه برگشتید!

وقتی به اشتباهات و خیلی خوش شانس نبودن خودم در طول این سال ها فکر می کنم، متوجه می شود که تعداد اشتباهات من در ۷ سال گذشته شاید حدود ۱۰ برابر دوستانم بوده است!

ولی از اشتباهات و بدشانسی های زندگیم به خوبی درس گرفته ام و با خوشبینی تمام موفق به استفاده بهینه از فرصت های زندگیم شده ام.

پس به عنوان یک امپراطور از این به بعد بهتر است جز سخن گنج هیچ نبینید و نخواهید و نگوئید! اگر صحبت شما یا حتی لحن کلام شما بار منفی دارد، یقین بدانید که هیچ خیری درگفتن آن نیست! خصوصا به شرکای تجاریتان!

البته در آن جلسه صحبت های زیادی شد که حدود ۳ ساعت به طول انجامید، جلسه پر از انرژی های مثبت شده بود و به نظر می رسید که همه احساس بهتری دارند، حس خوب افراد را می شد از چهره ها و این که بعد از سه ساعت هنوز همه در جایشان میخ کوب شده بودند به راحتی فهمید! در آن لحظه  همان خانم بر روی صندلی ردیف جلو نشسته بود، از من پرسید: آقای دادخواه شما تا به حال کتابی نوشته اید؟ پاسخ دادم: خیر، تا به حال فرصت این کار را نداشته ام، گفت: چه حیف! امشب نمی توانیم از خواندن کتاب شما لذت ببریم! و حضار شروع به دست زدن کردند، دوباره پرسید: تا به حال چه کتاب هایی در مورد شانس خوانده اید؟ به شوخی پاسخ دادم: تنها کتابی که در این زمینه خوانده ام کتاب آمار و احتمال مهندسی در دانشگاه بوده است، که همه حضار خندیدند، باز آن دختر خانم گفت: من قانع شدم که آدم بدشانسی نبوده ام، پرسیدم چرا؟! از صحبت های من به این نتیجه رسیدید؟ پاسخ داد: نخیر! با تعجب پرسیدم، پس چرا؟! گفت: چون امروز این جا هستم! و بازهم حضار دست زدند و جلسه با شادی و خوشحالی وصف ناپذیری به پایان رسید!

برگرفته از کتاب ثروتمندترین جوان ایرانی
















بازدید:۷۵۱۳۶۵

رتبه مقاله درگوگل:5-Stars

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

*